مادر من و عمه سلیمه دوستانسی و شش سال قبل مادرم که اسم زیبایش هم مثل خودش سلیمه بود به رحمت خدا رفت…
انتشار: 2026/07/14 19:12 UTC
مادر من و عمه سلیمه دوستانسی و شش سال قبل مادرم که اسم زیبایش هم مثل خودش سلیمه بود به رحمت خدا رفت .ما در خانه پنج برادر بودیم و بعدها دو خواهر مهربان و یک برادر عزیز به جمع ما اضافه شد. خانه ما هم جایی بود که کنارش مغازه روستا بود. آن زمان در خطه شمال مثل خیلی از روستاهای ایران زمین دیواری دور خانه ها و حیاط نبود و نهایت با یک سیمی یا چوبی دورش به اصطلاح «حفظ» می شد. از خیابان که راه می رفتی خیلی راحت خانه های مردم دیده می شد. در آن زمان ها «ایوان» خیلی کارکرد داشت. محل شب نشینی، غذا خوردن بویژه غذای ساعت 10 ( علاوه بر صبحانه) و عصرانه بود. من وبرادرانم هم که با دوستان عزیز روستا رابطه خوبی داشتیم. در تیم فوتبال روستا به نام آرش بودیم، اکثر مواقع خانه ما انباری لباس های تیم و توپ و.. . بود. معمولا موقع غذای ساعت 10 و عصرانه کنار ما دیگرانی هم بودند. دوستان و اطرافیان و...(البته اکثر خونه ها همین گونه بودند). نان هم نام محلی بود که توسط زنان خانه ها پخته می شد و بو و عطر خاصی داشتند که هنگام پختن در اطراف منازل پخش می شد واگر هنگام نام پختن غریبه یا آشنایی از کنار تنور رد می شد از ما می خواست که نان گم بدهیم نه این که فقط تعارف کنیم(البته این ویژگی همه مادران مهربان روستا بود) . یادش بخیر چه دوران با صفا و صمیمی داشتیم اکثر مردم بی غل و غش بودند و خوبی همدیگر را می خواستند و به هم اعتماد داشتند و خیرخواه هم بودند و کمک کار هم.خانه ما نزدیک حمام عمومی روستا هم بود( آن زمان در روستا حمام خصوصی یا حمام در داخل خانه ها نبود). معمولا بعد از فوتبال برای رفتن به حمام علاوه بر حوله خودمان چند حوله دیگر هم داشتیم. در هر خانه ای یک یا دو حوله بود که بطور مشترک استفاده می کردیم. افراد که عرق کرده از فوتبال می آمدند قبل از رفتن به خانه های شان حمام می رفتند و گاهی اوقات از وسایل حمام ما استفاده می کردند.آن زمان وسایل اختصاصی نداشتیم. یک بار نشد که اعتراض مادرم را داشته باشیم. همیشه با روی باز و گشاده بود. به همین دلیل اکثر بچه های محل مادرم را « عمه سلیمه» صدا می کردند. زمانی که حدود شش ماه بطور مستمر در تهران در بیمارستان بستری بود اکثر هفته دوستان از شمال می آمدند برای ملاقات اش. علیرغم مشکلات مالی، پدرم هم سفره دار بود و مادرم هم خیلی به میهمانان احترام می گذاشت. بقول دوست فرهیخته ام زنده یاد فرهود جلالی کندلوسی: تو مه جان ماره(مادر)، ته دا(فدا) بمیرم/همش(همیشه) سبزه زاره، ته دا بمیرم/ اگر دنیا سوز و سرما بوویه(بشود)، همیشه بهاره، ته دا بمیرم. الان هم هر روز به یادش هستم، برای دلتنگی ام اشک می ریزم، با یادش انرژی می گیرم، گرمای کشه(بغل) مادر را حس می کنم.گرچه دلم برای بغل کردن مادرم خیلی خیلی تنگ شده است ،چون هیچ کجا چنین آرامشی را به شما نخواهد داد. اگر مادر ندارید به یادش باشید واگر هم دارید: ببوسیدش، ببوییدش، بغلش کنید و تکریمش کنید. باور کنید بعد از لطف خدا، هیچ چیز به اندازه دعای مادر و پدر نمی تواند مسیر زندگی ما را هموار کند. خداوند در آیات 23 و24 سوره بنی اسراییل هم تاکید کرده است که پر و بال تکریم بگسترانیم و مبادا کاری کنیم که آزرده خاطر شوند. بله دوستان عزیز، مادرم و عمه سلیمه دوستان و اطرافیانم سی و سه سال پیش از پیش ما رفت. هنوز هم دلم می خواهد زار زار برای نبودنش بگریم تا سبک شوم. اگر مادر دارید با او خوش بگذارنید برای او همه چیز را فراهم کنید تا لبخند زیبایش، هیچگاه از صورتش رخت برنبندند.مراقب باشیم که «خیلی زود دیر می شود».دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد. انشاء ا... به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker