*🔻فرزاد جمشیدی، مجری صداوسیما درگذشت*🔹 فرزاد جمشیدی مجری تلویزیون امروز صبح سه شنبه ۹ تیر در سن ۵۶…
انتشار: 2026/06/30 08:42 UTC
پستهای تلگرام — davodabadi
دست خدا عیان شدخامنهای جوان شدسیدمجتبی حسینی خامنهای رزمنده جوان دفاع مقدس هشت سالهبعد از شهادت پدرجانبازش در حمله تروریستی آمریکایی صهیونیستی، پرچم ولایت و رهبری را از رهبر شهید حضرت آیتالله العظمی خامنهای، به دست گرفت.اباالفضل علمدار، خامنهای نگهدار@hdavodabadi
کانال "یاد یاران" حمید داودآبادیمقالات، خاطرات، فیلم و عکسهای ناب دفاع مقدسدر شبکه های اجتماعیایتا، تلگرام و بله@hdavodabadiصفحه اینستاگرام@hamiddavodabadi6ارتباط مستقیم باحمید داودآبادیرزمنده جانباز، نویسنده، عکاس و پژوهشگردر ایتا و تلگرام و بله@davodabadi61
وقتی شلوار ازپای دهنمکی درآوردم!اواخر فرودین 67 بود و مسعود دهنمکی آمده بود مرخصی. رفتیم خانۀ بابای مسعود در یکی از کوچههای تنگ و شلوغ شمیراننو. تا داداش کوچیکش داد میزد: داداش مسعود، بیا رفیقات اومدن.میپرید دم در و یاالله گویان، ما را میبرد طبقۀ بالا.مسعود با ذوق و شوق رفت اتاق بغلی و درحالی که یک شلوار سبز شش جیب مدل آمریکایی پایش بود، آمد تو. جا خوردم. عجب شلوار باحالی بود. آرزو داشتم یکی مثل آن داشته باشم. این همه سال توی جبهه، یک شلوار شش جیب توی سنگرهای عراقی پیدا نکردم. شلوار بهپای مسعود گریه میکرد. با دست نگه داشته بود تا از پایش نیفتد. میگفت توی منطقۀ "شاخ شمیران" غنیمت گرفته است. هرچی گفتم این شلوار برات گشاده، قبول نکرد. وقتی گرفتم پوشیدم، عشق کردم. درست اندازۀ من بود. مسعود که این را دید، با عصبانیت گفت که شلوار را دربیاورم. بدجوری ترسید که دید اندازۀ من است. هرچی التماسش کردم، نداد. کار رسید به تهدید که دیگر پایم را خانهتان نمیگذارم، نداد. فحش دادم، صدایم را بلند کردم، نداد. شروع کردم به خر کردنش. برایش از جهاد نفس، بریدن از دنیا برای خدا و این چیزها گفتم، خونسرد گفت: خودم همۀ اینا رو بلدم ... شلوار رو بهت نمیدم.خداوکیلی نمیشد از آن شلوار دل کند. لامصّب نو هم بود. یعنی هنوز هیکل گنده و زُمُخت عراقی توی آن نرفته بود. تازه، مسعود ده بار آب کشیده بودش. ناگهان فکری بهذهنم رسید. هروقت میرفتیم خانهشان، همۀ عشقش این بود که ما را تحویل بگیرد. فقط کافی بود لب تَر کنم. تا گفتم: مسعود، نونوایی بربری پخت میکنه؟گفت: آره. چَشم الان میرم.و رفت. هروقت خانهشان بودیم، بساط نان بربری با پنیر تبریزی و چای داغ که مادر مهربانش لطف میکرد و میآورد، بهراه بود. خیلی حال میداد. سریع پرید بیرون و دوتا بربری داغ با یک تکه پنیر لای ورق امتحانی خرید و آمد. سریع نان و پنیر را خوردم و به رفیقم گفتم:- آخآخ بدو ... من باید برم جایی، داره دیر میشه.و با مسعود خداحافظی کردیم و رفتیم.فردا صبح اول صبح، یک نفر تند و تند زنگ خانهمان را فشار داد. میدانستم کی است که اینقدر بهش فشار آمده! در را که باز کردم، مسعود با قیافۀ برافروخته گفت: بیوجدان شلوارم رو بده.- کدوم شلوار؟ بیا زیر شلوار من اندازت میشه، بهت بدم.عصبانیتش بیشتر شد: شلوار شیش جیبم رو میگم. اون عراقیه که غنیمت گرفتم. شلوارم رو بده.زدم زیر خنده و گفتم: آهان اون رو میگی؟ اونکه غنیمتی بود، یکی دیگه بهغنیمت بردش.- نه، اون مال منه. خودم وسط آتیش و جنگ غنیمت گرفتمش. حالا تو میای از خونهمون میدزدی؟ من بهتون اطمینان کردم، شما دزدی میکنید؟- ببین درست صحبت کن. دزد خودتی. مگه نگفتی از سنگر عراقیا بلند کردی؟- نخیر، من از یه بعثی غنیمت گرفتم.- خب منم از یه بسیجی غنیمت گرفتم.خلاصه هرچی التماس کرد، شلوار را بهش ندادم. وقتی که یک لیوان آبخنک برایش آوردم، آرام شد و رضایت داد شلوار دست من بماند، فقط پرسید: باشه شلوار رو دزدیدی، فقط تورو خدا بگو چهجوری بردیش که من ندیدم؟- خیلی ساده. وقتی فرستادمت نون بربری بخری، شلوار خودم رو درآوردم، شلوار عراقی رو پوشیدم و بعدش شلوار خودم رو روی اون پوشیدم. مگه ندیدی چه زود خداحافظی کردیم و در رفتیم.مسعود با قیافۀ گرفته و عصبانی، خواست یک چیز بد بگوید که جرات نکرد! خندۀ تلخی کرد و گفت: من که راضی نیستم، حلالت هم نمیکنم. ایشاالله کوفتت بشه.که زدم زیر خنده و گفتم: اولا تو نباید راضی باشی، اون عراقیه باید حلال کنه که حسابش با توئه. دوما، آخ که چه مزهای میده. تا حالا توی جنگ غنیمت به این باحالی نگرفته بودم!حمید داودآبادینقل از کتاب #از_معراج_برگشتگاننشر شهید کاظمی@hdavodabadi
زلزله در خانۀ دهنمکی!اگر اشتباه نکنم، سال ۱۳۷۷ بود. اونروزها خیلی مسلمونتر از امروز بودیم و از روایتی که برامون میگفتند:"هرکس سه جمعه بدون عذر، به نمازجمعه نرود، مسلمان نیست!"شدیداً میترسیدیم. کم مونده بود از چهارشنبه بریم برای شرکت در نمازجمعه جا بگیریم! راستش ما که برای مُشت کلفت کردن و شعاردادن علیه شرق و غرب و شمال و جنوب، گوش دادن به خطبهها نمیرفتیم. از زمان جنگ، پاتوق بچه رزمندهها، جلوی مسجد دانشگاه تهران بود که بهش میگفتند:"چهارراه ماچ و بوسه". بیخود فکر اونجوری نکنید!وقتی از جبهه میاومدیم مرخصی، قرارمون در نمازجمعه، اونجا بود و دیدوبازدید و روبوسی. اونوقتا "مسعود دهنمکی" کَرَمِ اون روزاش، خیلی بیشتر از کِرمِ این روزاش بود و بهقول امروزیها لاکچری بود! آدم رو برق بگیره، جوّ نگیره!اون هفته مسعود جوّگیر شد و گفت:- بچهها، همه بعد نمازجمعه، ناهار بیایید خونۀ ما!دمش گرم. ما هم یه مُشت گشنهگدا، از خداخواسته، بعد نماز، نشستیم ترک موتور همدیگه و رفتیم خونۀ مسعود که فکر کنم طرفای تهرانپارس بود. طبقۀ چهارم یک آپارتمان اجاره کرده بود و گویی اونروز زن و بچهاش خونه نبودند.همۀ اراذل و اوباشی که مسعود سردستهشون بود، ریختیم اونجا. اگه درست یادم باشه:صالح همتی، اصغر اللهیاری، مجید ولیزاده، خود مسعود و چندتای دیگه.منکه جزو اراذل حساب نمیشدم. بچهمثبت بودم ولی چون با اونا میگشتم، اخلاق فاسدم خراب شده بود! تا مسعود گفت:- بچهها، راحت باشید، هرکی یه تیکه از خودش رو کند، انداخت یه گوشه:یکی دستش رویکی پای مصنوعیش رواونایی هم که زیرشلوار نداشتند، با شلوارک و ... ولو شدند وسط اتاق. خدائیش انگار از قحطی برگشته بودیم!تخمه، پفک، چیپس، میوه ... عین جاروبرقی میلومبوندیم. همینطور که الکیخوش بودیم و با یادآوری خاطرات مثبت ۱۸ جنگ، پتۀ همدیگه رو میریختیم روی آب و قهقهۀ خرکیمون توی ساختمون پیچیده بود، یهدفعه متوجه شدیم لوستر وسط اتاق داره عربی میرقصه! مجید ولیزاده خندید و گفت:- بچهها ... مثل اینکه داره زلزله میاد ...همه زدیم زیرخنده که ...چی؟ زلزله؟!وای زلزله ... همۀ اونایی که تا چنددقیقه پیش داشتند از لَتوپار کردن لشکر کماندویی عراق در شلمچه، خالی میبستند، انگار برق هزار وُلت بهشون وصل کردن! مگه میشد از درِ اتاق بری بیرون؟همۀ اونایی که تا چنددقیقه قبل، از جاموندن از کاروان شهدا روضه میخوندن، میخواستند از فیض شهادت فرار کنند و لای در گیر کرده بودند. لعنتی ساختمان هم آسانسور نداشت که، مثل گلۀ گوسفند رمیده از ترس گرگ، پلهها رو یکی چهارتا، پشت هم گذاشتیم و عین سیل سرازیر شدیم.در که باز شد، ریختیم وسط خیابون. ملت که از زلزله خیلی هم نترسیده بودند، با دیدن ما، وحشت شون چندبرابر شد! یه مشت خُل و چل، دست و پا قطع، با شلوارک و شورتک و زیرپیراهن، ریخته بودن وسط خیابون. با نگاه متعجب مردم، همینکه به همدیگه نگاه کردیم، زدیم زیرخنده، ولی برای اینکه کم نیاریم، گفتیم:- خب مگه چیه؟ زلزله اومده دیگه!و باز درِ باغ شهادت بهروی اراذل و اوباش جنگ بسته شد! این هم عکسهایی از متهمین ماجرا:عکس اول:صمد صفرخانی، مجید ولیزاده، داودآبادیمجید دستش رو توی جیب من نکرده، دستش قطعه!عکس دوم:داودآبادی، صالح همتی، اصغر اللهیاری.عکس سوم:من و مسعود دهنمکی، دوسال پیش، سر مزار شهید مجید سوزوکیعکس چهارم:موسیالرضا سیدآبادی، داودآبادی، عبدالامیر عارفی، مسعود دهنمکیآذر ۱۳۶۵ ارتفاعات قلاویزان مهران حمید داودآبادی @hdavodabadi



