📌 روایت دیواری که هزاران "آقا..." را در آغوش کشید🔹هنوز به شبستان نرسیدهای، اما اندوه، زودتر از همه…
انتشار: 2026/07/06 06:44 UTC
📌 روایت دیواری که هزاران "آقا..." را در آغوش کشید🔹هنوز به شبستان نرسیدهای، اما اندوه، زودتر از همه به استقبالت آمده است. در راهروها، در نگاههای خیس، در قدمهایی که انگار هر چه به پیکر شهید نزدیکتر میشوند، سنگینتر بر زمین مینشینند.🔹اینجا کسی عجله ندارد؛ همه میخواهند زمان، کمی بیشتر درنگ کند. گویی هیچکس دلش نمیآید این "آخرین دیدار" به "آخرین خداحافظی" تبدیل شود.🔹جمعیت آرام پیش میرود؛ موجی که نه با هیاهو، که با بغض حرکت میکند. هر چهره، روایتی دارد؛ مادری که زیر لب صلوات میفرستد، پدری که دست فرزندش را محکم گرفته تا این لحظه را به حافظه نسل بعد بسپارد، جوانی که چشم از تابوتها برنمیدارد، پیرمردی که لبهایش بیوقفه قرآن میخواند و اشک، بیاجازه از چینهای صورتش پایین میآید.🔹میان همه قابهای این وداع، گوشهای هست که هیچکس از کنارش بیتفاوت عبور نمیکند.🔹دیواری ساده...نه از سنگ و سیمان؛ از دلهای شکسته.🔹مردم یکییکی مقابلش میایستند؛ درست مثل زائرانی که به ضریح رسیدهاند. بعضیها فقط نگاه میکنند. بعضی دست روی دیوار میکشند؛ انگار میخواهند فاصله میان خود و صاحب این وداع را با لمس آن دیوار کمتر کنند.🔹گچها را برمیدارند؛ گچهایی که امروز مأمور نوشتن درس نیستند، مأمور ثبت دلتنگیاند.🔹یکی نوشته: "آقا... ما هنوز همان مردمیم؛ همانهایی که برایمان پدری کردید." کنارش دستی دیگر نوشته است: "آقا... قرار نبود این نامه را بیپاسخ بنویسیم."🔹کمی پایینتر، خطی کودکانه میان نوشتههای بزرگتر جا باز کرده؛ چند کلمه کوتاه، بیقاعده و لرزان، اما آنقدر صادق که دل را میلرزاند. 🔹اگر کسی از دور به این دیوار نگاه کند، فقط ازدحام خطوط را میبیند؛ اما اگر نزدیک شود، خواهد فهمید که اینها نوشته نیستند؛ رد اشکند. هر سطر، از میان بغض گذشته است.🔹چند قدم آنسوتر، خادمان بیصدا میان جمعیت میچرخند. بطری های آب، در این هوای سنگین، بیشتر از آنکه نوشیدنی باشند، بهانهای هستند برای مکث، برای همدردی، برای گفتن یک "خدا قوت" بیصدا. 🔹هیچکس خود را صاحب مجلس نمیداند؛ همه احساس میکنند در خانه عزیزی آمدهاند که سالها با نام او زندگی کردهاند.🔹گاهی نوحه اوج میگیرد و ناگهان همهچیز در سکوت فرو میرود. سکوتی عجیب؛ از آن سکوتهایی که صدا دارد. صدای گریه مادری که صورتش را در چادر پنهان کرده، صدای هقهق مردی که سالها اشکش را از دیگران پنهان کرده بود، صدای نفسهایی که سنگین شدهاند. در آن لحظه، هیچ شعاری رساتر از اشک نیست.🔹انگار همه آمدهاند تا پیش از وداع، نامهای بنویسند؛ نامهای که نشانیاش زمین نیست. هر کس جملهای مینویسد و سبکتر میرود، گویی باور دارد این واژهها، پیش از آنکه چشم رهگذری آنها را بخواند، به مقصد رسیدهاند.🔹شاید سالها بعد، وقتی از این روز روایت شود، از شکوه جمعیت، از اشکهای بیامان و از وداع تاریخی بسیار گفته شود؛ اما در حافظه این روز، تصویری هست که ماندگارتر از همه قابها خواهد ماند؛ دیواری که مردم، آخرین حرفهایشان را روی آن نوشتند، چون بغض، دیگر مجال گفتن نمیداد و اشک، زبان را از کار انداخته بود.🖥 icana.ir/x5BdJ🌐 @icana





