یه مسافت زیادی رو با ماشین طی کرده بودیم. بعد هم یکی دو کیلومتر توی تونلها تا بالأخره یکی از خروجی…
انتشار: 2026/08/18 07:41 UTCدریافت: 2026/08/19 04:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 04:40 UTC
یه مسافت زیادی رو با ماشین طی کرده بودیم. بعد هم یکی دو کیلومتر توی تونلها تا بالأخره یکی از خروجیهای تونل تو یه اتاقک دراومد. با شیخ آهسته و بیسروصدا اومدیم بالا. آروم پردهی اتاق رو کنار زدم و فهمیدم که از یه غذاخوری سر درآوردیم. بوی غذا کمتر از موشک…برای عملیات استشهادی رفته بودیم اسپانیا. نمیدونم بارسلون بود یا مادرید. تیپ زده بودیم، ریشها آنکارد شده و سایه انداخته و رُخِ ژیگول پیگول، اون عطر گرونه رو هم زده بودم. هرچی گفتن باید شلوارک بپوشی گفتم نه. همینم مونده آخر عمری! یکی از بچهها داشت یکی دیگه از بچهها رو قانع میکرد که آخرش دیگه اگه راه فرار نداشتی، برای عملیات آخر لازم نیست حتماً بری یه خانوم رو بغل کنی و منفجر بشی! آقا هم میشه. یکی دیگه هم میگفت تو که یه عمر هیشکی رو بغل نکردی یه نصف روز هم روش. ولی اونی که اینا رو میگفت خودش هم بغل میخواست. بغلی بود. ریشه در کودکیش داشت. صدام تو بچگی پدر مادرش رو ازش گرفته بود. بنیاد شهید فکر میکرد این بچه فقط خانوادهش رو از دست داده ولی اینطوری نبود. اون خیلی چیزها رو دیگه نداشت؛ سایهی بالای سر، کسی که براش لوس بشه، کسی که خونه منتظرش باشه و در رو براش باز کنه، کسی که بوی غذاهای بهشتیش ببرتش به عرش. کسی که پیگیرش باشه و شب و روز بهش زنگ بزنه ببینه کجاست. کسی که بیمنت دوستش داشته باشه. براش امید و آرزو داشته باشه! و بله از همه مهمتر بغل داشته باشه! صدام بغلش رو گرفته بود. خود صدام چقدر بیچاره بود که فکر میکرد حالا ایران رو هم بگیره چی میشه! دیدی؟ آخرش تو اون زیرزمین مثل سگ پیداش کردن. خود حروملقمهش هم بغل نداشت. چون خیلیها رو بیبغل کرده بود! همه اطرافیان فکر میکردن این بچه بزرگ بشه یادش میره. بزرگ شد و یادش نرفت. الان هم اگه اینجا، تو بارسلون یا مادرید بود، ژیگول پیگول، آنکاردی، تیپزده، عطری، و میخواست کاری کنه که کمتر کسی حاضر به انجامش بود، چون بغل میخواست! یه بغلی که تموم نشه. مثلاً بغلِ خدا..#خوابنویسیها@ir_tavabin
