#زیر_پوست_شهر اون خدا بیامرز دزد بود!توی قبرستان قدم میزنم، به قولی هوای زیستنم را عوض می کنم ، گاه…
انتشار: 2026/08/17 07:39 UTCدریافت: 2026/08/17 14:02 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 14:02 UTC
#زیر_پوست_شهر اون خدا بیامرز دزد بود!توی قبرستان قدم میزنم، به قولی هوای زیستنم را عوض می کنم ، گاهی هم شعری یا نوشته ای روی سنگ مزاری : آغاز قصه او : اول فروردین ۱۳۰۲آغاز غُصه ما : ششم آبان ۱۳۹۷ تبسم میکنم، ۹۵ سال ؟ خب کافیه دیگه، مادرم میگه مرگ پدر و مادر عید بچه هاشه ، اما امان از داغ فرزند . . .چانه مداح حسابی گرم شده، به هر روشی متوسل میشه تا دل بازماندگان رو بسوزونه . . .توی تشییع جنازه بعد از چندین سال یه دوست رو میبینم، اونم تشییع جنازه همین متوفی اومده، با هم با کمی فاصله از تشییع کنندگان کناری می نشینیم و گرم صحبت می شیم .مداح ادامه میده: بچه هات امشب چطوری میتونن بدون تو سرکنن؟ بعضی از مداح ها رو درک نمیکنم، چرا اینقدر پیاز داغش رو اضافه می کنند ؟!دوستم زیر لب میگه: دوتا از پسراش دوساله که با متوفی قهر بودند ، یکی از دامادهاش هم چهار ساله که باهاش حرف نزده!مداح سری به کربلا میزند که کسی نبود تا جنازه امام را تشییع کند و حالا این همه جمعیت، آفرین بر شما مردم حق شناس و در مایه های ماهور و دشتی آواز می خواند . . .کم کم ذهنم به گذشته میرود، در یکی از روستاهای اطراف اراک، یکی فوت کرده بود محمد علی نام ، با اقوام مرحوم دوستی داشتم، صدای مداح از بلندگو تمام روستا رو پر کرده بود ، میشناختمش ، وارد مسجد شدم برای مداح سری تکان دادم، او هم سری تکان داد، آنطرف مسجد یکی بلند شد و برایم دست تکان داد، رفتم و کنارش نشستم، از همان روستا بود و سلام و علیکی داشتیم .مداح با تمام قوا مدیحه می گفت، چای آوردند ، مداح از ویژگیهای متوفی می گفت، با خودم می گفتم عجب گوهری را این روستا از دست داده، مداح مقایسه ها می کرد: مرحوم همنام پیامبر گرامی بود و امام اول شیعیان، الانه در کنار آن دوبزرگوار نشسته . . . بسیاری از مردم دست خود را بر روی پیشانی گذاشته بودند و سرشان به زیر بود ، شانه ها تکان می خورد، به بغل دستی ام نگاه کردم، او هم همانند همه مجلس ، اما ریز ریز می خندید، تعجب کردم و دستی به او زدم که چرا؟ گفت دقت کن همه مردم مثل من سرشان پایینه و دارند می خندند، درست می گفت، علتش رو پرسیدم، گفت آخه این محمد علی خدا بیامرز دزد بود، اصلا شغلش دزدی بود، همه روستا هم می دونن ، خودش هم ابایی نداشت! . . . مداح به خیال گریه مردم آوازی سوزناکتر را شروع کرد و از نماز خواندن متوفی گفت ، دست آشنای ما به پهلویم خورد و آرام گفت توی ۸۰ سال عمرش اون مرحوم یک رکعت نماز هم نخونده ! . . .از قضا هرچه مداح می گفت کاملا برعکس از کار در می آمد . . .پیرمردی از میانه مجلس بلند شد و به حالت تشر به مداح گفت : بسه براش قرآن بخون. مداح سراغ قرآن رفت، گوش دادم با خودم گفتم " تو که قرآن بدین نمط خوانی، ببری آبروی مسلمانی " . . . . . . در کنار قبر یکی دونفر از حال رفته بودند ، دوستم گفت: همین ها حتی بیمارستان هم نرفتند که تا زنده بود سری به اون مرحوم بزنند . . .عجیبه این مرده پرستی ما !ایرج احمدی هزاوه@irajahmadihezave#هزاوه_روستا_امیرکبیر_قائم_مقام



