حس تلخ مرگ . . . پشت در غسالخانه مملو از جمعیت بود، همهمه جمعیت توی گوشت می پیچه، تو هنوز تصور درست…
انتشار: 2026/07/05 04:59 UTC
حس تلخ مرگ . . . پشت در غسالخانه مملو از جمعیت بود، همهمه جمعیت توی گوشت می پیچه، تو هنوز تصور درستی از مرگ نداری، مرگ رو درست مثل همون گرگی تصور می کنی که امید و میلاد رو کشته. . . . صدای شیون زنها به وضوح شنیده میشه و تو حتی می تونی تشخیص بدی که کیه که داره گریه می کنه. تابوت چوبی رو از مسجد می آرند، توی محل فقط یه تابوت هست، یه تابوت هم از محله دیگه می آرند و جنب و جوش جمعیت بیشتر میشه. دلت میخواد سرک بکشی و عمو حسین رو ببینی که چطوری مرده رو می شوره؟ اما هم می ترسی و هم بهت اجازه نمیدن که داخل رو ببینی. . . . دو تا تابوت روی موج جمعیت به حرکت در میاد، توی میدون تابوت ها رو زمین میذارن و جمعیت به نماز می ایسته، نمازی که برات خیلی عجیبه، نه وضو، نه رکوع، نه سجود. پدر بزرگ صف جلو ایستاده و تو نمیتونی مثل همیشه ازش سوال کنی که چرا؟ دقایقی بعد دوباره تابوت روی دوش جمعیت به حرکت در میاد، تو با چند تا از بچه های محل جلوی جمعیت به طرف قبرستون محله راه میفتی، یه راه باریک از میون برف، همه جا پوشیده از برفه و سیاهی جمعیت توی این برفا یه حسی رو بهت القاء میکنه. به قبرستون که میرسی عمو حسن و یدالله و چند نفر دیگه دو تا قبر رو آماده کردند، یه نگاه توی قبرها میکنی، دو تا گودال بزرگ، توی اون سرما عرق رو روی صورت عمو حسن میبینی، دلت برای امید می سوزه، فقط سیزده سالشه. با خودت فکر می کنی، امید امشب اینجا می خوابه؟ نمیترسه؟ بازم گرگ ها سراغش نمیان؟ و ....تازه وقتی که بیل ها پر از خاک میشن و توی قبر ریخته میشن حس تلخ مرگ رو درک میکنی، از فردا نه امید توی هزاوه هست و نه میلاد، تو هم مثل همه جمعیت، مثل مادر میلاد، مثل بابای امید گریه می کنی، گرمی اشک رو روی صورتت حس می کنی ، گریه بهت امان نمیده، بی اختیار ......از کتاب " آن زمستان سرد " ایرج احمدی هزاوه @Irajahmadihezave eitaa.com/hezavehvillage@hezavegram#%D8%A…




