هر کس کفنی با خود میبرداما شهیدان غریب ماچنان عاشقانه به آغوش خاک شتافتندکه حتا کفنهای خونآلود خ…
انتشار: 2026/08/12 19:01 UTCدریافت: 2026/08/17 05:52 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 05:52 UTC
هر کس کفنی با خود میبرداما شهیدان غریب ماچنان عاشقانه به آغوش خاک شتافتندکه حتا کفنهای خونآلود خود را نیزفراموش کردندپرتو نادری
پستهای تلگرام — جغرافیایی اندوه🖤
#تیکه_کتابمیداند که جانم به جانش بند است.میداند بعد از او دیگر عاشق نمیشوم و تنهایی ام را آنقدر محکم بغل میگیرم تا تمام فضای خالی زندگی ام پر شود.اینها را میداند.خیلی چیزهای دیگر را هم میداند، مثلا همین که خیلی وقتها برایش ناز میآورم و قهرم واقعا قهر نیست و دلم توجهی خاص میخواهد.دلم فقط توجهی خاص میخواهد و محبتی از جنس همانی که خودم به او دادم.ولی من بلد نیستم چطور اینها را به او حالی کنم.دلم رفتاری از او میخواهد که معلوم کند دلتنگم میشود، دوستم دارد و روی حباب خاطره نمیسازم.او اینها را میداند و در عوض این من هستم که خیلی چیزها را نمیدانم. من نمیدانم که نباید گدایی عشق کنم. نباید به روی خودم بیاورم که جانم به جانش بند است. او میداند قرار است حواسش به دلش باشد و من نمیدانم کِی دلم را باختم!!! #شیما
در شمارش روزهایم تو را گم کردهامو در هر قدم خاطرات تو را جستوجو میکنمدر ازدحام این همه رفتن و رسیدنهنوز رد نگاهت رادر گوشههای فراموششدهی زندگیام میجویمانگار بخشی از منهمان روزی که رفتیکنار تو جا ماندگاهی خیال میکنماگر چشمهایم را ببندمدوباره صدایت را خواهم شنیددوباره دستهایتآرامش را به قلب خستهام بازمیگرداننداما هر بارتنها سکوت استکه میان من و خاطراتت قد میکشدمن هنوزدر میان فصلهایی که بیتو گذشتهاندبه دنبال نشانی تو میگردمدر کوچههای خاطرهدر لبخندهای نیمهکارهو در تمام رویاهایی کهقرار بود با تو زندگی شوندشاید زمان گذشته باشداما بعضی آدمهااز تقویم دل پاک نمیشوندتو از همانهاییکه هرچه دورتر میشویجایت در قلبم عمیقتر میشود.
رابطه های واقعی دعوا دارناشک دارن، درد دارن، بحث دارن، سکوت دارن، حسادت دارن...ولی اعتماد هم دارن، اعتقاد هم دارن، صبر هم دارن،عشق هم دارن...
با چه آب و تاب دارد سوی مکتب میرود مثل یک ارباب دارد سوی مکتب میرود کولهباری از کتاب و دفتر و چندین قلمنانِ رود و آب دارد، سوی مکتب میرودشانه در شانه کنار همکلاسیهای خودیک رقم شاداب دارد سوی مکتب میرود...پیش ذوق تابش او آسمان شرمنده است گوییا مهتاب دارد سوی مکتب میرود چشمهایش پیشتر از او به راه افتاده است آن دو شعر ناب دارد سوی مکتب میرود بازهم شاید بگرید موقع بیداری اش دختری در خواب دارد سوی مکتب میرود
چه مرگ غریبیست، مرگِ انسان افغانستانی، در اوج جوانی در دشتهای سوزان، بر مرزهای کشورهای بیگانه، یا در خانه، از فقر و خشونت. مرگ انسان افغانستانی، کمتر رنگ طبیعی بودن دارد و این غمگین کننده است.
انسان میتواند از خیلی چیزها دل بکند، خیلی از آدمها را فراموش کند و از خیلی آدمها هم فرار کند! حتی چیزهایی که زمانی فکر میکرد تمام زندگیاش به آنها گره خورده است را هم در گردوغبار روزگار، گم خواهد کرد. اما انسان هیچوقت نمیتواند از خودش فاصله بگیرد، هیچوقت نمیتواند از خودش فرار کند. هر جا برود، باید خودش را با خودش ببرد، با تمام خاطرهها، تصمیمها، اشتباهها و چیزهایی که هنوز در درونش حل نشدهاند. شاید به همین دلیل است که آدم، دیر یا زود، باید با خودش کنار بیاید، چون هیچ رابطهای در زندگی، طولانیتر و جدیتر از رابطهی انسان با خودش، نخواهد بود.دست نوشتههای من - جلیل ارباب
