داستان ملتی که لذت بردن را فراموش کردمصطفی دانندهآنهایی که تیمی در جام جهانی دارند و حتی بسیاری از…
انتشار: 2026/06/19 19:33 UTC
داستان ملتی که لذت بردن را فراموش کردمصطفی دانندهآنهایی که تیمی در جام جهانی دارند و حتی بسیاری از آنهایی که ندارند، این روزها از فوتبال و هیجان جام جهانی لذت میبرند. اما ما ایرانیها، دستکم بسیاری از ما، دیگر آن شوق و سرخوشی گذشته را نداریماین دومین جام جهانی است که تیم ملی نمیتواند ما را به وجد بیاورد. نه به این دلیل که فوتبال را کمتر دوست داریم، نه به این دلیل که اهمیت جام جهانی کمتر شده است؛ بلکه چون حالمان خوب نیست. حال بدی که از دل سالهایی پر از مرگ، سرکوب، ناامیدی و جنگ بیرون آمده است. حال بدی که از یک دی خونین و یک جنگ چهلروزه به جا مانده است.یکی از تلخترین دستاوردهای حکومت این بوده که آرامآرام توان لذت بردن را از ما گرفته است. یادش بخیر؛ زمانی بود که یک دریبل ساده میتوانست میلیونها ایرانی را خوشحال کند. لایی وحید امیری به پیکه چنان ذوقی در دل ما انداخت که انگار خودمان قهرمان جهان شده بودیم. ما مردمی بودیم که با کوچکترین اتفاقات هم خوشحال میشدیم.برای دیدن یک فیلم ساعتها در صف جشنواره فجر میایستادیم و از همان ایستادن هم لذت میبردیم. حتی بسیاری از ما برای شرکت در انتخابات ذوق داشتیم؛ نه از سر دلبستگی به قدرت، بلکه برای اینکه بگوییم نظرمان با نظر حاکمان یکی نیست. همان روزنه کوچک برای ابراز وجود را هم از ما گرفتند.امروز اما به ملتی خسته تبدیل شدهایم؛ ملتی که زیر بار زخمهای انباشته سالها خم شده است. فرقی نمیکند توافقی در کار باشد یا نباشد، تحریم بماند یا برداشته شود. بعضی زخمها عمیقتر از آن هستند که با یک خبر سیاسی درمان شوند.زخمهای ما شبیه زخمهای مردی است که از نبرد با یک خرس جان سالم به در برده باشد. او زنده مانده، راه میرود، زندگی میکند؛ اما رد پنجههای خرس تا سالها بر بدنش باقی میماند. جامعه ایران هم چنین وضعی دارد. ما زنده ماندهایم، اما زخمهایمان هنوز با ما هستند.شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که این زخمها فقط متعلق به یک نسل نیست. نسل شصتی، هفتادی، هشتادی و حتی دهه نودیها، هر کدام زخمی بر دوش میکشند. هر نسل داستان خودش را دارد، اما درد مشترک است.برای همین است که این روزها صدای سوت آغاز جام جهانی دیگر آن هیجان همیشگی را در دل بسیاری از ما بیدار نمیکند. مشکل از فوتبال نیست؛ مشکل از دلهایی است که سالهاست فرصت ترمیم پیدا نکردهاند.شاید به همین دلیل است که دیگر هیچ اتفاقی ما را برای مدت طولانی خوشحال نمیکند. خبر خوب میآید، چند ساعت دربارهاش حرف میزنیم و بعد دوباره به زندگی عادی برمیگردیم؛ به همان نگرانیها، همان ترسها و همان نااطمینانی همیشگی. انگار روح جمعی ما توان هیجانزده شدن را از دست داده است.زمانی مردم برای آینده برنامه میریختند. درباره پنج سال بعد، ده سال بعد و زندگی فرزندانشان حرف میزدند. امروز اما بسیاری از مردم فقط میخواهند از هفته بعد و ماه بعد عبور کنند. وقتی افق دید یک ملت از سالها به روزها و هفتهها تقلیل پیدا کند، دیگر جایی برای رویا باقی نمیماند.شاید بزرگترین خسارتی که بر ما وارد شده نه اقتصادی باشد و نه حتی سیاسی. بزرگترین خسارت، فرسوده شدن امید است. امید همان سرمایهای بود که باعث میشد مردم سختیها را تحمل کنند. وقتی امید ضعیف شود، حتی بهترین خبرها هم اثر خود را از دست میدهند.با این حال هنوز چیزی در ما زنده است. همین که درباره زخمها حرف میزنیم یعنی هنوز آنها را حس میکنیم. جامعهای که دردش را احساس میکند، هنوز کاملاً تسلیم نشده است. زخم نشانه آسیب است، اما نشانه زنده بودن هم هست. مردهها زخمهایشان را احساس نمیکنند.شاید روزی دوباره برسد که مردم ایران بتوانند بیدغدغه از یک مسابقه فوتبال لذت ببرند؛ از یک فیلم، از یک کنسرت، از یک سفر یا حتی از یک عصر معمولی تابستان. روزی که شادی دیگر احساس گناه نداشته باشد و نگرانی، سایه دائمی زندگی نباشد.اما تا آن روز، صدای سوت آغاز جام جهانی برای بسیاری از ما بیش از آنکه یادآور فوتبال باشد، یادآور چیزی است که از دست دادهایم؛ توانایی شاد شدن بیهراس و بیدغدغه. و شاید هیچ ملتی سزاوار از دست دادن چنین نعمتی نباشد.#فرهیختگان راهی به رهایی