- عروسک؟ میگم خوشبحالت دو تا پا داری.. تازه مامان هم داری.@ir_tavabin
انتشار: 2026/08/18 16:50 UTCدریافت: 2026/08/19 04:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 04:40 UTC
- عروسک؟ میگم خوشبحالت دو تا پا داری.. تازه مامان هم داری.@ir_tavabin
پستهای تلگرام — توابین | سيد مصطفی موسوی
احساسم شبیه کسی بود که وسطِ گشتن پیِ چیزی، فهمیده یادش رفته دنبال چی بوده.هاروکی موراکامیپینبال@ir_tavabin
واسه روز پزشک تخفیف گذاشتیم برای طراحی مهر و نشان.بهترین هدیه 🤌🏻❤️t.me/+XeGXVlqAMcVhNzQ0
الهی شکر ❤️
دیشب آخرین مسافرم آقای ساویز بود. بسیار محترم، مؤدب و متین. بازنشستهی صداوسیما بود. خیلی با هم حرف زدیم، درد دل کردیم. اول که پیشنهادش اومد، مبلغ کم بود. بعد از چند دقیقه بیشتر شد و قبول کردم. یه لحظه حس کردم من اگه تو دربار این خلفای عباسی بودم راحت سر چندتا…آتیلا با آستین حلقهای و شلوارک سوار شد. کلی کتاب دستش بود. صدای زنانهای داشت که از مختصات سن و سال کمش بود. پرسیدم آتیلا مگه اسم پسر نیست؟ گفت منم پسرم دیگه. برای کنکور میخوند که دو روز دیگهست. گفت میخواد واسه مدیریت دانشگاه طباطبایی بخونه و نگفت علامه طباطبایی. گفت معلمش ساعتی ۸ میلیون میگیره. گفت پدرش ۲۵ ساله کارمند بانک ملیه. حقوقش ماهی پونزده میلیونه. از پنج سالگی بهش تندخوانی یاد داده. اولین کتابی هم که بهش داده بیشعوری بوده. آتیلا با عجله و با حرص حرف میزد. گفتم میخوای مدیر بشی چیکار کنی؟ گفت مملکت شایستهسالاری نیست. گفت میخواد کسب و کار خودش رو بزنه و به تاجرها مشاوره حقوقی بده که مثلاً مالیات ندن و موفق باشن. گفتم چرا مالیات ندن؟ گفت چون مملکت وضعش اینه دیگه. آتیلا نبود که حرف میزد. باباش بود. باباش که یه عمر نون دولت رو خورده بود. مطمئنم باباش هم با حرص حرف میزنه. مطمئنم گوشتتلخه، از اینها که پشت میز میشینن کار مردم رو راه نمیندازن، از اینا که فکر میکنن همه عالم حقشون رو خوردن. از اینها که تو خیابون راه نمیدن. از اینها که کاش هموطن نبودیم باهاشون. مطمئنم یه بخشی از مشکلات مملکت بخاطر بابای آتیلاهاست و به خاطر من و امثال من که نتونستیم کمک کنیم اینطوری نباشن..@ir_tavabin
تو آگهیهای دیوار دنبال موتور میگشتم. نوشته بود «فروش به علت عروسی» نمیدونستم باید براش خوشحال باشم یا نه..@ir_tavabin
یه مسافت زیادی رو با ماشین طی کرده بودیم. بعد هم یکی دو کیلومتر توی تونلها تا بالأخره یکی از خروجیهای تونل تو یه اتاقک دراومد. با شیخ آهسته و بیسروصدا اومدیم بالا. آروم پردهی اتاق رو کنار زدم و فهمیدم که از یه غذاخوری سر درآوردیم. بوی غذا کمتر از موشک…برای عملیات استشهادی رفته بودیم اسپانیا. نمیدونم بارسلون بود یا مادرید. تیپ زده بودیم، ریشها آنکارد شده و سایه انداخته و رُخِ ژیگول پیگول، اون عطر گرونه رو هم زده بودم. هرچی گفتن باید شلوارک بپوشی گفتم نه. همینم مونده آخر عمری! یکی از بچهها داشت یکی دیگه از بچهها رو قانع میکرد که آخرش دیگه اگه راه فرار نداشتی، برای عملیات آخر لازم نیست حتماً بری یه خانوم رو بغل کنی و منفجر بشی! آقا هم میشه. یکی دیگه هم میگفت تو که یه عمر هیشکی رو بغل نکردی یه نصف روز هم روش. ولی اونی که اینا رو میگفت خودش هم بغل میخواست. بغلی بود. ریشه در کودکیش داشت. صدام تو بچگی پدر مادرش رو ازش گرفته بود. بنیاد شهید فکر میکرد این بچه فقط خانوادهش رو از دست داده ولی اینطوری نبود. اون خیلی چیزها رو دیگه نداشت؛ سایهی بالای سر، کسی که براش لوس بشه، کسی که خونه منتظرش باشه و در رو براش باز کنه، کسی که بوی غذاهای بهشتیش ببرتش به عرش. کسی که پیگیرش باشه و شب و روز بهش زنگ بزنه ببینه کجاست. کسی که بیمنت دوستش داشته باشه. براش امید و آرزو داشته باشه! و بله از همه مهمتر بغل داشته باشه! صدام بغلش رو گرفته بود. خود صدام چقدر بیچاره بود که فکر میکرد حالا ایران رو هم بگیره چی میشه! دیدی؟ آخرش تو اون زیرزمین مثل سگ پیداش کردن. خود حروملقمهش هم بغل نداشت. چون خیلیها رو بیبغل کرده بود! همه اطرافیان فکر میکردن این بچه بزرگ بشه یادش میره. بزرگ شد و یادش نرفت. الان هم اگه اینجا، تو بارسلون یا مادرید بود، ژیگول پیگول، آنکاردی، تیپزده، عطری، و میخواست کاری کنه که کمتر کسی حاضر به انجامش بود، چون بغل میخواست! یه بغلی که تموم نشه. مثلاً بغلِ خدا..#خوابنویسیها@ir_tavabin
