👁 پدر را یاد کن آخر...*نوجوان بودم که «پرستوها به لانه بازمیگردند» را در سینمای روبازِ «گلستان»…
انتشار: 2026/07/29 14:33 UTCویرایش: 2026/08/15 00:35 UTCدریافت: 2026/08/15 00:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 00:35 UTC
👁 پدر را یاد کن آخر...*نوجوان بودم که «پرستوها به لانه بازمیگردند» را در سینمای روبازِ «گلستان» دیدم. البته فیلم سالها پیش از آن، در ۱۳۴۲ با نویسندگی و کارگردانی مجید محسنی تولید شده بود و گمان میکنم اگر امروز ساخته میشد، همچنان میتوانست تحسین بسیاری را -حتی در جشنوارههای معتبر جهانی- برانگیزد.فیلم همان زمان، تأثر تماشاگران را سخت برانگیخت و تماشای دوبارهٔ آن برای نوشتن این یادداشت نیز ـ پس از دههها ـ بار دیگر مرا عمیقاً گریاند.مضمونِ «وطن» به صورتی عینی در تکاپوی رنج آلودِ پدری برای بالیدن فرزندش، در این اثر تنیده شده و سرانجام به شکل مُشتی «خاک» متجلی میگردد. 🎬 داستان، در ظاهر، ساده است؛ پدری روستایی که پس از مرگ فرزندانش بر اثر دوری امکانات درمانی، تمام زندگی خود را وقف تحصیل تنها پسر بازمانده میکند تا روزی پزشک شود و از رنج مردمان روستا بکاهد.او برای تحقق این آرزو، به تهران میآید، به سختترین و پستترین کارها تن میدهد، حاضر میشود سیاهبازی کند، تحقیر شود، معلق بزند و شأن اجتماعی خود را نادیده بگیرد؛ فقط برای آنکه آیندهٔ فرزندش ساخته شود.سرانجام، پسر برای ادامهٔ تحصیل راهی فرانسه میشود؛ اما پس از پایان تحصیل، شیفتهٔ زندگی غرب شده، آرمان پدر را از یاد میبرد، تمناهای او را نادیده میانگارد و تصمیم میگیرد همانجا بماند. تا آنکه در میانۀ مهمانی فارغ التحصیلی، جعبهای حاوی یک نامه و مُشتی خاک وطن، بعنوان آخرین پیامِ دردمندانۀ پدری درهم شکسته، بدستش میرسد...پیام نافذ است؛ به دور از تلویح و در نهایت سادگی، اما حاوی حقایقی پنهان و سخت تأثربرانگیز...، و البته مؤثر! (پیوست را ببینید)✳️ در ۱۲ دی ۱۳۴۲، محمدرضاشاه و فرح برای افتتاح سینما سعدی، همین فیلم را تماشا میکنند. گزارش این مراسم در روزنامهٔ اطلاعات منتشر شد و منابع تاریخ سینمای ایران نیز نقل کردهاند که فیلم چنان مورد توجه شاه قرار میگیرد که به دستور او، عوارض نمایش آن بخشوده میشود؛ امتیازی که در آن روزگار، ارزش مالی قابل توجهی داشت.🔺اما آنچه برای من جالبتر است، دلیل این استقبال است؛سوای تأثیر عاطفی فیلم بر هر بینندهای، گمان میکنم محمدرضاشاه به نوعی خود را در شخصیت این پدر میدید؛ مردی که از خلال سخنرانیها و نوشتههایش، همواره چنین تصویری از خود ارائه میکرد: فردی که زندگیاش را وقف اصلاحات، گسترش آموزش، توسعهٔ کشور و خدمت به ایران کرده و برای این هدف، هر رنجی را بر خود هموار ساخته است.نمیدانم این همذاتپنداری تا چه اندازه آگاهانه بوده، اما اگر جای او بودم، احتمالاً من نیز هنگام تماشای این فیلم، خودم را در سیمای آن پدر میدیدم.🔴 نکتۀ عجیب هم آنکه؛ جریانِ شِبهروشنفکر چپ که فیلمهایی با مضمون «لاتِ ضدقانون»، «بانک زنیِ مقدس» و حتی «معتادِ مبارز» را میستود، در مورد این فیلم که اتفاقاً از فضای موسوم به فیلمفارسی بسیار دور بود، لام تا کام سکوت کرد و هیچ نگفت!پسر در نامه ای که خبر از ماندنش در خارج میداد، ایران را برای خود «محیط نامناسبی» دانسته بود! (آشنا نیست؟🤓)👈اما جمله ای در نامۀ پدر وجود دارد که شاید دلیلِ نادیده گرفتن فیلم هم همین باشد...؛«....تمام این بدبختی ها رو کشیدم تا تو دکتر بشی و به وطنت بیای. همولایتیهات رو از مرگ و میر نجات بدی. بیایی و به قول خودت "این محیطِ نامناسب" رو مناسب کنی».به هر روی، پیام پدر چنان تکاندهنده است که پسر منقلب شده، به ایران بازمیگردد تا در روستای خود درمانگاه بسازد.گفته میشد که «پرستوها به لانه بازمیگردند» در تشویق دانشآموختگان ایرانی خارج از کشور به بازگشت نیز بیتأثیر نبوده است. هرچند تاکنون پژوهشی که این تأثیر را بهصورت علمی اندازهگیری کرده باشد، ندیدهام، اما با توجه به قدرت عاطفی فیلم و محوریت اندیشهٔ «بازگشت برای خدمت»، چنین روایتی چندان دور از ذهن به نظر نمیرسد.#هنرآیین #مانوک_معتضدیان@honaraeen 🍂🍃🕯🔹پانوشت:عنوانِ نوشتار برگرفته از بیت #حافظ است؛الا ای یوسفِ مصری، که کردت سلطنت مغرورپدر یا یاد کن آخر «کجا شد مهرِ فرزندی»؟🔸پیوست:▪️گزیده ای از چند سکانس فیلم، بویژه سکانسِ جعبۀ نامه و خاک.▫️فیلم کامل را هم 👈اینجا میتوانید بصورت رنگی شده ببینید (با این توضیح که تمام نسخ موجود، کیفیت صدای پایینی دارند)