#بیوه#پارت466لینک قسمت اول👇https://t.me/c/133164068سر بهار با لبخند به طرف شانه اش کج شد و دستش را…
انتشار: 2026/07/10 17:09 UTC
#بیوه#پارت466لینک قسمت اول👇t.me/c/133164068%D8%B3%D8%B1 بهار با لبخند به طرف شانه اش کج شد و دستش را نوازش وار روی دست تکان داد. _دختر خوب فکر کردم چی شده نگرانم کردی.. آره حق با توئه سهیل همه چیو برام تعریف کرده.. نه من نه سهیل هیچکدوم تو رو مقصر نمی دونیم.. نمیخوام اغراق کنم یا بگم کارت درست بود.. کارت اشتباه بوده اینکه ندیده و نشناخته به کسی اعتماد کردی اما آدمیزاده دیگه خطا میکنه.. ولی همین میشه درس عبرت تا از این به بعد به کسی زود اعتماد نکنی.. االنم اشکاتو پاک کن دیگه نبینم در موردش حرف بزنی باشه؟ حتی سهیل از او خواسته بود تا از نگین و حسام بابت آن توطئه شکایت کنند اما بهار رضایت نداد! واقعاً دیگر کشش یک درگیری دیگر را نداشت و در این میان به کارما و اینکه زمین گرد است اعتقاد داشت. می دانست اگر هیچ کاری دراینباره نکند کسی هست که شاهد تک تک این اتفاقات بوده و خودش قدرتمند تر از هر کسی هست... و در این دوران حساس درگیر کردن خودشان و سَلب آرامششان سود دیگری نداشت. بالخره لبخند روی لب های آتنا نشست. سری به تایید حرفش تکان داد و دستمالی از جا دستمالی روی میز بیرون کشید. نگفتی باالخره کی باید شیرینی عروسیتون رو بخوریم؟!خترک همانطور که با دستمال اشکهایش را پاک میکرد با لبخند جواب داد. ❌ رمان جذاب و ممنوعه #بیوه را هر روزاز کانال دنبال کنید.《☘️ @herbal_magic ☘️》
