میرکمندی و شعر مولانا❑ میرکمندی مردی بطین و دعوتخواره بود؛ از ظرفایِ مشهور هرات و به پُرخوردن شهرتی داشت تا غایتی که او را به مرض جوع نسبت میکردند. روزی فقیر به تقریبی از او پرسیدم که شما از بزرگان شعرا کدام را اعتقاد دارید؟ و نظم کدام بزرگ را بیشتر یاد دارید؟ گفت مرا شعر هیچ کس چنان خوش نیامده و نمیآید که شعر مولانا جلالالدین رومی و مدت شصت سال است که غیر از مثنوی و غزل مولانا نخواندهام و یاد نگرفته. گفتم: چند هزار بیت از غزل و مثنوی مولانا یاد دارید؟ گفت: از تمامت دیوان مولانا یک بیت و از تمامت مثنوی نیز یک بیت. گفتم آن کدام است: گفت: بیت دیوان این که:کوه بُوَد نوالهام، بحر بُوَد پیالهامهر دو جهان چو لقمهای، هست درین دهان من!و بیت مثنوی این که:چونکه لقمه میشود در تو گوهردم مزن چندانکه بتوانی بخور!▪️لطائف الطوائف: مولانا فخرالدین علی صفی، به سعی و اهتمام احمد گلچین معانی، نشر اقبال، ص ۳۵۴.❑ خدا کند ما هم مثنوی را چنان نخوانیم که جناب میرکمندیِ دعوتخواره میخوانده! ببینید طرف چقدر آدم باحالی بوده که به گفتهٔ خودش شصت سال مثنوی و غزل مولانا میخوانده اما از همهٔ دیوان و تمام مثنوی، تنها دو بیت را به خاطر سپرده که ظاهراً مربوط به لقمه و حوائج شکم است. این حکایت البته طنز است. با این حال، واقعیتی را در خود دارد. ما معمولا مطابق عادات و ذوق و سلیقهٔ ذهنیمان سراغ متنها میرویم. متنها را اغلب نه برای فهم درست زبان آن و راه یافتن به جهان ویژهای که خلق کرده، بلکه بر اساس یک سلسله پنداشتها و پیشفرضها میخوانیم. برای تأیید باورهایی که درست نمیدانیم از چه زمانی و از سوی چه کسانی در ما شکل گرفته است.❑ @Hoseini_Pr