نشست، جیب خودش را تکاند و آه کشیدبه کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشیدکلافه بود، خودش را پر از جنون…
انتشار: 2026/08/01 11:38 UTCدریافت: 2026/08/02 05:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 05:12 UTC
نشست، جیب خودش را تکاند و آه کشیدبه کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشیدکلافه بود، خودش را پر از جنون میدیدفقط مقابل چشمان خود ستون میدیدچگونه میشد از این مرزها عبور کندچگونه خرج سفر را دوباره جور کندبرای دفعه چندم شمرد و دید کم استو گفت: قسمتم امسال دوری از حرم استنشست تا که به سختی راه فکر کندبه کولهبار پُر از اشک و آه فکر کندبه بغض فاصلهای که هزار فرسنگ استبه التماسِ گذرنامهای که دلتنگ استبه سالهای گذشته به همسفرهایشبه اینکه رنگ تعلق نداشت دنیایش...به ازدحام لب مرز و بیقرار شدنبه زور رد شدن و خواهش سوار شدنبه مهربانی اعراب و لطف همسایهبه شوق اهل عراق و به شور مشایهبه انتظار میان صف شلوغ غذابه خواب خوش وسط موکب امام رضادو خط برای خودش شعر خواند و آه کشیددوباره جیب خودش را تکاند و آه کشید...مجید_تال📢 خبرنامه حسنوا
