مه ایرانی آشنایی طولانی با ناکامی گفتار یکمگاهی فکر می کنم در ایران مسئله فقط این نیست که آینده نام…
انتشار: 2026/06/20 20:24 UTC
مه ایرانی آشنایی طولانی با ناکامی گفتار یکمگاهی فکر می کنم در ایران مسئله فقط این نیست که آینده نامعلوم است آینده همیشه تا اندازه ای نامعلوم بوده. پدران ما نیز آینده را نمی دانستند پدربزرگ های ما نیز آینده را نمی دانستند شاید هیچ نسلی آینده را ندانسته است. پس چرا اکنون این همه درباره آن حرف می زنیم شاید چون مسئله اصلن دانستن آینده نیست مسئله باور داشتن به وجود آن است. انسان می تواند نداند فردا چه خواهد شد و همچنان حس کند فردایی وجود دارد اما اگر خود فردا به چیزی مشکوک تبدیل شود چه؟ اگر آینده دیگر ادامه اکنون نباشد چه؟ اگر فردا فقط رشته ای از گسست ها باشد چه؟چند وقت پیش با دوستی صحبت می کردم که اجبارن بیش از چهل سال است خارج از ایران زندگی می کند. از او پرسیدم آیا هنوز به بازگشت فکر می کنی؟ گفت هر روز پرسیدم اگر امکانش پیش بیاد بر می گردی؟ مدتی سکوت کرد بعد گفت به کجا باید برگردم.این پاسخ در ابتدا عجیب به نظر می رسد هر کسی می داند زادگاهش کجاست خانه مادری و پدری اش کجاست شهرش کجاست اما فکر می کنم منظور او جغرافیا نبود او از مکان حرف نمی زد از زمان حرف می زد.سرزمینی که می خواست به آن بازگردد دیگر وجود نداشت نه به این معنا که نابود شده به این معنا که آن سرزمین به گذشته تعلق داشت و هیچ هواپیمایی به گذشته پرواز نمی کند.از آن روز به بعد بارها به این جمله فکر کرده ام: نمی دانم به کجا باید برگردم!شاید بسیاری از ما حتا آنهایی که هرگز مهاجرت نکرده اند در وضعیتی مشابه زندگی می کنیم. در همان خیابان ها راه می رویم در همان شهرها در همان خانه ها زندگی می کنیم اما گاهی احساس می کنیم جایی که از آن عبور می کنیم دیگر همان جا نیست که به یاد داریم نه بهتر شده نه بدتر فقط از زمان دیگری آمده است شاید به همین دلیل است که واژه هایی مانند امید و ناامیدی نیز اینجا دیگر کافی نیستند.من آدم های امیدوار بسیاری دیده ام که رفته اند و آدم های ناامید بسیاری که مانده اند.گاهی ماندن و رفتن هیچ ربطی به امید ندارد به نسبت انسان با زمان مربوط است به اینکه آیا هنوز می تواند خودش را در داستانی تصور کند که ادامه دارد و اینجا شاید به پرسشی برسیم که کمتر درباره آن حرف زده می شود. آیا یک جامعه می تواند پیر شود، نه از نظر جمعیت نه از نظر سال های زندگی از نظر تخیل. آیا ممکن است جامعه ای به نقطه ای برسد که دیگر نتواند برای خودش داستان تازه ای بسازد، نه چون سانسور شده نه چون سرکوب شده بلکه چون مواد خام رؤیاهایش فرسوده شده اند.این پرسشی است که پاسخش را نمی دانم.اما گاهی فکر می کنم بسیاری از بحث های سیاسی ما تلاشی برای فرار از همین پرسش است زیرا درباره یک حکومت حرف زدن آسان تر است تا درباره زمان، درباره اقتصاد حرف زدن آسان تر است تا درباره تخیل و درباره قدرت حرف زدن آسان تر است تا درباره آن لحظه خاموش که یک ملت ناگهان از خودش می پرسد آیا هنوز می توانم خودم را در آینده تصور کنم؟ و اینجا هیچ پاسخ سریعی برای آن پیدا نمی شود.گاهی در چنین مواقعی فکر میکنم این بحث ها شاید در همین جا باید متوقف شود نه چون چیزی برای گفتن باقی نمانده بلکه چون آنچه باقی مانده دیگر از جنس پاسخ نیست.#مه_ایرانیصدرا عبدالهیخرداد ۱۴۰۵مقدمه این مطلب از طریق #مه_ایرانی در دسترس است


