چه سِرّیست؟چه رازیست؟چه ناز و چه نیازیست؟غم هجرعجب قصۀ پر سوز و گدازیستببینید که این دهرعجب شعب…
انتشار: 2026/07/29 19:53 UTC
چه سِرّیست؟چه رازیست؟چه ناز و چه نیازیست؟غم هجرعجب قصۀ پر سوز و گدازیستببینید که این دهرعجب شعبدهبازیستکه در روز و شب هر دل آشفتهفرودی و فرازیستیکی با من دلسوختهاز صبر غریبانۀ ایوب سخن گفتیکی پیرهن صبر به تن داشت واز غربت و دلتنگی یعقوب به من گفتیکی بر لب او نام اویس آمد واز رایحۀ روشنی از سمت قَرَن گفتیکی محو علامات ظهور و...سخن از غزّه و از شام و یمن گفتیکی از غم آوارگی و داغ وطن گفتولی هر چه که گفتندفقط تازه شده داغ من واین دل مشتاق من واین دل جا ماندهام از قافلۀ عشقچه شد آه دل از قافله جا ماند؟از آن سیل خروشانچه شد این قطرۀ دلتنگ جدا ماند؟دلم تشنۀ یک جرعه از آن آب بقا ماندچرا ماند؟کجا ماند؟اسیرانه ز پرواز رها مانددر این برزخ تردید چرا ماند؟چه دلگیر شده لحظه به لحظه همۀ عمر برایمچه شد سعیِ صفایم؟چه شد هرولههایم؟بلند است به فریاد صدایمکه من تشنۀ یک بوسه بر آن خاکبر آن حسرت افلاکبر آن تربتِ پاکِ حرم کربوبلایمیکی با جگر سوخته از آتش هجرانبه من گفت بیا سر بگذاریم به صحرا و بیابانبگو راه کدام است؟یکی با دل آشفته و با حسرت بسیاربه من گفت دلم تشنۀ دیداردلم تشنۀ دیدار امام استیکی گفت بیا عاشق مهجوراز این فاصلۀ دورفقط مرهم زخم دل مجروحسلام استیکی گفت بیاییدکه موجیمکه آسودگی ما عدم ماستکه این حسرت جانکاهکه این غربت ناگاهبرای من و تو فیض مدام استبیایید که این شوق مضاعفقعودی است که ماقبل قیام استیکی گفت خدایا چه کنم چاره؟ که این داغ عظیم استیکی گفت بیا ای دل جا ماندهخدای من و تو نیز کریم استبیا، بال سفر بال نسیم استبیا، بال و پری هستامید سفری هستکه پرواز در این راهاگر چه شده دشوارولی بازاگر عاشق و دلباخته باشیاگر از عطش و داغ دلتاز نم اشکت پر پرواز و سفر ساخته باشیشود روزی تو لحظۀ دیدار شود رزق تو اینبارطواف حرم یارطواف حرم سیدالاحرار همان صحن خداییهمان پنجرۀ صبح رهایی::بیا همسفرِ عشقبیا دل بسپاریم به جادهبیا پای پیادهاگر شعله آهِ دل سوزان خود افروخته باشیمامید است که توفیق، رفیق دل ما باشد واین مرتبه ما همسفر جابر دلسوخته باشیمبیا زائر دلسوخته باشیمبیا، عشق در این جاده چراغ است«چراغی که فروزندۀ شبهای فراق است»بیا دل بسپاریم به این راهبه این سیر الیاللهکه یکروز از این جاده به سرمنزل عشاق رسیدندهمانها که دل از خویش بریدندهمانها که به جز دوست ندیدندهمانها که شنیدند در این راهصدای دل خود رابیا دل بسپاریم به این راهبه این زمزمههایی که به ناگاهبه گوش دلمان میرسد از دوربیا گوش کن این زمزمه رازمزم جاریستپر از عطر بهاریستصدای سخن جابر انصاری اگر نیستصدای سخن کیست؟که در حال سلام است به سالار شهیدان و به یاران شهیدشببین دشت لبالب شده از عطر نویدششده زنده دل هر کسی از گفت و شنیدش:«عطیه!عجب عطر نجیبیعجب رایحۀ روحفریبیعجب نفحۀ سیبی...رسیدیم به سرمنزل عشاقرسیدیم به خاک حرم عشقبه آن قبلۀ آفاقبیا دل بسپاریم به جاری فرات وبشوییم دل از غربت راه و بشتابیمبه پابوسی خورشید نجات وشفیع عرصات وقتیل العبرات وبمیریم به پایشبگردیم فدایشکه باشیم یکی از شُهدایشکه ما نیز در این مقتل عشاقدگر همقدم مسلم و جونیمدگر همنفس حرّ و حبیبیمکه ما نیز شهید غم مولای غریبیمشهید حرم کربوبلایی»::به او همسفرش گفت:«اگر چه که پر از شوق و امیدیمولی دیر رسیدیمدر این معرکه تیغی نکشیدیمدر این واقعه داغی نچشیدیمنه رزمی نه نبردینه بر چهره نشستهست غبار غم و دردیمگر میشود آخرکه ما همدم این قافله باشیم؟»ولی جابر دلسوخته ناگاهبه او داد جوابیکه چنان تشنهلبی را برسانندبه سرچشمۀ آبیبه او گفت: «شنیدمکه فرمود: حبیبم،رسول دوسرا حضرت خاتماگر از عمل خیر گروهیدل تو شده مسرورهمان اَجر برای تو هم ای عاشق صادقشده منظورتو دلدادۀ هر قوم که باشیشوی روز حساب از پی آن قافله محشورتو هم همدم آن طایفه در روز جزایی»::عجب حُسن ختامیعجب لطف تمامیعجب فیض مدامیچه زیباسخن و نیککلامیعجب فوز عظیمی! چه مولای کریمی! بیا ای دل بیتابکه از کعبۀ احبابرسیدهست شمیمیکه از سوی جنان باز وزیدهست نسیمیتو ای دل چه نشستی!اگر چون صدف اشک شکستیولی لحظهای از پا ننشستیکه گفتهست که از قافلۀ عشق جدایی؟تو اینجایی و در شور و نواییتو اینجایی و در سعیِ صفاییتو از خاک جداییتو در عرش رهاییکجایی مگر آخر تو کجایی؟بیا چشم دلت را بگشاخوب نظر کنتو در کربوبلاییتو همراه تمام شُهداییتو در حال طواف حرم خون خدایییوسف_رحیمی📢 خبرنامه حسنوا
