جنگ را معمولاً با اعداد روایت میکنند. با تعداد کشتهها، تعداد موشکها، تعداد خانههایی که فروریخته…
انتشار: 2026/06/26 09:42 UTC
جنگ را معمولاً با اعداد روایت میکنند. با تعداد کشتهها، تعداد موشکها، تعداد خانههایی که فروریختهاند. در خبرها، مرگ به آمار تبدیل میشود؛ به ردیفی از ارقام که پشت سر هم میآیند و از برابر چشم میگذرند. اما سوگ هرگز با عدد آغاز نمیشود. سوگ همیشه در یک جزئیات خانه میکند؛ در چیزی کوچک، ظاهراً بیاهمیت، که ناگهان تمام وزن فاجعه را بر دوش میکشد.برای من، سوگ از لاکهای روی ناخنهای مهرسا آغاز شد.از دست کوچکی که از میان سفیدی پارچه بیرون مانده بود. از این مواجههی هولناک میان زندگی و مرگ؛ میان رنگ و خاموشی. خشونت عظیم تاریخ، با همهی ابعاد سیاسی و نظامیاش، سرانجام بر دستهایی فرود آمده بود که روزی میان انگشتان من جا میشدند. دستهایی که نه برای جنگ ساخته شده بودند، نه برای فرار، نه برای مردن. دستهایی که باید مداد در دست میگرفتند، نقاشی میکشیدند، عروسک بغل میکردند و بیوقفه به جهان اشاره میکردند.آن لاکها را من برایش خریده بودم...هنوز میتوانم صورتش را به خاطر بیاورم؛ اشتیاق کودکانهاش را وقتی رنگها را انتخاب میکرد، بیقراریاش را وقتی منتظر خشک شدن لاکها بود، و آن غرور شیرین و کوچک را وقتی دستهایش را بالا میآورد تا همه ببینند. آن روز، مثل هر روز دیگری، گمان میکردم این فقط یکی از لحظههای معمولی زندگی است؛ یکی از هزاران صحنهی کوچکی که میآیند و میگذرند. نمیدانستم روزی همان لاکها به آخرین نشانهی پیوند ما تبدیل خواهند شد.حالا هر بار که به آن تصویر فکر میکنم، نمیتوانم فقط به مرگ بیندیشم. ذهنم پیش از آنکه به فقدان برسد، به رابطه بازمیگردد. به مراقبت. به عشقهای کوچک و روزمرهای که اغلب دیده نمیشوند. به لحظهای که یک بزرگتر برای خوشحال کردن کودکی چهار ساله، چند شیشه لاک رنگی میخرد. به زمانی که تمام دغدغهی جهان این است که رنگ صورتی قشنگتر است یا بنفش.شاید فاجعهی واقعی جنگ دقیقاً همینجاست.جنگ فقط بدنها را از میان نمیبرد؛ شبکهی ظریف مراقبتهایی را نابود میکند که زندگی را ممکن میسازند. رابطههای کوچکی را که جهان بر آنها استوار است. دستی را که موهای کودکی را شانه میزند. صدایی را که قصهای پیش از خواب تعریف میکند. خندهای را که در پاسخ به هدیهای کوچک شکوفا میشود. جنگ نه فقط انسانها، که این رشتههای نامرئی عشق را پاره میکند؛ رشتههایی که شاید از هر ساختمان و هر مرزی ارزشمندتر باشند.و آنچه امروز مرا میشکند، تنها این نیست که مهرسا دیگر نیست. این است که جهان باید جایی میبود که او بتواند در آن بزرگ شود. باید فرصت میداشت زمین بخورد و دوباره بلند شود، به مدرسه برود، آرزوهایش عوض شوند، عاشق رنگ دیگری شود، از لاک زدن خسته شود، بزرگتر شود و به خاطرهای که امروز مرا میسوزاند بخندد. اما تاریخ، با تمام خشونت کورش، این آینده را از او گرفت.با این همه، در آن تصویر، چیزی هنوز مقاومت میکند.آن لاکها.ردی کوچک از زندگی بر پیکر مرگ.گواهی خاموش اینکه پیش از آنکه نام مهرسا در شمار قربانیان جنگ گم شود، دختربچهای وجود داشت که کسی دوستش داشت. دختربچهای که خندیده بود، بازی کرده بود، رنگها را دوست داشت و دستهای کوچکش روزی در دستهای من آرام گرفته بود.شاید سوگ یعنی همین: تلاش برای نجات دادن یک انسان از تبدیل شدن به عدد. تلاش برای آنکه جهان فراموش نکند پشت هر آمار، زندگیای یگانه وجود داشته است؛ با دستهایی کوچک، با رؤیاهایی ناتمام، و با لاکهایی که هنوز بر ناخنهایش ماندهاند.