(قسمت اول) درود بر جناب جمال بیگ باید عرض کنم که این نوشتار تحت عنوان فرا گفتار در عین اختصار چنان…
انتشار: 2026/07/31 14:35 UTCدریافت: 2026/08/13 04:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 04:15 UTC
(قسمت اول) درود بر جناب جمال بیگ باید عرض کنم که این نوشتار تحت عنوان فرا گفتار در عین اختصار چنان شبکهای از مفاهیم انتقادی را فعال میکند که میتوان آن را هستهی مرکزی یک نظریهی فرهنگی دربارهی سیاست مرگ در عصر رسانه دانست. این حقیر بر خود دیدم که بر این گفتار ونوشتار زیبای دوست بزرگوار، نه عنوان نقد بلکه چند خطی جهت تحلیل و تکمیل آن که بسط فلسفی لایههای پنهان این نوشتار است افدام کنم که در حقیقت تلاشی برای بیرون کشیدن مؤلفههای هستیشناختی، اخلاقی و زیباییشناختی که در دل واژگانی چون _(تکانگی معنایی)_ و _(ژنوم زبان)_نهفته است.شما از _(تغییر ژنومِ زبان) _سخن گفتید، اما این تغییر را باید در چارچوبِ رخداد فهمید. از منظر هایدگر، مرگ امکان محض نابودی و تمامیت وجود انسانی است. آنچه در جامعهی رسانهای رخ میدهد گریز از این تمامیت اضطرابآور است ما به جای مواجهه با مرگ خویش، مرگ دیگری (هنرمند) را به نمایش میگذاریم. اما _(دریدا) در طیفشناسی این وضعیت را عمیقتر میکند؛ هنرمند مرده، دیگر یک__ امر غایب_ نیست، بلکه طیفی است که اکنون از پس پردهی رسانه، موثرتر از انسانِ زنده سخن میگوید. (تکانگی معنایی) دقیقا لحظهای است که طیف، جایگزین جسم میشود و زبان، به جای بازنمایی زیست، به احضار این طیف تن میدهد. سینما و در کل رسانه در این لحظه، دیگر روایتگر زندگی نیست؛ بلکه ماشینی برای (شبحوارگی) میشود که مدام غیاب را به حضور کاذب بدل میکند.جناب جمال بیگ به احساس گناه جمعی اشاره میکند. اما از منظرِ تبارشناسی _(نیچه) ، این گناه، ناشی از وجدانِ بد است؛ جامعای که در زمان حیات غریزهی ستیز و رقابت را بر هنرمند اعمال میکرد پس از مرگ او این خشونت درونیشده را به شکلِ ترحم و بزرگداشت برونریزی میکند. . به بیانِ _(فرویدی) ، این مکانیسمِ سوگ مالیخولیایی است: ما هنرمند را درونی میکنیم (درونفکنی) تا او را به عنوان بخشی از خویشتن گناهکار برای همیشه درون خود زندانی کنیم. پس مراسم بزرگداشت، نه پاسداشت دیگری، که آرامسازی _منِ_ جمعی از شر سکوت و بیتفاوتیِ گذشته است. این همان نقطهای است که جناب جمال بیگ به خوبی بیان کردند :( مرگ را جشن میگیریم) جشنی که در آن، اشکها پوششی بر ناتوانی زیستن اخلاقی در زمان حیات دیگریاندنوشتار از - کالای خبری سخن میگوید. اما این اقتصاد را باید در سطحِ _نشانهها ردیابی کرد. از نگاه -(ژان بودریار) -، مرگ هنرمند به _(فراواقعیت) _ بدل میشود؛ یعنی تصاویر بازتولیدشده بر واقعیت زیستشدهی او اولویت مییابند. اما بُعد تکمیلکننده، نظریهی _(سرمایهی فرهنگی و نمادین) است. در لحظهی مرگ، هر کنشگری (از منتقد تا مخاطب در شبکههای اجتماعی) با تکثیر واژگان ستایشآمیز، به دنبال انباشت (سرمایهی احساساتی) و _سرمایهی سوگواری_ است. مرگ، میدان رقابت نمادین را از _(رقابت کیفی آثار) به _(رقابت نمایش اندوه) منتقل میکند. اینجا، _(مردهخوری) به (تولید سرمایه برای عزاداران) بدل میشود، نه برای خود مرده.جناب نویسنده در پایان هشدار میدهد که سینما به _(موزه) تبدیل میشود. اما از منظر والتر بنیامین، موزهای شدن اثر، به معنای حذف _(ارائهی نمایشی) و تبدیلِ آن به _(ارزش نمایشیِ محض) است. زمانی که هنرمند میمیرد آثارش به _(اسنادِ تاریخی) تقلیل مییابند تا از دل هیاهوی نقد زنده نجات یابند. _(تئودور آدورنو) اما این را _(مرگ هنر) نمیداند؛ بلکه نقطهی عزیمت _(دیالکتیک منفی) است. اثرِ هنری واقعی، آن چیزی است که در برابر این موزهایشدن مقاومت میکند؛ یعنی در دل روایتهای احساساتی پسامرگ همچنان یک _(آسیب) بر جای میگذارد که جمعپذیر نیست. اکبر عبدی، درست به خاطر طنازی منحصربهفرد و زیست نامتعارف هنریاش، دقیقاً همان نقطهای است که زیر بار روایت عزای یکدست نمیرود. سکوت آگاهانهاش در برابر روایتهای کلیشهای خود گواه این ناهماهنگی بنیادین است.و اما پرسش گفتار جناب جمال بیک _(در زمانِ حیات چگونه سخن گفتیم؟) را باید به یک الزام اخلاقی فلسفی گره زد. _(امانوئل لویناس) معتقد است که (چهرهی دیگری) همان چیزی است که ما را به مسئولیت فرامیخواند، پیش از هر گونه زیباییشناسی یا نقد. جامعهای که به جای مواجههی بیواسطه با _(چهرهی زندهی هنرمند) (با تمام نقصها و شکنندگیهایش)، در انتظار مرگ او مینشیند تا به (طیف) او اکتفا کند، در واقع از همان (مسئولیت نخستین) گریخته است.از منظر _(باختین) ، زیست هنری یعنی (چندصدایی) زبان نقد در زمان حیات، هرچند تند و رقابتی است، اما همچنان (گفتوگویی زنده) با دیگری به شمار میرود. (مردهخوری) دقیقاً زمانی رقم میخورد که این چندصدایی به یک _(تکصدایی مرثیهای) تقلیل یابد.
