یادداشت طنز دکتر حسین عبده تبریزی: *در گذر از سالخوردگی؛ زیرجامگان* آدم تا جوان است، تصور میکند پ…
انتشار: 2026/07/15 07:40 UTC
یادداشت طنز دکتر حسین عبده تبریزی: *در گذر از سالخوردگی؛ زیرجامگان* آدم تا جوان است، تصور میکند پوشیدن شورت از بدیهیترین امور عالم است؛ کاری که نه نیاز به فکر دارد، نه برنامهریزی، نه آمادگی جسمانی. یک پا را داخل میکنی، بعد پای دیگر را، شورت را بالا میکشی و زندگی ادامه پیدا میکند. هیچکس در جوانی احتمال نمیدهد که همین حرکت ساده، روزی به عملیاتی چندمرحلهای تبدیل شود که در آن زانو، کمر، تعادل، نور اتاق و حتی محل دوختن مارک لباس، هرکدام نقشی تعیینکننده داشته باشند.با سالخوردگی، نخستین مشکل این است که پا دیگر به ارتفاع سابق بالا نمیآید. در جوانی، پا بدون مذاکره تا هرجا لازم بود میرفت. حالا باید اول ببینی زانو موافق است یا نه، بعد مفصل ران را قانع کنی و در پایان امیدوار باشی کمرت در میانهی کار اعلام استقلال نکند. پوشیدن شورت در حالت ایستاده هم خطرهای خودش را دارد. کافی است یک پا را بالا بیاوری تا تعادل، که تا چند لحظه پیش ظاهراً برقرار بود، ناگهان به مسئلهای ملی تبدیل شود.پس آدم عاقل ترجیح میدهد بنشیند. اما نشستن پایان مسئله نیست؛ تازه ابتدای آن است. شورت را تا بالای زانو بالا میآوری و بعد باید بلند شوی. در این مرحله لازم است آن را از دو طرف باسن بگیری و همزمان که از جا بلند میشوی، بالا بکشی. کاری که در جوانی یک حرکت بود، حالا ترکیبی است از وزنهبرداری، حفظ تعادل و ژیمناستیک. اگر از یک طرف بیشتر بکشی، طرف دیگر پایین میماند. اگر بخواهی هر دو طرف را همزمان بالا ببری، دستها مشغول میشوند و چیزی برای کمک به بلند شدن باقی نمیماند.خطر اصلی آنجاست که پس از پایان این عملیات، تازه متوجه شوی شورت را برعکس پوشیدهای.آدمها برای تشخیص جلو و عقب شورت قاعدهای نانوشته دارند: طرفی که مارک یا اتیکت دارد، عقب و داخل شورت است. همین، به قول جوانها، حالت «پیشفرض» یا همان Default است. این قاعده سالها کار کرده و بخشی از حافظهی تاریخی مردان شده است. آدم در روشنایی کم، بهویژه صبح زود که هنوز نیمی از مغزش خواب است، شورت را برمیدارد، مارک را پیدا میکند و با اطمینان آن را طوری در دست میگیرد که طرفِ بیمارک رو به جلو باشد.اما بعضی کارخانهها ظاهراً به استقلال در طراحی اعتقاد دارند. مارک را جلو میدوزند، روی کش میگذارند یا در نقطهای نصب میکنند که هیچ نسبتی با جلو و عقب ندارد. نتیجه این است که پس از طی همهی مراحل، احساس میکنی چیزی در هندسهی لباس درست نیست. کمی راه میروی، مینشینی، بلند میشوی و سرانجام درمییابی که فرض اولیه اشتباه بوده است.برای جوان، این فقط اشتباهی کوچک است. شورت را درمیآورد و دوباره میپوشد. برای آدم سالخورده، اما مسئله شبیه بازگرداندن پروژهای عمرانی به نقطهی صفر است. باید دوباره بنشینی، کش را پایین بیاوری، شورت را از زانو رد کنی، پاها را یکییکی بیرون بیاوری، جلو و عقب را از نو تعیین کنی و تمام فرایند را تکرار کنی. در این میان ممکن است دوباره هم اشتباه کنی، چون در فاصلهی درآوردن تا پوشیدن، شاید یادت رفته باشد مارک کدام طرف بود.سازمان استاندارد، بهجای پرداختن به کارهای کمفایده، بد نیست ابتدا تکلیف محل مارک شورت را روشن کند. آیا مارک باید عقب باشد یا جلو؟ اینکه هر کارخانهای تعریف خاصی از جهتهای جغرافیایی زیرجامه داشته باشد، برای سالمندان هزینهی بدنی قابلتوجهی دارد.مشکل دیگر، تاریخ تحول خود شورت است. ما از نسلی میآییم که شورتها را مادرها میدوختند. شورت ماماندوز شاید از نظر زیباییشناسی جایزهای نمیگرفت، اما محکم بود. کش آنقدر جدی بود که تا شب اثر خود را دور شکم باقی میگذاشت. وقتی لباس را درمیآوردی، خطی سرخ و منظم دور کمر دیده میشد؛ مانند مرزی که با دقت روی نقشه رسم کرده باشند. این خط نشان میداد شورت در طول روز از مواضع خود عقبنشینی نکرده است.آن زمان کسی از کش نرم و پارچهی لطیف سخن نمیگفت. کش اگر جای خود را روی شکم ثبت نمیکرد، از نظر نسل پیشین وظیفهاش را انجام نداده بود. دوام اصل بود، آسایش فرع. شورت باید آنقدر محکم میبود که اگر صاحبش لحظهای فراموش میکرد شورت پوشیده یا نه، کش اجازهی فراموشی به او نمیداد.بعد نسل تازهی شورتها از راه رسید؛ نرم، راحت، رنگارنگ و پاچهدار، با این ادعا که راحتترند. شاید واقعاً هم باشند، اما راحتی برای کسی است که از جوانی به آنها عادت کرده باشد. کسی که شصت یا هفتاد سال مدل دیگر پوشیده، با شورت پاچهدار احساس میکند چیزی اضافه دور رانهایش پیچیده است. هر چند دقیقه یکبار پاچهها را صاف میکند، بالا میکشد یا پایین میدهد، بیآنکه بداند وضعیت درستشان دقیقاً چیست.

