#بنتالحسینامان از آغوش آخربمیرم برای این قاب ،همانجایی که کوه، پیش پای دردانهاش زانو زد تا همق…
انتشار: 2026/06/20 03:02 UTC
#بنتالحسینامان از آغوش آخربمیرم برای این قاب ،همانجایی که کوه، پیش پای دردانهاش زانو زد تا همقد بیقراریهای او شودآغوش آخر، گرهخوردن همین دستهای مردانه و زرهپوش بود دور تن کوچکی که پناهی جز آغوش امام نداشت. صورت کوچکی که روی سینهی محکم پدر پنهان شد و دستهای ظریفی که با تمام جان به لباس رزم او چنگ زد و بوی تن او را بخاطر سپارد... باباجان؟مگر جدم نفرمود كَهفُ المُستَجيرينَ هستی ، من به آغوش گرمت پناه آورده ام،ای کاش این لحظه تمام نشود..مرحوم موسوی مقرم نقل می کند، همان طوری که حضرت وداع می کرد، عمر سعد دستور داد خیمه هایش را تیرباران کنیدشه سوی میدان بی امان میرفت نوگلان تشنه ، باغبان میرفت دختری آمد راه میدان بست آیۀ قرآن ،راه قرآن بستدید زلجناح نمی رود؛ دید دخترش ایستاده. بابا! از اسب پیاده شو؛ مرا در دامن بنشان. بابا! یادت است وقتی خبر شهادت مسلم آمد، بچه هایش را در دامن نشاندی و نوازششان کردی؛ می دانم حالا که بروی برنمی گردی. بابا! یک بار دیگر دست لطیف و مهربانت را بر سر من بکش؛ فرمود: بابا! این قدر دل مرا نسوزان.. گویند حضرت بارها از اسب پیاده شد و رقیه را آرام کرد
