حالا نجفیم. اولِ ورودی نجف و زیر آن پل معروف و مسجد امامعلی. راننده انگار سَر نمیبُرد و عجله ندا…
انتشار: 2026/08/01 12:24 UTCدریافت: 2026/08/02 16:37 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 16:37 UTC
حالا نجفیم. اولِ ورودی نجف و زیر آن پل معروف و مسجد امامعلی. راننده انگار سَر نمیبُرد و عجله نداشت و حال آنکه ما سرهایمان روی شانههایمان افتاده بود و آماده. آماده تا به قول آوینی، در مسلخ کربلای عشق آسانتر بریده شود. کاش میشد همینطور که خرماها را روی سینی میگذارند، همینطور که تعارفِ چای و طعام میزنند و شربت میدهند، سرمان را روی دستمان میگرفتیم و میرفتیم میگذاشتیم جلوی پای محبوب و تعارف میزدیم؛ مثلاً میرفتیم اول ورودی حرم، سرمان را میبُریدیم و میگذاشتیم جلوی در ورودی کنار آن درهای مُنقشِ محترمِ زیبا و میگفتیم تفضل مولانا. میگفتیم بفرما آقا. من به کمتر از این برایت راضی نیستم که. درست است که زن مومنه و خوشگله و بچههای قد و نیمقد و خانه و موتورِ مدل ۱۴۰۵ و کیا سِراتوی مشکی میخواهم ولی همهی اینها را با حقوق ماهیانهی بالا و مال و اموال و متعلقات، همه را اگر بدهی، به خدا که خرج خودت میکنم و میدانم هم که کم است و کمِ ما را به کَرمِ خودت ببخش. اصلش همین سر است که جلوی پایت بگذارم، وگرنه بقیه را که بقیه میدهند..سید مصطفی موسویسفرنامه اربعین / پنجم@ir_tavabin