روزی چـــهارشــمع درخانه ای تاریک روشن بودند"اولین آنها که ایمان بود گفت:دراین دور و زمـــانه مردم…
انتشار: 2026/07/04 17:26 UTC
روزی چـــهارشــمع درخانه ای تاریک روشن بودند"اولین آنها که ایمان بود گفت:دراین دور و زمـــانه مردم دیگر چندان ایمان ندارند و با گفتن این جمله خاموش شد.شمع دومی که بخـــشش بود،گفت:دراین زمانه مردم دیگر به هـــم کـــمک نمی کنند و بخشش ازیاد مردم رفته است.و او هم خاموش شـــد.شمع سوم که زندگی بود،گفت: مردم ،دیگر به زندگی هم ایمان ندارند و با گفتن آن خاموش شد.درهمین هنگام پسرکی وارد اتاق شد و شمع چهارم رابرداشت و سه شمع دیگر را روشن کرد.سه شمع دیگر از چهارمین شمع پرسیدند تو چه هستی؟گفت:من امیدم.وقتی انسانها همه درهارابه روی خود بسته می بینند من تمام چراغهای راهشان را روشن می کنم تا به راه زندگی خودادامه دهند...دوست خوب من :خوشبختی نگاه خداست ،آرزو دارم ،خداوند هرگز از تو چشم بر ندارد،و شعله شمع امیدت همواره روشن بماند...آمیــــن❤️🆑 @jazbomoragebe 🌸🍃

