
رسانه ایی برای امور اجتماعی و سلامت اجتماعی
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
مشاهده تازه · اطمینان متوسط · 45 نمونه پست · پوشش داده: 2026/07/02 تا 2026/08/16
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 35 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
"زندگی قسطی"این روز ها در بزرگراه های تهران تابلوهایی که بیشتر خود نمایی می کنند تابلوهای هستند که همه چیز را برای ما قسطی فراهم می کنند:دوچرخه قسطیدندانپزشکی قسطیوسایل خانه قسطی مسافرت قسطی پوشاک قسطی کلبه قسطیخودرو قسطیو...واقعیت این است که وقتی به این تابلوها نگاه می کنم ترسم زیاد می شود. آیا با این همه قسط می توانم شب خواب آرام داشته باشم؟با سررسید ها ی قسط ها چه کار کنم؟راستش را بخواهید فکرچنین زندگی قسطی حالم را بد می کند تا چه برسد به این همه چیز زندگی مان رنگ واقعی قسطی بگیرد.حالا در کنار این ها قسط وام های متعدد و مختلف را هم قرار بدیم که شرایط بدتر هم می شود.برای من به عنوان عضو کوچک از جامعه بزرگ مددکاری اجتماعی ابن تابلوها نشانه خوبی نیستند چون وضعیت بد اقتصادی را نشان می دهد که طبیعتا عوارض چنین وضعیتی به اصطلاح یقه سازمان های اجتماعی را خواهد گرفت.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد ان شالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
فرهود نامه(۱۱):هلم لوی واشنمی دانم تو زندگی با کسانی مواجه شدید که مقام های مهم و ظرفیت های بالایی دارند وای در هر مسوولیتی که قرار بگیرند برای هیچ کس تاکید می کنم برای هیچ کس قدمی بر نمی دارند، تماسی نمی گیرند، خیری به دیگران نمی رسانند، یا پول زیادی دارند ولی دست کسی را نمی گیرند و.....حتما مواجه شدیم. نمی خواهم بگویم برای همه افراد می توانند کاری انجام دهند یا کمک مالی کنند ولی حداقل برای تعدادی قدم بردارد و.....زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی خالق خالق اشعار مازندرانی پارپیرار و طلایه دار شعر و زبان تبری در یک ضرب المثلی این افراد را اینگونه معرفی می کند: هلم ( حلم Haleam) لوی ( یعنی لب loye) واش( یعنی علف Vaash). یعنی علفی که لب پرتگاه است. در واقع به این اشاره می کند این علف که هلم لو شد کرده بهترین علف است ولی جایی در پرتگاه رشد کرده که هیچ حیوانی نمی تواند از آن استفاده کند چون اگر قصد استفاده کردن داشته باشد به ته دره سقوط خواهد کرد.واقعا در طول این مدت با افراد زیادی سر و کار داشتم که بر عکس این افراد هستند و هر کاری دست شان بر می آید برای آشنا و غریبه انجام می دهند.به اصطلاح دم این افراد گرم که انسانیت را معنی می کنند. در زندگی شخصی و اداری همیشه خود را مدیون این افراد می دانم و سپاسگزار شان هستم.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
فرهود نامه(۱۰):تحمل دیدن موفقیت برادرمان را هم نداریم:"لینگ بنه زنه مه برار"یکی از ویژگی های انسانی های بزرگ این است که همیشه از موفقیت افراد دیگر خوشحال شوند و احترام شان به دیگران فقط به خاطر موقعیت های اداری شان نباشد. زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی خالق مجموعه اشعار مازندرانی پارپیرار و طلایه دار شعر و زبان تبری در میان اشعارش به این موضوع اشاره می کند که" لینگ بنه زنه وه برار" یه این معنی که وقتی جلو افتادی و کار و بارت به اصطلاح بهتر شد " حتی برادرت هم به شما پشت می زند تا سقوط کنید ". این نوع رفتار ها را بارها و بارها حتی در فامیل نزدیک و دوست و همکار و هم محله و همسایه و....می بینیم.امام علی (ع) هم در این زمینه این گونه می فرماید که:"زندگی کردن با مردم اين دنيا همچون دويدن ..... است.تا می تازی با تو مي تازند. زمين که خوردی، آنهايي که جلوتر بودند... هرگز براي تو به عقب باز نمي گردند.و آنهايي که عقب بودند، به داغ روزهايي که مي تاختي تورا لگد مال خواهند کرد!در عجبم از مردمي که بدنبال دنيایی هستند که روز به روز از آن دورتر مي شوند. وغافلند از آخرتي که روز به روز به آن نزديک تر می شوند".به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworkerفرهود نامه(۱۰):تحمل دیدن موفقیت برادرمان را هم نداریم:"لینگ بنه زنه مه برار"یکی از ویژگی های انسانی های بزرگ این است که همیشه از موفقیت افراد دیگر خوشحال شوند و احترام شان به دیگران فقط به خاطر موقعیت های اداری شان نباشد. زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی خالق مجموعه اشعار مازندرانی پارپیرار و طلایه دار شعر و زبان تبری در میان اشعارش به این موضوع اشاره می کند که" لینگ بنه زنه وه برار" یه این معنی که وقتی جلو افتادی و کار و بارت به اصطلاح بهتر شد " حتی برادرت هم به شما پشت می زند تا سقوط کنید ". این نوع رفتار ها را بارها و بارها حتی در فامیل نزدیک و دوست و همکار و هم محله و همسایه و....می بینیم.امام علی (ع) هم در این زمینه این گونه می فرماید که:"زندگی کردن با مردم اين دنيا همچون دويدن ..... است.تا می تازی با تو مي تازند. زمين که خوردی، آنهايي که جلوتر بودند... هرگز براي تو به عقب باز نمي گردند.و آنهايي که عقب بودند، به داغ روزهايي که مي تاختي تورا لگد مال خواهند کرد!در عجبم از مردمي که بدنبال دنيایی هستند که روز به روز از آن دورتر مي شوند. وغافلند از آخرتي که روز به روز به آن نزديک تر می شوند".به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
کلیپی که توسط دوست مهربانم آقا پرویز داودی برای پدرم ساخته شد. برای شادی روح همه درگذشتگان و از جمله پدرم صلواتی بفرستیم
زائری بارانی ام، آقـا بـه دادم مـی رسی؟بی پناهم، خسته ام، تنها؛ به دادم می رسی؟گـرچـه آهـو نیـستـم؛ اما پر از دلتنگی امضامن چشمان آهوهـا، بـه دادم می رسی؟از کبوترها کـه می پـرسم، نشانـم می دهندگنبد و گلدسته هایت را، به دادم می رسی؟ماهـی افـتاده بر خـاکم، لبـالـب تشنـگـیپـهنه آبی تـرین دریـا؛ به دادم می رسی؟مـاهِ نـورانیِ شب هـای سیـاهِ عـمرِ مـنماهِ من، ای ماهِ من؛ آیا به دادم می رسی؟من دخیل التماسم را بـه چشمت بستـه امهشتمین دردانه زهرا(س)، به دادم می رسی؟بـاز هم مشهد، مسافرها، هیاهـوی حـرمیک نفر فریاد زد: آقا! به دادم می رسی؟
به بهانه سالروز شهادت امام رضا(ع):"زیست نیکو"ضمن تسلیت ایام شهادت امام رضا(ع) امام مهربانی ها، در این یادداشت کوتاه می خواهم به موضوعی اشاره کنم که آن امام مهربانی اینگونه فرمودند که:" زیست نیکو در نیکو زیستن دیگران است".با تجربه زیسته ای که در حوزه مددکاری اجتماعی دارم یکی از زیباترین لحظه زندگی را زمانی می دانم که می توانید به دیگران کمک کنید تا حال شان بهتر شود و زیست نیکویی را تجربه کنند.حافظ شیراز هم این گونه اشاره می کند که: ده روز مهر گردون افسانه است و افسون/ نیکی به جان(جای) یاران فرصت شمار یارا ". فردوسی بزرگ هم این گونه در مورد نیکی کردن به دیگران اشاره می کند تا بهزیستن اجتماعی در جامعه تحقق پیدا کند:نباشد همی نیک و بد، پایدارهمان بِه که نیکی بُوَد یادگاردراز است دست فلک بر بدیهمه نیکویی کن اگر بِخرَدیچو نیکی کنی، نیکی آید برتبدی را بدی باشد اندر خورَتچو نیکی نمایدت، کیهان خدایتو با هر کسی نیز، نیکی نمایمکن بد، که بینی به فرجام بدز بد گردد اندر جهان، نام بدبه نیکی بباید تن آراستنکه نیکی نشاید ز کس خواستنو گر بد کنی، جز بدی ندرویشبی در جهان شادمان نغنوی".سعدی شیرازی هم این گونه اشاره می کند: نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور زبند رۀ نیک مردان آزاده گیر چو ایستاده ای دست افتاده گیر".بیاییم بیش از پیش با این پیام امام رضا علیه السلام همراه شویم و در ایجاد بستری برای زیست نیکویی دیگران پیشگام باشیم. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"الهی به امید تو که در دل همه هستی" ضمن تسلیت رحلت پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام حسن(ع) در این لحظه می خواهم با کمک "دوست هنرمندم" دعا کنم:خدایا تنها تکیه گاه من ! چه کسی گفته تو بر فراز آسمانها نشسته ای ،ماننداربابی سختگیر فرمانروایی می کنی چرا مارا از تو ترسانده اند؟معبوداتو در همه حضور داری، آنجا که پای خیر و زیبائی است، و به موجودات طراوت و زندگی می بخشی. گلها و درختهای زیبا و صحرای پر از لاله و سوسن، ماه و ستاره و دشت و دریا، همه و همه بوی تومی دهد...مهرباناتو در آواز سوزناکی هستی که از عشق می خواند، درتبسم پاک کودکی هستی که با امید می خندد. تو در دل قدردان فرزندی هستی که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد.محبوب منتو در اراده نیرومندی هستی که از عدالت سخن میگوید و عادلانه تصمیم می گیرد وحق الناس می شناسد... درقلب ستمگرانی که به مردم ظلم می کنند نیستی..پس ای عزیزترینیاری ام کن ،همه جا با تو ، کنار تو و برای تو قدم بردارم و زندگی ام را بر مبنای نگاه رضایت تو قرار دهم ، الهی به امید تو...".به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
هیچ کس نپرسید: چیزی لازم دارم یا نه؟ننه صنمبر من که زنی با وقار و به اصطلاح با جنم بود می گفت: وچه، همش ته حواس به همسایه ووشه( بچه همیشه حواست به همسایه باشد ) چون گاهی اوقات این همسایه ها بیشتر از اعضای خانواده به کمک آدم می آیند.ان زمان نمی توانستم چنین وضعیتی را تصور کنم. امروز تماسی از یک نادر سالخورده به قول تاجیک ها" سال دار" داشتم.می گفت: مددکار اجتماعی بیمارستان شماره من را به ایشان داده بود.مدام گریه می کرد و می گفت شش سال از ازدواجش گذشته بود که همسرش فوت کرده بود و پنج بچه را بزرگ کرد و اصلا از زندگی جز کار و کار و کار هیچ چیز دیگری را درک نکرد. اما حالا که بیمار شدم برای خیلی از کارها تنها هستم و با حدود ۷۰ سال سن از خودم شرمنده ام که چرا جوانی و زندگی ام را برای این بچه ها فدا کردم.همیشه می گفتند بچه ها در ایام پیری عالی دست والدین شان هستند ولی این را من قبول ندارم. ابن گفت و گو من را به یاد مطلبی انداخت که یکی از دوستان برای من ارسال کرده بود.چون احساس کردم مرتبط است اینجا می آورم:"سه فرزند را بهتنهایی بزرگ کردم.سالها تمام زندگیام را صرف آنها کردم؛ شبهای بیخوابی، روزهای بیماری، تکالیف مدرسه، جلسات اولیا و مربیان، سفرها، نگرانیها و فداکاریهایی که هیچوقت برایشان حساب و کتابی نگه نداشتم. هر کاری که از دستم برمیآمد انجام میدادم، چون مادر بودم و عشق مادری هیچوقت با متر و معیار سنجیده نمیشود.دو ماه پیش، بالاخره زمان عمل چشمم مشخص شد. عمل پیچیدهای نبود، اما بیمارستان یک شرط داشت؛ باید کسی همراه من میآمد تا بعد از عمل مرا به خانه برگرداند.تاریخ و ساعت عمل را در گروه خانوادگی فرستادم و از فرزندانم خواستم اگر میتوانند کنارم باشند.هر سه تقریباً یک پاسخ دادند: سرم خیلی شلوغه.اون روز کار دارم.واقعاً نمیرسم.روز عمل، تنها به بیمارستان رفتم.وقتی برای پذیرش مراجعه کردم، مسئول پذیرش لبخند زد و پرسید: چه کسی بعد از عمل شما را به خانه میبرد؟برای چند لحظه زبانم بند آمد.نمیدانستم چه بگویم.گوشیام را برداشتم و دوباره به فرزندانم زنگ زدم.یکی بعد از دیگری.هیچکس جواب نداد.پرستار با مهربانی توضیح داد که بدون حضور یک همراه، اجازه انجام عمل را ندارند.روی صندلی راهرو نشستم.احساس عجیبی داشتم؛ ترکیبی از شرمندگی، تنهایی و اندوه.شروع کردم به تماس گرفتن با آشنایان، همسایهها و دوستان قدیمی.اما هیچکس در دسترس نبود.در نهایت، با دستانی لرزان برای همسایهام پیام فرستادم.مرد جوانی که چند سالی بود در واحد کناری زندگی میکرد.حدود دو سال قبل مادرش را از دست داده بود و از آن زمان تنها زندگی میکرد.پیام کوتاهی نوشتم: ببخشید که مزاحمت میشوم… برای عمل به بیمارستان آمدهام و کسی نیست مرا به خانه برگرداند.کمتر از بیست دقیقه بعد، خودش را به بیمارستان رساند.بدون هیچ سؤال و بدون کوچکترین تردیدی.فرمها را امضا کرد.مرا تا اتاق عمل همراهی کرد.و ساعتها در راهرو منتظر ماند.وقتی عمل تمام شد، نسخه داروهایم را گرفت، برایم وسیله رفتوآمد فراهم کرد و مرا تا خانه رساند.حتی کمکم کرد از پلهها بالا بروم.بالشهایم را مرتب کرد.برایم چای درست کرد.و ساعت مصرف قطرههای چشم را روی کاغذ نوشت تا فراموش نکنم.در میان آن همه مهربانی، جملهای گفت که هرگز از یادم نمیرود: اگر میتوانستم فقط یک بار دیگر مادرم را به یک ویزیت پزشک ببرم، هر کاری میکردم…آن لحظه چیزی در قلبم شکست.آن شب، فرزندانم بالاخره در گروه خانوادگی پیام دادند: عمل خوب پیش رفت؟جواب دادم: بله، همه چیز خوب بود.هیچکس نیامد.هیچکس نپرسید چیزی لازم دارم یا نه.هیچکس نگفت اگر کمکی خواستم، تماس بگیرم.صبح روز بعد، صدای در خانه بلند شد.همسایهام بود.برایم صبحانه آورده بود.خانه را مرتب کرد.و کمک کرد روزهای نقاهتم را با آرامش بگذرانم.اعتراف این حقیقت برایم دردناک است، اما در یکی از آسیبپذیرترین لحظات زندگیام، هیچکدام از فرزندانم کنارم نبودند.کسی که دستم را گرفت، فرزند من نبود.مردی بود که مادرش را از دست داده بود و خوب میدانست حسرتِ یک فرصت ازدسترفته چه دردی دارد.آن روز درس بزرگی گرفتم.گاهی پیوندهای خونی، تضمینکننده حضور و محبت نیستند.و گاهی انسانهایی که هیچ نسبت خانوادگی با ما ندارند، در سختترین لحظات زندگی، خانواده واقعی ما میشوند.مهربانی، همیشه از یک نام خانوادگی مشترک نمیآید؛گاهی از قلبی میآید که ارزش حضور آدمها را میداند، چون خودش روزی دردِ نبودن را تجربه کرده است.و شاید بزرگترین اندوه زندگی این باشد که قدر بعضی آدمها را زمانی بفهمیم که دیگر فرصتی برای جبران باقی نمی ماند".
"زنگ هشدار قرص"همیشه سلامت یکی از دغدغه های جدی و اصلی مردم بوده و هست و انشالله خواهد بود.چون اگر سلامت نداشته باشیم حال مان خوب نخواهد بود. زندگی هم لذت بخش نخواهد بود و همیشه نگران خواهیم بود. نگران عوارض بیماری ها و هزینه ها و... هم این شرایط را تشدید می کند.معمولا انتظار این است که بیماری ها در سنین بالا شیوع بیشتری داشته باشد ولی ...نمی دانم با این وضعیتی که توضیح می دهم مواجه شدید یا نه. در بسیاری از جلساتی که حضور پیدا می کنیم یا همایش هایی که شرکت می کنیم حین جلسه یا همایش صدای زنگ گوشی ها به صدا در می آید. اول فکر می کنبم صدای زنگ برای تماس است ولی در آقا صدای زنگ هشدار برای خوردن قرص یا قرص هاست.نگرانی اینجاست که بسیاری از این افراد در سنین جوانی یا میان سالی هستند و روزانه مجبورند قرص های مختلف را مصرف کنند..واقعیت این است که وقتی می بینیم جوانان ما و میانسالان ما در گیر بیماری های هستند که باید مصرف مداوم دارو داشته باشند برای کنترل قند خون، فشار خون، کنترل شرایط قلب و بیماری های دیگر حال آدم بد می شود.ابن یادداشت کوتاه را نوشتم که از همه شما دوستان و همراهان عزیز خواهش کنم مراقب سلامت خودتان باشید. گرچه این روز ها هزینه های سلامت و بهداشت خیلی زیاد شده است تا چه رسد به درمان و اگر هم بیمار های صعب العلاج.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
▫️دبیرخانه همایش بین المللی «حکمرانی جمعیت و خانواده در شکل دهی جوامع آینده» دانشگاه جامع امام حسین علیه السلام برگزار میکند: 🔰 نوزدهمین پیشنشست تخصصی با موضوع: «ارزیابی اثربخشی سیاستگذاری اجتماعی در حوزه خانواده و فرزندآوری »🎙باحضور: دکتر موسویچلک مدرس دانشگاه، رئیس انجمن مددکاران ایران، معاون سلامت اجتماعی سازمان بهزیستی کل کشور🎙دبیر نشست: فرشید الیاسی، دانشجوی دکتری جمعیت شناسی، کارشناس دفتر کودکان و نوجوانان بهزیستی استان کرمانشاه 🗓 زمان: دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵ | ساعت ۱۰ صبح📍لینک برگزاری نشست:skyroom.online/ch/amoozesh_ihu/khanevade 🌐همایش بین المللی حکمرانی جمعیت و خانواده در شکل دهی جوامع آینده🌐 International Conference on Population and Family Governance In Future Civilization🖥icpg.ihu.ac.ir/fa%F0%9F%86%94 @ICPG1st#حکمرانی_جمعیت_و_خانوادهلینک ورود به جلسه مجازی:skyroom.online/ch/amoozesh_ihu/khanevade
سلام و درود.لینک ورود به جلسه مجازی :nikan.iut.ac.ir/rooms/8oj-1el-gmk-pg8%D8%… صورت امکان اطلاع رسانی شود
خبرنگاران، طلایه داران آگاهی و شفافیت و دفاع از حقوق شهروندان ( مردم)هستند .نامگذاری روزها به مناسبت های خاص فرصتی برای سپاسگزاری از افراد مرتبط و طرح مباحث مرتبط می باشد.از جمله این مناسبت ها " روز خبرنگار" است. در ابتدا از طرف انجمن مددکاران اجتماعی ایران این روز را به همه خبرنگاران تبریک گفته و از تلاش های مسؤولانه و صادقانه شان سپاسگزاری می کنم.تلاش های که در جهت انعکاس اخبار خوب، پیگیری حقوق مردم بویژه گروه های هدف خاص مددکاران اجتماعی و اطلاع رسانی های بموقع انجام می دهند و قطعا موثر هم بوده، هست و خواهد بود.این روز از این جهت بزرگ است که خبرنگاران را طلایه داران آگاهی می دانیم.بدون شک آزادی رسانه و حضور آزاد خبرنگاران در جامعه، بهترین فرصت برای انعکاس اقدامات،شفاف سازی و پیشگیری از فساد های اداری و مالی است.فرصتی که برای تحقق آن مسئولین هر کشوری باید پیشگام شوند.مطالبه گری و پرسشگری را با ایجاد فضای مناسب برای خبرنگاران در جامعه عملی کنیم تا از این طریق فرصت بهتر ساختن جامعه را میسر کنیم.ما خبر ها را به راحتی می شنویم یا می خوانیم اما بدست آوردن اخبار و تحلیل کارشناسی،اطلاع رسانی مناسب و بموقع، در اختیار قراردادن اطلاعات مورد نیاز مردم درحوزه های مختلف، شفاف کردن مسایل، پیگیری حقوق مردم در افکار عمومی، آشنا کردن مردم با حقوق خود و … کار دشواری است که جز از افراد خبره، متعهد، مسئولیت پذیر، خلاق و … انتظار نمی رود.بر ابن باور هستم که خبرنگاران عزیز دارای چنین ویژگی هایی هستند. سید حسن موسوی چلکرئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایرانkhabaronline.ir/news/2257480/%D8%A2%D8%B2…
"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworke
قابل تامل:"کجایی رفیق"با جمعی از دوستان در جایی نشسته بودیم و گپ و گفت خودمونی داشتیم.از گوشه و کنار دنیا و زندگی و کار و... از همه مهم تر در باره خودمون. اشاره کردم که در دوران نوجوانی و جوانی که تابستان ها در منطقه ییلاقی خودمان کهدبه پدرم در قصابی کمک می کردم هر هفته پنجشنبه ها عصر گروهی از مردان مثلا رانندگان نیسان، مینی بوس ، و یا بازاریان صنف های مختلف و... می آمدند و گوسفند می خریدند و با هم صحبت می کردند، ترانه می خواندند و ورزش می کردند و.....حالا کنترل شاهد این نوع رفتار توسط اکثریت مردان هستیم.در این لحظه که مرور خاطرات می کردیم، دوستی می گفت:" شرایط زندگی خیلی سخت شده و همش شده کار و کار و کار" . دوست دیگری می گفت: هر جقدر هم که کار می کنیم باز هم عقب هستیم و کمتر لذت زندگی را می چشیم.البته برای زنان ایران زمین هم چنین شرایطی حاکم است بویژه زنانی که شاغل هستند و سرپرست خانوار وگروه های دیگر زنان گرامی ایران زمین.خاطرم هست دوست فرهیخته ای که من همیشه ایشان با استاد یاد می کنم و هر وقت ایشان را می بینم یا صحبت ایشان می شود هم خدای مهربان و هم مادران مهربان به یادم می آید مطلب مرتبطی را برای من ارسال کرده بود.گشتم و پیدا کردم نمی دانم نویسنده این مطلب چه کسی است ولی چون احساس کردم مرتبط با شاید هم مرتبط با مقدمه بالا باشد اینجا می آورم:"یک زمانی مرد بودن، فقط به نانآوری و محکم بودن خلاصه نمیشد.مردها رفیق داشتند، پناه داشتند، همصحبت داشتند. عصرها جایی برای نشستن بود، کسی بود که صدایت کند، بگوید: «کجایی؟ بیا یک چایی بخوریم.»مردها اگرچه کمتر از امروز از احساساتشان حرف میزدند، اما بیشتر کنار هم بودند.اما امروز اتفاق عجیبی افتاده است؛مردان هنوز هستند، اما آرامآرام از زندگی یکدیگر حذف میشوند.مردی را میبینی که صبح از خانه بیرون می رود و شب خسته برمیگردد و فردا دوباره همان مسیر را تکرار میکند.نه وقت رفیق دارد، نه حوصله مهمانی، نه پول دورهمی و سفر و تفریح؛ و گاهی حتی دیگر نمیداند با چه کسی میتواند بدون ملاحظه حرف بزند.مردها یاد گرفتهاند خستگیشان را پنهان کنند.یاد گرفتهاند بگویند «خوبم»، حتی وقتی خوب نیستند.یاد گرفتهاند مشکلاتشان را خودشان حل کنند و اگر نتوانستند، باز هم چیزی نگویند.و اینگونه است که «مرد قوی» کمکم تبدیل میشود به «مرد تنها».شاید انقراض مردان از جایی شروع میشود که دیگر کسی سراغشان را نمیگیرد؛وقتی یک مرد میتواند هفتهها و ماهها با کسی بیرون نرود و هیچکس متوجه غیبتش نشود.وقتی رفاقت تبدیل میشود به چند پیام مناسبتی در شبکههای اجتماعی؛وقتی «رفیق قدیمی» تبدیل میشود به یک اسم در فهرست مخاطبان تلفن؛وقتی فوتبال دیدن، سفر رفتن، چای خوردن و چند ساعت بیهدف حرف زدن، جای خود را به کار، صفحه موبایل و خستگی میدهد.مردان همیشه برای خانواده، کار و مسئولیتهایشان وقت گذاشتهاند؛ اما کمتر کسی از آنها پرسیده است:«خودت چه میخواهی؟با چه کسی حرف میزنی؟وقتی خستهای، به چه کسی پناه میبری؟»شاید به همین دلیل است که بعضی مردان در ظاهر همه چیز دارند؛ خانه، خانواده، شغل و مسئولیت…اما در درون، جایی خالی دارند که هیچکدام از اینها بهتنهایی پرش نمیکند.مرد به رفیق نیاز دارد؛ نه برای فرار از خانواده، بلکه برای اینکه بتواند با روحی سالمتر به خانواده بازگردد.رفیق، رقیب همسر نیست.رفیق، رقیب خانواده نیست.رفاقت، یکی از ستونهای سلامت اجتماعی انسان است.ما نباید به گذشته برگردیم؛ به روزهایی که بعضی مردان رفاقت را به خانواده ترجیح میدادند.اما نباید به نقطه مقابل هم برسیم؛ جایی که مرد هیچکس را جز خودش ندارد.شاید «انقراض مردان» از بین رفتن جسم آنها نباشد؛از بین رفتن رفاقت، گفتوگو، همدلی، شوخی، اعتماد و احساس تعلق باشد.مردی که دیگر کسی را برای یک فنجان چای، یک قدم زدن، یک سفر کوتاه یا حتی یک درد دل ساده ندارد، شاید هنوز در میان جمع زندگی کند؛ اما بخشی از وجودش سالهاست در سکوت زندگی میکند.پس اگر رفیقی دارید که مدتهاست ندیدهاید،اگر مردی را میشناسید که همیشه میگوید «سرم شلوغ است»،اگر دوستی دارید که همیشه خودش را قوی نشان میدهد،یک بار شما سراغش را بگیریدگاهی یک «کجایی رفیق؟»میتواند بیشتر از هزار جمله ارزش داشته باشد.رفاقت را جدی بگیریم؛قبل از آنکه مردان، نه از روی زمین،بلکه از زندگی یکدیگر منقرض شوند.تقدیم به همه رفیقهایی که هنوز هستند؛و به آنهایی که مدتهاست کسی صدایشان نکرده است. به همه رفقای خودم ادای احترام می کنم و صمیمانه می نویسم: دوست تان دارم.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد. انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:
خاطره بازی :"در اهمیت ثبت اقدامات "دوست فرهیخته ام جناب آقای دکتر ایزدی برای ثبت خاطره ام دستوری دادند و من اطاعت امر کردم و این را نوشتم. در بیمارستان ولیعصر اراک به عنوان مددکار اجتماعی و مدیر کشیک ( از ساعت یک و نیم بعد از ظهر تا صبح فردا مسوولیت اداری بیمارستان با مدیر کشیک بود) کار می کردم. زمان ارتحال حضرت امام بود.قبلا اینگونه بود که از همه استان ها کاروان هایی مختلفی به سمت حرم می آمدند. یکی از کاروان ها مربوط به خانواده شهدا بود که از زوی از استان های شمال غرب کشور عازم بودند.در نزدیکی سلفچگان یک مادر شهیدی از کاروان جا مانده بود و در تاریکی شب که بارانی هم بود تصادف می کند و برای درمان به بیمارستان منتقل می شود و همراهان او هم متوجه غیبت ایشان در کاروان خودشان نشدند .اگر خاطرتان باشد آن زمان ها از تمام کشور برای حرم می آمدند. چون تصادفی بود می بایست توسط متخصص مغز و اعصاب ویزیت می شد که در آن روز آقای دکتر محمود رضا پورخلیلی کشیک بودند. ایشان معاون درمان دانشگاه علوم پزشکی اراک و همزمان سرپرست بیمارستان ولیعصر هم بودند و جند مسوولیت مهم دیگر. من از ایشان خیلی زیاد آموختم. برای ویزیت قاعده ای داشت و آن این که جر بیمار آن کسی نمی بایست در اتاق بیمار حاضر باشد .خیلی هم سخت گیر و جدی بودیک جورایی همه از او می ترسیدند. هنگام ویزیت این مادر شهید من در اتاق بودم و خانم فریدونی که مسوول بخش اورژانس بیمارستان بود که خیلی هم مسلط بود نگران این بود که آقای دکتر من را بیرون کند..هنگامی که آقای دکتر وارد شدند از من سوال کردند که بیمار من است؟ شرایط بیمار را توضیح دادم. نگاهی به من و خانم فریدونی کرد و چیزی نگفت.همیشه برای من که فقط سه ماه وارد بیمارستان شده بودم، احترام قائل بود.معمولا پزشکان بیماران را ویزیت می کردند بعد وارد اتاق پرستاری می شدند و پرونده ها را می نوشتند. ایشان خیلی دقیق و ساده از بیمار شرح حال گرفتند. تا مطمئن نمی شد که سوال را درست متوجه شده و اطلاعات لازم را به دست نمی آورد وارد بخش دیگر سوالات نمی شد. به همین دلیل چون بیمار کرد زبان بود ویزیت ایشان خیلی طول کشید. پاسخ ها را هم دقیق و منظم و بسیار خوش خط( بر عکس من) می نوشت و توضیحات لازم را هم به خانم فریدونی برای پیگیری کارهای درمانی می داد و خانم فریدونی که بسیار دقیق و منظم بود در دفترش در صفحه مربوط به هر بیمار می نوشت. مراحل درمان و.... را به ترتیب و با شماره های ۱ و ۲ و ۳ و... می نوشت . بی مقدمه از آقای دکتر سوال کردم که چرا دقیق می پرسد و می نویسد؟ از بالای عینک نگاهی به من کرد و این را اشاره کرد که " آقای موسوی، این را به خاطر داشته باشید که پرونده کاری ات را به گونه ای ثبت کنید که اگر از منظر قضایی متهم شدید و شما هم نبودید پرونده ات از عملکرد شما بطور دقیق و شفاف دفاع کند. این توصیه ایشان همیشه برای من سرمشق بوده و هست.الان یکی از نقاط ضعف مددکاران اجتماعی در ثبت ناقص و غیر شفاف و غیر منظم اقدامات است. اهمیت این گفته موجب شد به گزارش نویسی علاقمند شوم و کتاب جامعی را با عنوان مددکاری اجتماعی(۵) راهنمای سرپرستی و کارورزی( کار عملی ) در مددکاری اجتماعی را بنویسم که تاکنون ۱۳ بار چاپ شده است و در محیط کار و دانشگاه هم در این زمینه سخت گیری می کنم و تلاش می کنم آنچه را آموختم به دیگران بیاموزم.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
کلیپی که توسط دوست مهربانم آقا پرویز داودی برای پدرم ساخته شد. برای شادی روح همه درگذشتگان و از جمله پدرم صلواتی بفرستیم
دل نوشته ای برای:" احمد بیچاره صادق"روزی در روستای شتریه فراهان در استان مرکزی بودم .پیرمردی زندگی می کرد به نام حاج آقا بهزاد. پیرمردی شاداب، روشن ضمیر و بلند نظر. هر از چند گاهی می دیدمش .چون ترک زبان بود فارسی را با لهجه ولی بسیار بسیار خوب صحبت می کرد.از صحبت کردن با او خسته نمی شدم.در لابلای حرف هایش همیشه نکات قابل تاملی بود. یک روز به من گفت: آقا سید، من عمری را گذرانده ام و ابندرا متوجه شدم که "هیچ چیز بهتر از صداقت نیست، حتی دشمنت هم از صداقت خوشش می آید".اینجا بود که به یاد دوست" هنرمندم" افتادم که این گونه می گفت: "کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او احمد بیچاره می گفتند.شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند.احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام .راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم.اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید...هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره".به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هر چند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند".به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"ماست را از پدر دریغ نکنید"ننه صنمبر من باور داشت که باید حرمت بزرگان هر خانه حفظ شود و بچه ها باید نمک شناس و قدردان باشند و هیچ چیز حتی ازدواج، پول، شغل مهم و....نباید مانع توجه بچه ها به پدران و مادران شان باشد.این به معنی نادیده گرفتن حق زن یا شوهر و فرزندان شان نیست ولی حفظ حرمت پدر و مادر هم خیلی واجب است.در گروه "همدلان علامه "متنی ارسال شد که گویی از طرف ننه صنمبر برای یادآوری آن گفته هایش برای من ارسال شده بود.کمی تلخ است ولی ارزش تامل دارد که عینا بازنشر می دهم:"وقتی همسر حامد از دنیا رفت، او تنها چهل و پنج سال داشت.هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: «حامد.. هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن.»او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: «خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد.»و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کار و بارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد.سالها گذشت.پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کار و بار را به او سپرد.گفت: «از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام.»پسر ازدواج کرد.با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد.و آقای حامد..؟او هم تغییر کرد.گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه باز میگشت. در خانهٔ خودش چنان رفت و آمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است.روزی همه دور یک سفره نشسته بودند.آقای حامد هنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: «پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور.»از آشپزخانه صدای عروس آمد: «امروز در خانه ماست نیست، پدرجان.»او فقط گفت: «باشد..»جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست.هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد.طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت.هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت.گفت: «هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود.»پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد وسپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد.لحظهای به چشمان همسرش نگریست.بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد.نه دعوایی کرد، نه نصیحتی.اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد.چند روز بعد، به پدرش گفت: «پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.»پدر پرسید: «برای چه..؟»پسر پاسخ داد: «برای ازدواج شما.»روزنامه از دست آقای حامد افتاد.گفت: «دیوانه شدهای..؟ در این سن..؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.»پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی، فداکاری مرد دیگری را درک میکند.آهسته گفت: «پدر.. من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادر شوهر.من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند.»سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید.پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.گفت: امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند.در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست.صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد.با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست.گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.»آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد.آهسته گفت: «دخترم.. گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.»عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت.آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید.فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند.و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد..زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود.
"فرصت خدمت به خلق نعمت بزرگی است"ضمن تسلیت ایام اربعین شهادت امام حسین علیه السلام و یاران با وفایش این مناسبت فرصت مناسبی می دانم تا به این موضوع اشاره کنم که خدمت به خلق خدا فرصت بزرگی است که امام حسین علیه السلام آن را یه نعمت بزرگ می دانست و معتقد بود که نباید از آن روی گردان بود.موضوعی که سعدی شیرازی هم به آن اینگونه پرداخته است:"بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار".حافظ شیراز هم اینگونه به آن اشاره می کند که:ده دوز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جان(جای) یاران فرصت شمار یارا.سعدی بزرگ در جای دیگر با بیان این که " عبادت به جز خدمت خلق نیست" می خواهد تاکید موکدی در این زمینه داشته باشد.فردوسی بزرگ هم در شاهنامه این گونه اشاره می کند: بکوشید تا رنجها کم کنیمدل همگنان شاد و خرم کنیم در داستان سیاوش بیان میکند که تحمل رنج برای شادمانی دیگران مایه شادکامی است:تو را زین جهان شادمانی بساستکجا رنج تو بهر دیگر کس استجای تردیدی باقی نمی مانَد که احسان و خدمت به خلق، در واقع عبادتِ خداست و هر کس به مردم و خصوصاً به مردم محروم، بیشتر خدمت کند، به خالق خود نزدیک تر شده و به بساط اُنس و قرب و محبّت او بیشتر راه می یابد.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار
به احترام مردم مهربان تاجیکستان:چند روزی است که برای شرکت در همایش بین المللی مددکاری اجتماعی در تاجیکستان: در دوران استقلال " در شهر دوشنبه هستم. شهری بسیار زیبا و باشکوه، مردمی بسیار مهربان و ایران دوست، شهری تمیز و با ساختمان های باشکوه. به قول سفیر کشورمان که در جلسه حضوری صحبت می کردیم الان با شش ماه قبل تفاوت فاحش دارد و شش ماه بعد با الان. لباس های زیبای مردم نشان از اصالت شان است.نام خیابان هایش رودکی، حافظ ، سعدی، رومی و.... بسیاری از شعرای نامی. پارک های فردوسی و رودکی و....یکی از نکات جالب کلماتی است که به کار می برند. برخی از این کلمات را در زیر می نویسم :تعارف نیاکان/ معرفی ادیبان و مفاخر سختک / آب نباتنشئه وند/ معتادیک جهان سپاس / سپاستلفن باوری / تلفن صدای مشاورخط های عاجلی / خط های اورژانس خطیب درمانی/ گفتار درمانیختم کرده دانشگاه / فارغ التحصیل آثارخانه / موزهمی فخریم / افتخار می کنیم معیوب ( معلول)تیرپرانی / میدان تیرنفقه واجب / بازنشستگی راه محکم/ ترافیکسیاح/ توریست خون سپاری/ خون دادنگل پرور/ باغبانو....به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند"یکی از ویژگی های اخلاقی در هر جامعه ای احترام گذاشتن به بزرگتر ها و سالمندان است.دیروز با مدیری صحبت می کردم و از این که حرمت مدیران سابق را نگه نمی داشت گلایه کرده بودم و واقعا ناراحت بودم که چرا با بزرگان اینگونه برخورد می شود و جالب این است که استخدام این مدیر جدید هم توسط یکی از مدیران سابق بود و حتی حرمت او را هم نگه نداشت. یاد " ننه صنمبر" افتادم که همیشه می گفت: حرمت بزرگتر ها و بویژه پدر و مادر را نگه دارید والا گرفتار می شوید و پشیمان..یاد این مطلب افتادم که دوست " هنرمندم" ارسال کرده بود:"عزیزی می گفت: پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه رفتن، اکثراً به دیوار تکیه میداد. بهتدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان میشد — آثاری که نشانهای از ضعف و ناتوانیاش بود.همسرم از این نشانهها ناراحت میشد. او زیاد شکایت میکرد که دیوارها کثیف شدهاند.روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکههای روغن روی دیوار بیفتد.زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت:" *لطفاً به دیوار دست نزنید!* "پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده میشد.شب گذشته بین من و همسرم مشاجرهای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.یعنی، از رفتار بیادبانهی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.تا اینکه یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما بهطور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمیکند. نه میتوانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.وقتی نقاشها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانههای انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.نقاشها آدمهای فهمیدهای بودند. دور آن نشانهها دایرههای زیبایی کشیدند، طوریکه گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.بهتدریج، آن نشانهها به نشانهی خانهی ما تبدیل شدند.هر که میآمد، حتماً از آن دیوار تعریف میکرد، اما هیچکس نمیدانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شدهام.روزی هنگام راهرفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.پسرم که همه چیز را میدید، فوراً پیش آمد و گفت:"بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!"سپس نوه ام دواندوان آمد و گفت:"ددی، میتوانید از شانهی من بگیرید!"با شنیدن این حرفها چشمانم پر از اشک شد.کاش… کاش من هم با پدرم همینگونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما میماند.پسرم و نوه ام مرا به آرامی تا گوشه ای رساندند. بعد نوه ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشیهایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:"چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!"رفتم به اتاقم، و در حالیکه در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه میکردم، از خداوند طلب بخشش نمودم.ما همه روزی پیر خواهیم شد.بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زندهی زحمتها، قربانیها، و مهربانیهای گذشتهاند.قدمهای لرزانشان تمسخر نمیخواهند، بلکه تکیهگاه میخواهند.صدای لرزانشان خاموشی نمیخواهد، بلکه جواب محبتآمیز میطلبد.به یاد داشته باشیم:محبتی که امروز به بزرگانتان میکنید، فردا فرزندانتان همان محبت را به شما خواهند کرد.اگر در خانهتان بزرگتری دارید...امروز دستشان را بگیریدشاید فردا دیر شود.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"دنیای زیباتری بسازیم" ننه صنمبر من با این که سواد نداشت ولی نکات مهمی را به زبان ساده و گاهی اوقات با استفاده از مثال ها و قصه ها و عبارت های کوتاه به ما می گفت.یک روز بدون مقدمه گفت: سعی کن شب آرام بخوابی،چه روز هایی که سرت تان شلوغه و چه روزهایی که کم کارتر هستی، چه روزهایی که اتفاقات خوب می افتد و چه روزهایی که اتفاقات بد می افتد.بعدا به این نکته از منظر خیاط محله آقا فلاح اشاره کرد که:"اگر شبها جیب لباسهارو خالی کنیلباس زیباتر میمونه".راستش آن زمان ها خیلی متوجه پیام این نکته خیاط محله نشدم. چون نه لباسی که جیب داشته باشد، داشتم و نه رخت آویزی و.....الان که به نکته آقا خیاط فکر می کنم متوجه شدم که:"ذهن ما هم همینه...طول روز پر میشه از رنجشها و پشیمونیهااما اگه شبذهنمون رو خالی کنیمدنیای زیبـاتری میسازیم". به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
داشتن مسکن مناسب حق هر فرد است یکی از حقوق افراد، دسترسی به مسکن مناسب و متناســب با نیازشان اســت. ضمن اینکه جزو نیازهای اولیه هر انسانی اســت.در قانون اساسی کشــورمان هم به این موضوع اشاره شده و وظیفه دولت هاســت که زمینه را برای تحقــق این امر، فراهم کنند. با این حال، برخی از شرایط در جامعه زمینه ای را فراهم می کند که تحقق این امر میسر نباشد. تجربه ای که در کشــور به واسطه شرایط بد اقتصــادی داریم، زمینــه ای را فراهم کرده که نگرانی برای تأمین هزینه های مســکن، نه خرید بلکه رهن واجاره در جامعه به شــدت بیشتر شده است.مشکلات اقتصادی، تورم، بیکاری، بالا رفتن هزینه های زندگی و... شرایطی را به وجود آورده که واقعا تأمین مسکن برای گروه های مختلف به ویژه گروه هایی که درآمدشان کمتر است مثل کارگران، خانواده های تحت پوشــش نهادهــای حمایتی ســخت تر و نگرانی برای این گروه ها بیشتر شود. از آنطرف مالکان هم به واسطه افزایش هزینه های خودشان در بخش های دیگر زندگی موجب شده که کمتر کوتاه بیایند و بــرای جبران هزینه های اضافی زندگی خــود بخواهنــد از طریق افزایش اجاره بها و ودیعه مسکن جبران هزینه ها را انجام دهند.طبیعتا در چنین شرایطی فشار روی افراد بیشتر می شود و در این میان چند اتفاق می افتد. عده ای محیط خود را تغییر می دهند. مثال اگر در محله متوســطی بودند به محــلات پایین تر کوچ می کنند. فشــار خانواده و فرزندان، امکانات کم و ســایر محدودیت ها در چنیــن فضاهایی وجود دارد و از آنطــرف چون توان جبران و بازگشــت به محیط قبلی را ندارند و قــدرت خرید افزایش پیدا نمی کند، گاهــی مواقع خانــواده همراهی کرده و شــرایط را تحمل می کنند اما بعضا ممکن اســت برخی برای تأمین حداقل هــای نیازهای اساســی خود مرتکب جرائمی شــوند تا بتوانند جبران بخشــی از هزینه ها را انجام دهند که برای جامعه تبعات دارد و تبعات افزایش قیمت ها را باید در جامعه بپردازیم.آنجایی که این مشــکلات اجتماعی منجر به زندگی در خانه های اشتراکی یا پشت بام خوابی افراد می شود، تبعات زیادی دارد( برخی این موضوع را به دفعات در رسانه ها منتشر کردند) . پشت بام خواب، خانه و خانواده را تجربه نمی کند. هرچند خانه های اشــتراکی در قدیم هم بوده اما همه از یک خانواده بودند و ســطح انتظارات فرق می کرده ولی الان ســبک زندگی تغییر کرده و با قدیم قابل قیاس نیست. در چنین شرایطی وقتی زندگی اشتراکی است، خیلی از شاخص های یک زندگی سالم تحت الشعاع قرار می گیرد. از روابط زناشویی گرفته تا تاثیراتی که ممکن است بچه ها در چنین خانواده هایی بگیرند تا سوءاســتفاده ها دیگری که ممکن اســت پیش بیاید.لــذا به نظر می رســد نشــانه هایی که در این حوزه می بینیم نه تنها نشانه های خوبی نیســت بلکه باید نگران آثار منفی آن باشــیم. افراد به منزل برمی گردند تا آرامش داشته باشند اما در چینن فضاهایی هم روی ســلامت روانی و هم روی سلامت اجتماعی و هم روی آینده بچه ها تاثیر می گذارد. متاسفانه چشــم انداز روشــنی هم برای این موضوع وجود ندارد. مالکین تابع دســتورالعمل های دستوری نیستند. وقتی تورم و ارز دچار نوسان است، طبیعتا عرصه های دیگر هم در بازار شــاهد نوسان قیمت خواهد بود. واقعیت این است که شــاغلین در تأمین هزینه های زندگی خود مانده اند تا چه رسد به افرادی که فاقد مسکن و شغل هستند و در کنارش از انواع بیماری ها رنج می برند و هزینه های دیگــری در کنار هزینه های معمول زندگی باید تأمین کنند. این درحالی است که ظرفیت های بالقوه وبالفعل زیادی داریم و حق هیچ ایرانی ای چنین زندگی هایی نیســت.حوزه مددکاری اجتماعی بیشــتر از دیگر حوزه ها این مشکلات را لمس می کند؛ چون عمدتا با این گروه از جامعه ســروکار دارد. لمس فقر برای ما خیلی مشهودتر از دیگرانی است که کمتر در بطن جامعه حضور دارند.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
»مهر مادر، تمامی ندارد»امروز با همراهی دوستان در مراسم ترحیم مادر دکتر عباسعلی یزدانی از اعضاء هیات مدیره انجمن مددکاران اجتماعی حضور پیدا کردیم. علیرغم این که از چند سال قبل بیمار بود و در چند ماه اخیر هم بیماری اش شدت زیادی پیدا کرده بود ولی احساس کردم که خیلی از این فقدان مادر عزیزش ناراحت است. یاد گفت وگویی که با یکی از اساتید پیشکسوت و به نام حوزه علوم اجتماعی داشتم افتادم که در این جا می نویسم. چند وقت قبل ، با یکی از اساتید حوزه علوم اجتماعی گفت و گویی کوتاه داشتم.می گفت اولین پنجشنبه ای است که بدون مادر می خواهد سپری شود وخیلی سخت است. راست می گفت:خیلی سخت است بدون مادر بودن.راست می گفت بدون مادر بودن و نچشیدن مهر مادر خیلی سخت است.همه آنچه که در خانه توسط مادر تهیه می شود با مهر مادر عجین شده و بوی مهر مادر می دهند وچه خوش بوست، مهر مادر. چه دلنشین است صدای مادر و چه گواراست که از دست مادر غذایی بگیریم و بخوریم.لابه لای صحبت« ای کاش ها» را چند بار تکرار کرد.از او خواستم چه کار می بایست انجام می دادی که ندادی. گفت: که کمتر به دیدنش می رفتم چون مشغله های کاری داشتم. در حالی که هر دویمان بغضی در گلو داشتیم و اشک در چشمانان حلقه زده بود ، گفت: ولی ای کاش یک سال از کنارش جنب نمی خوردم تا مهر مادر را حتی در این سن( حدود 60 سالگی) بیشتر می چشیدم. حیف، حیف، حیف.عشق، عاطفه و مهر مادر بدون چشمداشت است. گر چه شخصا معتقدم که درک کامل مهر مادر و مادر بودن با همه خصوصیات مهمی که دارد، آسان نیست و سپاسگزاری از مادر هم آسان نیست، اما می توانیم در خصوص این خصوصیات، فکر کنیم و دقیق تر شویم. توصیفی که رسول اکرم(ص) از مادر دارد مبنی بر این که « بهشت، زیر پای مادران است» خودگویای اهمیت این مهر مادری است. مهر مادر انرژی مثبتی ساطع می کند که تا مدت ها تاثیرش را در زندگی می بینیم. همیشه گفته و می گویم که بغل مادر گرم ترین و بهترین جایی است که می توانیم آرامش داشته باشیم.کلام مهربانانه اش هم انرژی می دهد و موجب حرکت می شود. اعتماد به نفس می دهد. چون مهربان است بچه ها درد دل هایشان را بیشتر با او در میان می گذارند. اشک های شان را پیش او می ریزند و.. شایدبه همین دلیل است که می گویم جایگزین ندارند .البته نقش پدر را یا نباید نادیده گرفت که دو نفر با هم نقش مدیریت و تربیت و.. را به عهده دارند. ولی اگر کمی و فقط کمی واقع بین باشیم با مادران راحت تریم، چون مهربان ترند. مهربانی مادر، به خودی خود کشش ایجاد می کند که به سمتش برویم. سمتی که انتها ندارد و چه خوب که بی انتهاست.اگر کمی در رفتار مادر مان و مادران اطراف مان نگاه کنیم همه ما این فضا را می توانیم به خاطر بیاورم و درک کنیم.پس تا هستند، و می توانیم در چشمانشان نگاه کنیم، دستانشان را بگیریم و ببوسیم، بغل شان کنیم و... سپاسگزار شان باشیم.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
حکایت "گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی"همیشه نیاز نیست خوت مطلب بنویسی یا بگویی. گاهی اوقات یک حکایت کوتاه حرف ها وپیام های زيادی دارد .به همین دلیل در گذشته حکایتها جایگاه بیشتری در گفت و گو های مردم داشتند.به این حکایت که در همدلان علامه دیدم و قابل تامل است توجه کنید:"مادرى قبل از فوتش به دختر خود گفت: این ساعت را مادر بزرگت به من هدیه داده است ، تقریبا 200 سال از عمرش میگذرد. پیش از اینکه به تو هدیه بدهم ، به فروشگاه جواهرات برو و بپرس که آن را چه مقدار میخرند.دختر به جواهر فروشی رفت و برگشت، به مادرش گفت:صد و پنجاه هزار تومان قیمت دادند.مادرش گفت: به بازار کهنه فروشان برو ، دختر رفت و برگشت و به مادرش گفت: ده هزار تومان قیمت کردند و گفتند بسیار پوسیده شده است. مادر از دخترش خواست اینبار به موزه برود و ساعت را نشان دهد. دختر به موزه رفت و برگشت و به مادرش گفت: مسئول موزه گفت که پانصدمیلیون تومان این ساعت را میخرد و گفت موزه من این نوع ساعت را کم دارد و آن را در جمع اشیای قیمتی موزه میگذارد. مادر گفت: میخواستم این را بدانی که جاهای مناسب ارزش تو را میدانند.هرگز خود را در جاهای نامناسب جستجو مکن و اگر ارزشت را هم پیدا نکردی خشمگین نشو.کسانی که برایت ارزش قائل میشوند ، از تو قدردانی میکنند، در جاهایی که کسی ارزشت را نمیداند حضور نداشته باش ؛ ارزش خودت را بدان! گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلیصبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلیبه امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"وره دد نشینه بوتن"ددر و بر خودمون ممکن است با کسانی مواجه شویم که همیشه می خواهند کتک بزنند و با خشونت با هر موضوعی برخورد می کنند. یک روز پیش " ننه صنمبر" نشسته بودم .یکی از بچه ها کاری کرده بود که ننه جان با قاطعیت به او گفته بود: بچه بشین اینقدر با همه دعوا نکن.ولی باز هم توجه نکرده بود و رفتارش را تکرار می کرد.یک دفعه ننه صنمبر پیش خودش با صدای کمی بلند که من هم می شنیدم گفته بود که" عجب وچه ای، وره(Vereh ) دد(Daad ) نشینه (Nashaineh)بوتن(Botann) یعنی به او حتی دد( یک حرف ) هم نمی توان گفت.امزوز جایی بودم با چند نفر گپ و گفت خودمونی داشتیم که معمولا هم در حوزه کاری ام هم هست، می گفت خشونت خیلی زیاد شده و روند افزایشی دارد.مردم برای هر موضوع ساده ای با هم گلاویز می شوند و حوصله ندارند.وقت زیادی از نیروهای انتظامی و قضایی را می گیرند. در واقع به گویش مازندرانی " وشون میس همش گره یعنی مشت شان همیشه آماده زدن است. به قول زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی: وقته میس گره/ عقل هم لره یعنی وقت انگشتان را مشت کنیم عقل هم درست کار نمی کند .با این مضمون که در چنین شرایطی نمی تواند تصمیم منطقی بگیرد.اینجا به یاد گفته ننه صنمبرم افتادم که می گفت: وره دد نشینه بوتن.به کجا چنین شتابان؟به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار
الهیتو می داني و ميتواني چرا كه قادر متعالی و دانای جهانیبارالها در لحظه لحظه ی زندگي مانآرامش را نصيب قلبمان فرماو مسير زندگانی مان را هموار ساز مهربانابه ما قدرتی عطاء فرما تا با تو از سد مشكلات و خستگيها به راحتی عبور كنيم .. عزیزاما را در دل قلعه ی محكم ایمانت پناهمان ده و بذر شادی و اميد و عشق را در مزرعه قلبمان بكار و رشد بده تا به تعالی و كمال دست يابيمامین یا رب العالمین.دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد. انشالله ارادتمند . سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار
یک سال تا ۶۰ سالگی ام:"حال خوب" مردم ایران عزیزم آرزوست.اول مرداد طبق شناسنامه ام زادروز تولدم است و امسال وارد ۵۹ سالگی می شوم.در ابتدا ادای احترام می کنم به زنده یادان پدر و مادرم که همیشه از این که پدر و مادرم بودند و هستند حتی اگر به ظاهر در این دنیا نباشند به آنان افتخار می کنم. همچنین به همه معلمین ابتدایی اساتیدم هم ادای احترام می کنم که از آنان " جان و دلم تربیت یافت". طبق روال هر ساله "خودم، خودم" را تحویل می گیرم و دل نوشته ای به اقتضای شرایط جامعه می نویسم. این روزها شرایط کشور به دلیل چند جنگ بگونه ای است که حال مردم خیلی خوب نیست.نگرانی از وضعیت اقتصادی، سلامت همه جانبه و آینده کمی مبهم و ...شرایط را دشوار تر هم کرده است.در چنین شرایطی به بهانه زاد روز تولدم آرزو می کنم( چه کنم که آرزوهام هم از جنس آسیب های اجتماعی، بدبختی ها و گرفتاری هاست )که جنگ در سراسر جهان رخت بر بندد چون هیچ جنگی پیروز ندارد حتی اگر ظاهرا کشوری پیروز شود و جشن بگیرید چون پیامد های منفی جنگ ها سالیان سال باقی خواهند ماند، نشاط و شادابی و سر زندگی مردم ایران عزیز را بیش از پیش ببینیم، والدین را شرمنده فرزندان شان نبینم، هیچ پدر و مادری با مرگ فرزندان شان امتحان الهی نشوند که تحملش خیلی سخت است، لبخند و شادی والدین و فرزندان را در حالی که دست در دست هم دارند در خیابان ها بیشتر ببینیم چون این بهترین تصویرم از زندگی است، فقر موجب کاهش عزت نفس مردم نشود، کودکان مان به دلیل فقر از تحصیل محروم نشوند، مهربانی در جامعه نمود های بیشتری داشته باشد و مردم هوای هم را بیشتر داشته باشند، به قول شاعر : از تک دشمن چون محبت دید، یارت نی شود/ دوست دار هر که باشی، دوست دارت می شود/ چون بداندیش از تو بد بیند شود بدخواه تو/ ورنکویی از تو بیند، شرمساری می شود.آرزو می کنم که هیچ زنی به خاطر فقر شرافتش را به" نامردان مردنما"نفروشد،محبت جایگزین خشونت ها در خانواده و جامعه شود، اندیشمندی به خاطر فقر و به اصطلاح به عنوان نردبان ترقی به قول معلم شهید دکتر شریعتی" توتم اش را نفروشد". فراگیری امنیت پایدار و صلح را شاهد باشیم،حقوق مردم با تنوع اجتماعی بیش از پیش در جهان محقق شود و یاد بگیریم که "جهان فقط برای من نیست" و همچنین یادمان باشد که چنین جامعه ای که در آن حال همه مردم خوب باشد و به اصطلاح مردم سر کیف باشند" ساختنی است".آرزو می کنم که عشق فراگیر شود چون:هرکز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق، درخت دوستی جایگزین دشمنی شود:درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد، با غم و درد مونس نشویم و نگوییم:من حاصل عمر خود ندارم چون غم/ یک همدم با وفا ندیدم چون درد. آرزو می کنم که " سلام ها بوی خوش آشنایی بدهد، زندگی کنیم به قول سهراب :زندگی گل به توان ابدیت است و آب تتی کردن در حوضچه امروز.بیاییم در این خاک در این مزرعه پاک به جز عشق، به جز مهر دگر تخم نکاریم.چون به قول مولانا: دانی که پس از عمر چه ماند باقی/مهر است و محبت است و باقی همه هیچ.دوست فرهیخته ام زنده یاد «فرهود جلالی کندلوسی» هم در زمینه مهربانی این گونه سروده بود که: محبت وگذشت هاکن خش بواش/کمک وخیرات همش پش دواش/ کوه ره محبت هاکنی کاه وونه/ کوه دل دله تنیر راه وونه.به امید نهادینه شدن صلح در تمام جهان از جمله ایران زمین که مردمانش را چون جان دوست دارم و چو ایران نباشد تن من مباد. به گویش مازندرانی: نازنین رفقون شمه روز و روزگار خش،شمه دل و دلخنه گرم،شمه نون گرم و او بچا،شمه سفره با برکت،شمه روزی رو به راه،شمه تلا خش خَور،شمه لمپا همیشک سو،شمه امروز مشتِ معجزه ی الهی،شماره درد و غم نَوه،شمه اجاق سو بکنه،اتّآ اسبِ بار ارادت و مهربونی تقدیم شه خواخرون و برارون کمّه.در پایان دعا کنید تا: مادر و پدرم،همسرم و دخترم از من راضی باشند. همین جوری« بارم» سنگین است اگر نارضایتی آنان هم اضافه شود کارم در آن دنیا خیلی بیخ پیدا می کند.این دل نوشته را نوشتم تا به خودم یادآوری کنم که در میان این همه مشکلات تو در تو و نگرانی های متعدد باز هم فرصت هایی هستند که می توانند حال مان را کمی بهتر کند.ارادتمند_سید حسن موسوی چلکمددکار اجتماعی و همیار پارپیرار تهران- اول مرداد ۱۴۰۵
اطلاعیه ترحیم استاد دکتر رضا فکرآزادضمن تسلیت مجدد به اطلاع می رساند که مجلس ترحیم زنده یاد دکتر رضا فکرآزاد برادر بزرگوار استاد دکتر حسین فکرآزاد روز یکشنبه مورخ ۴ مرداد ۱۴۰۵ از ساعت ۱۹ الی ۳۰ / ۲۰ در مسجد جامع شهرک غرب( میدان صنعت) برگزار می شود.لطفا به دوستان اطلاع داده شود.موسوی چلک
همدردی استاد عزیز جناب آقای دکتر حسین فکرآزاد تحمل غم از دست دادن عزیزان دشوار است بویژه اگر آن عزیز سفر کرده برادر باشد اما باید پذیرفت که همانگونه که خداوند رحمان در قرآن وعده داده است بازگشت همه به سوی اوست. از طرف هیات مدیره و اعضای انجمن مددکاران اجتماعی ایران مصیب وارده را تسلیت گفته و برای آن استاد فقید رحمت الهی و برای شما و خانواده محترم صبر جزیل از خداوند بزرگ آرزو می کنم. نام ایشان بهعنوان استادی برجسته همیشه در یادها ماندگار خواهد بود.سید حسن موسوی چلک رئیس انجمن مددکاران اجتماعی ایران
فرهود نامه:(۷): "دشمن دونا به از نادون دوست" گاهی اوقات دور و بر خودمون با کسانی سر و کار داریم که از روی علاقه و دلسوزی ولی از روی نادانی... می خواهند کاری برای ما انجام دهند اما معمولا نتیجه کار نه تنها به نفع ما نبوده بلکه برعکس است.در همین زمینه ضرب المثلی داریم که:" دوستی با مردم دانا نکوست / بر زمینت می زند نادان دوست و...."زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی در اشعارش از ضرب المثل های زیادی استفاده می کرد و یا از آنها الهام می گرفت.شعر زیر از جمله آنهاست:"گِنِنِه دشمن دونا بهتر از نادونِ دوستاون تِرِه لو وَرنِه و این دیم دَنیه تا بَتِرکِه پوستاون تِرِه چارتای وَر خراب نَکِنّه، هادونِولی این سَر اِشکانّه هول هایتی پاک کِنّه خونِنَردِوُون ایلنِه به ظاهر تا تِرِه لُو بَوِرِه لالایی خونِّه که تا نَوردوون سر تره خُو بَوِرِهمعنی این اشعار اینگونه است که:می گویند دشمن دانا بهتر از دوست جاهل است، آن یکی سبب بالا رفتن تو می شود و این چنان تو را بر زمین می کوبد که نابودت می کند.دشمن دانا تو را در مقابل دیگران خراب نمی کند اما دوست نادان سرت را می شکند و از ناراحتی، شتابان خون جاری شده را پاک می کند.به خیال خودش نردبانی برای بالا رفتن تو می سازد، اما چنان برایت لالایی می خواند تا بر فراز نردبان در خواب عمیق فرو بروی".موضوعی که می خواهم اشاره کنم این است که همه کسانی که می خواهند کاری برای من انجام دهند احتمالا همیشه نتیجه مطلوب نخواهد داشت.لذا همانگونه که زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی اشاره می کند همین دوستان نادان ممکن است از روی نادانی حتی سرمان را بشکنند و نباید به نردبان اینگونه افراد که ما دوست هم می نامیم اعتماد کنیم.لذا اگر از کسی مشورت می گیریم و با کمکی از او می خواهیم اول روی دانا بودنش تمرکز کنیم.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
اداره هر کشوری نیاز به تفکر دارد»/ ضرب الاجلی نمی توان هیچ کشوری اداره کرد" یکی از وظایف دولت ها در هر جامعه ای برنامه ریزی برای اداره کشور است به گونه ای که امور کشورها به درستی اداره شود ومردم در آن کشور ها امنیت ،آسایش و آرامش همه جابنه و رفاه اجتماعی پایدار داشته باشند. در همین راستا وظایف دولت هاست که از تمامی ظرفیت های موجود علمی و منابع وامکانات و تسهیلات و... برای تحقق چنین جامعه ای بهره بگیرد. این امر برای کشور هایی که بنا به دلایل مختلف سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و... از مسایل و مشکلات بیشتری رنج می برند به مراتب اهمیت مضاعفی پیدا می کند.طبیعتا در چنین شرایطی اداره کشور نیاز به به تفکر دارد تا ضمن شناسایی قوت ها وضعف ها، تهدید ها و فرصت ها را هم بصورت علمی، واقع بینانه و مبتنی بر شواهد و با نگاه به آینده و در راستای تحقق رفاه اجتماعی پایدار برای همه مردم کشور( با پذیرش تنوع اجتماعی مردم در هر کشوری و حقوق همه شهروندان) و بدون جانبداری های سیاسی شناسایی کنند. بر اساس این شناخت ها برای برون رفت از وضعیتی که در آن گرفتار می شوند، نیازمند اتخاذ تدابیر مناسب در سطوح سیاستگذاری های کلان، اجرایی و برنامه ریزی های اثر بخش می باشند.تحقق این امر مستلزم به کارگیری افرادی متخصص و صاحب اندیشه در مسوولیت های مختلف است تا برای اداره هر حوزه خوب بررسی کنند، توان علمی برای برنامه ریزی داشته باشند. ایده های جدید را بشناسند، یا ارائه کنند و یا بتوانند از ایده های جدید دیگران استفاده کنند. من فکر می کنم علاوه بر این که افراد زیادی سرجای خودشان نیستند،یکی از مشکلات دیگر این است که برای اداره کشور آنگونه که باید وقت برای فکر کردن چگونگی اداره کشور گذاشته نمی شودمروری بر نوشته های مختلف نشان می دهد که «مدیران، عمدتا با گستردگی، تنوع و تخصصی بودن اطلاعات و کمبود وقت روبرو هستند. در کشورهای در حال توسعه مدیران به دلیل کار زیاد و لزوم شرکت در جلسات متعدد، فرصت چندانی برای فکر کردن پیدا نمی کنند و در خارج از جلسات نیز ناچارند دو یا سه کارتابل پر از نامه را پاسخ دهند. جوابگویی به مدیران بالادست، پاسخ به ارباب رجوع، هدایت مجموعه زیردست، تلفن ها، بحث با مشاوران و پیگیری برنامه ها نیز فرصت فکر کردن و ایجاد طرح و برنامه را از آن ها می گیرد و اجازه نمی دهد که تصمیمات کلان را با مطالعه بگیرند». واقعا می توان بدون فکر کردن کشوری را اداره کرد؟ اعتراضاتی که به برخی از تصمیم گیری ها می شود، یا اجرای برخی از قوانین در عمل با مشکل مواجه می شود و یا هدر رفت منابع را در اجرای برخی برنامه ها و پروژه ها پرداخت می کنیم و ... نتیجه درست فکر نکردن در تصمیم گیری هاست که در نهایت رضایت مردم را هم کاهش می دهد. قبول کنیم ضرب الاجلی نمی توان هیچ کشوری را اداره کرد بلکه برای اداره کشور باید اندیشه کرد تا همه چیز به سامان برسد.تصمیمات خلق الساعه در حوزه های مختلف از جمله حوزه اجتماعی که من به عنوان مددکار اجتماعی بیشتر در این حوزه فعالیت دارم همیشه تبعاتی را برای جامعه داشته است. فراموش نکنیم تاثیرات این تصمیمات می تواند در امنیت کشور تاثیر گذار باشد.به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker
"خاطره بازی با کتاب های دبستان قدیم"خیلی از ما که سنی از ما گذشته است با کتاب های فارسی اول تا پنجم دبستان قدیم خاطرات خوبی داریم و بویژه از شعرهای آن کتاب ها. "من یار مهربانم/ دانا و خوش بیانم "،" زاغکی قالب پنیری دید/بر دهن گرفت و زود پرید"، اشگ یتیم پروین اعتصامی : روزی کذشت پادشهی از گذرگاهی/ فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست "، ای مادر عزیز که جانم فدای تو/ قربان مهربانی و لطف و صفای تو"، برو کار می کن مگو چیست کار/که سرمایه جاودانی است کار"، باد سرد آرام بر صحرا گذشت/سبزه زاران رفته رفته سرد گشت"،بخور تا توانی به بازوی خویش/ "، باز باران با ترانه به گهر های فراوان/ "، خوشا به حالت ای روستایی/ چه شاد و خرم و چه با صفایی "، از جمله آن شعرها بودند. چقدر با خودمان کلنجار می رفتیم تا حفظ کنیم.معلمین از ما می خواستند حفظ کنیم و در کلاس جلوی دانش آموزان بخوانیم. اگر فراموش می کردیم هی می گفتیم : آقا بلدم یا خانم بلدم. سرخ می شدیم، عرق می ریختیم و....یادش بخیر.این کلیپ و تصاویر ما را به آن دوران خوش بر می گرداند. اینجا فرصت را مغتنم می شمارم و از همه معلمین ابتدایی ام سپاسگزاری می کنم. به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker