*مرثیهای برای یک نویسنده*این روزها اگر نهادهای دولتی که متولیان حوزهی ادبیات و فرهنگ و کتاب هستند…
انتشار: 2026/08/05 14:26 UTCدریافت: 2026/08/06 12:57 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/06 12:57 UTC
*مرثیهای برای یک نویسنده*این روزها اگر نهادهای دولتی که متولیان حوزهی ادبیات و فرهنگ و کتاب هستند، خبر از نویسندگان شهر نداشته باشند و از آنها حمایت نکنند، خیلی امر عجیب و غریب، و دور از ذهنی نیست. ما عادت داریم. بنده به شخصه در این مورد پوستم یک چیزی مثل پوست کرگدن شده و از رو نمیروم نمیدانم چرا؟داستان وقتی درام و اصلاً نه! تراژدی میشود که مدیران نشریههای شهر هم وقعی به کار نویسندگان شهر و استان [ حتی صاحب نام و صاحب قلم] نمیگذارند.البته من نه صاحب قلمم و نه صاحب نام. من صاحب هیچ نوع قلمی نیستم چرا که اولاً پول و پله برای خریدن قلم گاو و گوساله ندارم و در ثانی این روزهان نوشتههایم را با صفحه کلید گوشی همراه تایپ میکنم. بچهتر که بودم خودنویس پارکر داشتم!چند روز پیش به دو نفر از مدیر مسئولان نشریات شهر زنگ زدم و گفتم : بله! کتاب ما هم بالآخره در فلان تاریخ، در فلان جا رو کم نمایی شد!! بفرمایید این هم سند و عکسش؛ ایناهاش!!حالا اگر به دردتان میخورد خبرش را همچین جمع و جور و نقلی در گوشه کنار یکی از صفحات لایی بچپانید!خدا خیرش بدهد آقای مدیر مسئول یکی از نشریات را که اهل روایت و داستان است. قول مساعد داد و برخورد داش مشتی گری با حالی با من کرد. دمش گرم.اما.......وای از دست مدیر مسئول دومی که خدا به سر شاهده مثل سگ پشیمان شدم که چرا اصلاً با ایشان تماس گرفتم. برخورد تلفنیاش بدک نبود ولی پنج شش روز پیام من در صفحهی پیامرسان ایشان عاطل و باطل افتاده بود و خاک میخورد!! به جان خودم اصلاً انگار نه انگار! با خودم گفتم، مرد حسابی آخه این چه کاریه؟ خلاصه پیامها و عکسها را خودم مثل بچهی آدم از صفحهی آن عزیز پاک کردم و همه چیز به همین راحتی تمام شد و آب از آب تکان نخورد. نه خانی آمد و نه خانی رفت. تمام وقایع و اتفاقهایی که برای یک نویسنده اتفاق میافتد این روزها رنگ و لعاب مرثیه دارند نمیدانم چرا؟دلم حالا فقط به این خوش است که زیر پرچم خدا هستم. وای که اگر زیر پرچم غیر خدا مثلاً همین مدیر مسئول بودم که چه میشد.چند سال پیش وقتی کروکی و جانمایی دقیق اماکن مهم بازار را همراه با توضیحات کار کردم، سر دبیر همین نشریه نمیدانم چطور شماره همراه مرا گیر آورده بود و با من تماس گرفت که مرگ من! من بمیرم! تو بمیری! اجازه بده مطلبت را در روزنامهامان چاپ کنیم که خدا وکیلی بدون اینکه ریالی بگیرم اجازه دادم. این هم فکر کنم جزء مرثیه یا مرثیههای نویسنده و نویسندگی بشود حساب کنیم. پول نداریم، پول ناشر را ندادهایم، کاغذ گران شده، دولتیها حمایت نمیکنند، غیر دولتیها خیلیهاشان استقبال نمیکنند. نشریات بعضاً وقتی که در تنگنا هستند و مطلب ندارند یاد نویسندگان و هنرمندان میافتند و تازه آن هم مفتکی آثار و نوشتهها را از آن بندگان خدا میگیرند و میچاپند ( چاپ میکنند) و خلاصه اوضاع خوب نیست دیگه. این را هم بگویم که در بین یاران و دوستان اهل ادب کم نیستند آدمهایی که از روز اول تاسیس شهر اراک تا الآن حتی یک جلد کتاب از یکنویسندهی اراکی نخریدهاند. این جزء مرثیه هست یا نه؟ راستی به سرم زده اشعار جدیدم را چاپ کنم. ارادتمند: جانی دالر ! چی! ببخشید! علمدارساعت ۲ بامداد ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ خورشیدیگفتم خورشید؛ یادم باشه یک مطلب خوب در مورد شیر و خورشید نوشتهام، آن را تقدیم کنم بعداً@hezavegram #هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام





