اکبر عبدی در شلمچه!ظهر روز۴بهمن۱۳۶۵، هنگامه عملیات کربلای۵، سوار بر اتوبوس بهطرف شلمچه حرکت کردیم…
انتشار: 2026/07/25 12:16 UTCدریافت: 2026/08/05 18:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 18:52 UTC
اکبر عبدی در شلمچه!ظهر روز۴بهمن۱۳۶۵، هنگامه عملیات کربلای۵، سوار بر اتوبوس بهطرف شلمچه حرکت کردیم. در راه آخرین شوخیها و لحظات خوش و خنده را با حسین شفیعی سپری کردم. درجوابم خندهای کرد و گفت: - داودآبادی، تو با این هیکل گُندهات، بایس کولهپشتیت رو بندازی پشتت و بدوی توی خاکریز و بری جلوی سنگرها وایسی بگی: «بازم مدرسم دیر شد ... حالام چیکار کنم؟» این جمله دیالوگ سریال "بازم مدرسم دیر شد" بود که در برنامهی کودک پخش میشد و «اکبر عبدی» در آن نقش کودکی بازیگوش را بازی میکرد.خنده و شادی به اوج رسیده بود. همه ناخودآگاه لبخند برلب داشتند. باورش سخت بود؛ آنهایی که به سوی نبرد میروند و به سوی مرگ، آنهم در سختترین شرایط و اوضاع، اینگونه شاد و خندان باشند. اصلا انگار نه انگار که به جنگ میروند. جمعه۱۰بهمن، دم ظهر بود که خبر شهادت شفیعی را شنیدم. خیلی یکه خوردم. سرانجام آن جوان ساده، با قلبی پاک و بی هیچ غل و غش، بهشهادت رسید. شفیعی کنار بچهها توی سنگر سرپوشیده دراز کشیده بود که یک گلولهی مینیکاتیوشا خورد روی سنگر. سقف سوراخ شد و یه ترکش خورد توی سر شفیعی. بقیهی بچهها رو هم فقط موج انفجار گرفت.جنازهاش کنار پست امداد بر زمین دراز شده بود. پتویی سیاه و خیس روی آن کشیده بودند. آرام و ساکت خفته بود. ازبس صفا و صمیمیتش برایم دوستداشتنی بود، جرأت نکردم بروم جلو و پتو را کنار بزنم و به سیمای سادهاش نگاه کنم که حالا لابد از خون سرخ بود. آرام و با احترام شدید، از کنارش گذشتم و فاتحهای نثارش کردم.یکآن به یاد آخرین حرفهای دو سه روز پیشش در اتوبوس افتادم که اشکم را درآورد. دستی بر پشتم زد، خندید و با چشمان ریزشدهاش نگاهی انداخت.توی اتوبوس، بهش گیر میدادم شفیعی، خوبی؟ - آره.- خوشی؟- آره.- خرمی؟- آره.- دماغت چاقه؟که مثلا از کوره درمیرفت و تند میگفت: اااه ... همهش میگی خوبی، خوشی، خرمی .... حسین شفیعی متولد ۲ فروردین ۱۳۳۶ در اصفهان، نجف آباد، مهردشت، گلزار شهدای علویجه خفته است.۲۰ سال بعد، سال ۱۳۸۵، پشت صحنه اخراجیها، این خاطره را برای اکبر عبدی گفتم و یاد شهید شفیعی را گرامی داشتیم.شادی روح مرحوم اکبر عبدی و برادر شهیدش اصغر عبدی و شهید حسین شفیعی، فاتحه و صلوات.حمید داودآبادی مرداد ۱۴۰۵@hdavodabadi


