اخیراً دیدم کسی برای تحقیر عبدالکریم سروش اسم اصلیاش را به رخ کشید: حسین یا حاج فرج دباغ!گویی «حسی…
انتشار: 2026/07/29 08:05 UTC
اخیراً دیدم کسی برای تحقیر عبدالکریم سروش اسم اصلیاش را به رخ کشید: حسین یا حاج فرج دباغ!گویی «حسین» یا «فرج» بودن و «دباغ» بودن برای طبقه روشنفکر کفایت نمیکند. باید «سروش» باشی تا پذیرفته شوی.برایم یادآور ماجرایی شد سالها پیش. پس از صرف شام بود. در واکنش به یک اظهارنظر ابلهانهٔ احمدینژاد در تلویزیون گفتم «مردک دهاتی». مادرم سریع برگشت و گفت: «چرا همچین حرفی زدی؟ مگر دهاتی چه عیبی داره؟ ما همه دهاتیایم. پدرت مرد دهاتی است. مادرت و همه داییها و عمهها و عموها و خالههایت.»همان لحظه فهمیدم تحقیر طبقاتی را چنان درونی کردهام که حتی در مقام اعتراض سیاسی هم از آن استفاده میکنم. خاستگاه خودم و خانوادهام را بعنوان توهین استفاده میکنم. حالا میبینم همان سازوکار هنوز در بالاترین سطح روشنفکری هم کار میکند.اصطلاحهایی مثل «دهاتی» فقط به یک فحش تبدیل نشده است. بلکه یک سازوکار کامل است که بوردیو اسمش را گذاشته «خشونت نمادین»: سلطهای که بدون فرمان و بدون زور فیزیکی، در زبان و نگاه و طنز و نامگذاری بازتولید میشود. همین خشونت نمادین در ایران از دهه ۳۰ و ۴۰ با موج مهاجرت روستا به تهران شروع شد.طبقه متوسط شهری تازهشکلگرفته نیاز به «تمایز» داشت. باز هم بوردیو. نامهایی مثل علیاصغر، عبدالله، رستم، غضنفر، سکینه و خدیجه که در روستا (و در محلههای پایین شهر تهران که اغلب روستاییان یا به قول تهرانیها «شهرستانی» بودند) نشان تعلق بودند، در تهران نشانهٔ تحقیر شدند.از نام شروع شد. بعد رسید به لهجه، لباس، آداب سفره. کسی فرمان نداده. اما همه بازتولیدش میکنیم. حتی من.این خط را میشود در فرهنگ عامه دنبال کرد:«شهر قصه» بیژن مفید در دهه ۵۰ نمونهٔ اعلای این خشونت نمادین است. «صبح جمعه با شما» با شخصیتهایی مثل آقای ملون و بیبی گلافشان در دهه ۶۰ و ۷۰. بعدتر مهران مدیری با «پاورچین»، «شبهای برره» و «قهوه تلخ» در همین مسیر بودند.شخصیتهایی که لهجه و نام شهرستانی دارند، منبع خندهاند. در این محتواها، گفتمان مسلط طبقه متوسط شهری خودش را «طبیعی» و بقیه را «مضحک» معرفی میکند. بوردیو همین را میگوید: سلطه زمانی کامل میشود که «طبیعی» جلوه کند.صداوسیمای دهه ۶۰ و ۷۰ سعی کرد معادله را برعکس کند: قهرمانهای قصه علی و حسین و فاطمه، ضدقهرمانها هوشنگ و جمشید و شهلا. اما این سیاستگزاری شکست خورد. تحقیر فرهنگی با بخشنامه درمان نمیشود. مخاطب حس میکند پروپاگاندا میبیند، نه آدم واقعی.نتیجه؟ مهران مدیری و رامبد جوان و «خانه سبز» از پایین پیروز شدند و همان الگوی قبل از انقلاب را تثبیت کردند.اواخر دهه ۷۰، در آستانه دوم خرداد، «پدرسالار» پخش شد. پدر خانواده «اسدالله» نام داشت. عروسی که تغییر را به خانه آورد «آذر» نام داشت. پیچیدگیِ داستان همین بود: پدر سنتگرا شرور نبود. عروس مدرن ویرانگر خانواده نبود. قصه واقعی بود، نه شعار. ولی تقسیمبندیِ اسمها همان الگوی قدیمی را دنبال میکرد : آذر در برابر اسدالله.و حالا در این شکست، که شکست همه است، حتی اسمهای ایرانی و فارسیِ رایج هم دیگر دارند ارزش میشوند. گهگاه میبینیم که نامهای یونانی مثل آتنا و آرتمیس دارند جای خودشان را باز میکنند.تحقیر از نامهای مذهبی شروع شد، به نامهای فارسی رسید، و حالا مرز جدیدِ فرنگیِ دیگری را دارد درمینوَردد. خشونت نمادین بوردیو در نسخه ایرانی: سه لایه تحقیر در سه نسل. در این شکست، همه بازندهایم.@roohsavarپ.ن : این جریان از این زاویه واقعاً میتواند سوژهٔ یک پایاننامه دکترا باشد و احتمالا از زاویههای دیگری هم بررسی شده. اگر دیدید کسی کاری در این زمینه کرده لطف کنید و با من در میان بگذارید.
