دل نوشته ای برای:" احمد بیچاره صادق"روزی در روستای شتریه فراهان در استان مرکزی بودم .پیرمردی زندگی…
انتشار: 2026/08/05 16:42 UTCدریافت: 2026/08/10 04:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/10 04:45 UTC
دل نوشته ای برای:" احمد بیچاره صادق"روزی در روستای شتریه فراهان در استان مرکزی بودم .پیرمردی زندگی می کرد به نام حاج آقا بهزاد. پیرمردی شاداب، روشن ضمیر و بلند نظر. هر از چند گاهی می دیدمش .چون ترک زبان بود فارسی را با لهجه ولی بسیار بسیار خوب صحبت می کرد.از صحبت کردن با او خسته نمی شدم.در لابلای حرف هایش همیشه نکات قابل تاملی بود. یک روز به من گفت: آقا سید، من عمری را گذرانده ام و ابندرا متوجه شدم که "هیچ چیز بهتر از صداقت نیست، حتی دشمنت هم از صداقت خوشش می آید".اینجا بود که به یاد دوست" هنرمندم" افتادم که این گونه می گفت: "کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او احمد بیچاره می گفتند.شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند.احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام .راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم.اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید...هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره".به امید فراگیری صلح پایدار و آرامش در جهان و ایران عزیز آرزو می کنم که دعای مادر و پدر بدرقه زندگی تان باشد انشالله. سید حسن موسوی چلک مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار لینک کانال های مجازی من:"بله":ble.ir/join/2xyx1EDRc7تلگرام :https/t.me/hmchsocialworker