مسافرم خانومی بود که جلوی رستورانِ مردِماهیگیر سوار شد و پنج تا خیابون پایینتر اواسط کوچهی بوس…
انتشار: 2026/08/17 08:12 UTCدریافت: 2026/08/19 04:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 04:40 UTC
مسافرم خانومی بود که جلوی رستورانِ مردِماهیگیر سوار شد و پنج تا خیابون پایینتر اواسط کوچهی بوستان دهم پیاده شد. داشت با دوستش صحبت میکرد. گفت فقط دو ساعت خوابیده. گفت این ماه، از سبدی که برای خرجهای کتاب و تئاتر و هنرشه، فقط پول یه بلیطِ دیگه رو داره…دیشب آخرین مسافرم آقای ساویز بود. بسیار محترم، مؤدب و متین. بازنشستهی صداوسیما بود. خیلی با هم حرف زدیم، درد دل کردیم. اول که پیشنهادش اومد، مبلغ کم بود. بعد از چند دقیقه بیشتر شد و قبول کردم. یه لحظه حس کردم من اگه تو دربار این خلفای عباسی بودم راحت سر چندتا کیسه سکهطلای بیشتر، هرکاری میکردم نعوذبالله. خیلی حرف زدیم. اگه خونه حیاطدار بودیم تو اون یه ساعتی که از جلوی کلیسای خیابون نجاتاللهی تا محلهی طرشت بریم، راحت سی چهل کیلو سبزی پاک کرده بودیم. گفت تو محلهشون یکی بوده به اسم حسن زاغی. حسن آقا اهل طرشت بوده. عاشورا تاسوعا گاو قربونی میکرده کنار پلو میداده خلقالله. همه حسن زاغی رو به این کار میشناختن. میگفت یه بار هم گاو بیچاره افسار پاره میکنه میزنه به دل جمعیت. گفتم اون حیوون اگه گاو نبود و میدونست داره خرج چی میشه که اونطوری نمیکرد. منظورم فقط به اون گاو نبود البته. آقا ساویز گفت یه بار چندتا از همکارهاشون رفته بودن cnn بازدید شبکه. گفت کلا تو اون دفتر هفت هشت نه نفر بودن. حالا صداوسیمای ما چقدر کارمند داره؟ زیاد. چرا؟ چون صلهرحم توصیه شده و مدیران عزیز دوستدارن فامیلهاشون رو هم هر روز سر کار ببینن.سر راه تو ترافیک به چندتا ماشین گفتم شیشه رو بدید بالا، گوشی دستتونه میزننها. بعضیها تشکر میکردن، بعضیها چپچپ نگاهمیکردن و شیشه رو میدادن بالا. آقا ساویز گفت اتفاقاً بچهش چندسال پیش برگشتنی از مدرسه خفت میشه و گوشیش رو میزنن. گفت تیزی رو گذاشته بودن رو دستش و میگفتن میزنیمها! گفت خداروشکر بچهم قلدری نکرده بود. آقا ساویز پرسید تو چیکارهای؟ نگفتم طلبهم. نگفتم نویسندهم. نگفتم ده ساله گرافیک کار میکنم. گفتم کارم همینه حواسم به بقیه باشه؛ تمام وقت. کاش اون روز به بچهت میگفتم گوشی نبره یا به اون خفتگیره میگفتم خفت نگیر. قیامت با اینکه لختی، یقهت رو میگیرنها. نه به خاطر گوشی. گوشی که بازیه! میگن چرا بچه مردم رو ترسوندی! که تا یه سال هرشب جلو چشمهاش ببینتت. میگن چرا دلخوشیش رو ازش گرفتی!؟ فرشتههای عذاب با سیخ داغ وایمیسن جلوت، میگن چرا قلبش رو شکوندی! واسه یه گوشی چُسکی که نمیندازنت جهنم، طفلی..سید مصطفی موسوی @ir_tavabin