گیت مرزبانی ایران را رد کردهایم. آن مُهرِ جانبهلبکن را زد و رد شدیم. کاش رد نمیکردیم. کاش م…
انتشار: 2026/08/01 02:21 UTCدریافت: 2026/08/02 16:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 16:37 UTC
گیت مرزبانی ایران را رد کردهایم. آن مُهرِ جانبهلبکن را زد و رد شدیم. کاش رد نمیکردیم. کاش مرزی نبود. کاش همه از یک ملیت بودیم؛ آدم فرزندِ آدم. کاش هیچکداممان اسم نداشتیم. چه کار به اسم و فامیل و تخلص و کنیه داشتیم؟ آدمیم دیگر. از حیوانات مگر کمتریم؟ پی کار خودمان میرفتیم دیگر. مرز چه صیغهای بود؟ اصلاً اسم که آمد مرز هم آمد. یکی ایستاد و گفت پایتان را از گلیمتان درازتر نکنید. بد هم گفت. با دست هم گفت و بعد یک عده شروع کردند پایشان را درازکردن و توی سر و دست همدیگر زدن.سرباز کم سن و سال گیت ایران عکس پاسپورت را دید و نشناخت. یعنی نتوانست آن جوانِ توی پاسپورت را با خودِ حالایم مطابقت بدهد. گفتم اونجا مو داشتم اینجا ندارم. گفت سیبیلت چی شد؟ یاد حرف استادم افتادم وقتی سال سوم طلبگی رفتم سراغش و گفتم موهام داره میریزه چیکار کنم؟ گفت از ریشات درمیاد غصه نخور.سرباز پرسید «چندبار رفتی کربلا؟» به تته پته افتادم. شبیه مشکوکها. عرق روی عرق ریختم. قلبم تندتر زد. دستم لرزید. حتماً عدسیِ عسلیرنگ چشمانم هم بزرگتر شد. حتماً نبض دستم هم تندتر زد. گفتم «نمیدونم سرکار! خیلی! خداروشکر..» خندید. نخندیدم. گفت خوش بگذره. نگفتم نمیخوام خوش بگذره. فقط اومدم که بگذره. از مرز بگذریم. از خودمون بگذریم. حرف زیاده، بگذریم..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / سِیُّم@ir_tavabin