خرداد ۱۳۶۸ بود. یکی از گرمترین خردادهایی که دیده بودم. شب، از در مسجد محل، سوار اتوبوس شدیم و صبح…
انتشار: 2026/07/04 19:02 UTC
خرداد ۱۳۶۸ بود. یکی از گرمترین خردادهایی که دیده بودم. شب، از در مسجد محل، سوار اتوبوس شدیم و صبح رسیدیم تهران. اتوبوس مستقیماً ما را به مصلا برد. درست به موقع رسیدیم تا در نماز میت شرکت کنیم.دبیرستانی بودم و هنوز سادهدل. تحت تاثیر تبلیغات تلویزیون و مدرسه و مسجد و تقریباً هر چه دور و برم بود، طرفدار نظام بودم (اگرچه نه خیلی فنتیکال). در هر حال، درگذشت رهبر اول انقلاب را ضایعهای بیمانند میدانستم. حال آمده بودیم تا در مراسم تشییع مردی که در ذهنمان قداستی فقط کمی پایینتر از ائمه داشت شرکت کنیم.آقای گلپایگانی (از مراجع تقلید) آمد، نماز خوانده شد، و راهی بهشت زهرا شدیم. پیاده از مصلای تهران تا بهشت زهرا! حدود ۴۰ کیلومتر مسیر (که البته آن زمان نمیدانستم).بعد از نماز میت راه افتادیم. هوا آن سال گرم بود و هر چه به ظهر نزدبکتر میشدیم گرمتر و گرمتر میشد. سر راه آب و بستههای غذایی چون کیک و بیسکوییت بین جمعیت تقسیم میشد. ولی کمکم وارد حاشیه تهران که شدیم و بعد که از تهران بیرون رفتیم، دیگر سایه درختی در کار نبود و از تقسیم آب هم خبری نبود. خورشید هم وسط آسمان رسیده بود و میسوزاندمان.بعد از ظهر حدود ساعت ۳ به بهشت زهرا رسیدم. همراهان خود را در راه وسط جمعیتی که همه سباهپوش بودند گم کرده بودم. مراسم خاکسپاری هم تمام شده بود. تشنه و گرسنه و گرمازده، بالاخره چند نفر از گروه را به شانس پیدا کردم. رفتیم نزدبک یکی از ورودیهای بهشت زهرا درختی و چمن تُنُکی پیدا کردیم و در میان چمن وخاک و خُل و مگس، از خستگی و گرما تقریباً بیهوش شدیم. نزدیک غروب بود که با اذبت مگسی چشمم را گشودم، و در میان خواب و بیداری نخستین فکری که به ذهنم آمد این بود که: «حالا ما آمدیم و اینقدر سختی کشیدیم. ولی اگر فردای قیامت این بابا جهنمی باشد، آنوقت چه؟!» این فکر ناگهان لرزهای در ستون فقراتم فرستاد و خواب بکسره از سرم پرید.همان شب بعد از غروب سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم. آنقدر خسته بودم که تمام راه خوابیدم.....سه سال بعد: بعد از نماز تنها نشسته بودم و داشتم به وضعیت فکری و روانیم فکر میکردم. درباره عقایدم، به خصوص عقایدم در مورد حکومت، کاملاً شک کرده بودم و حیران وسرگردان، نمیدانستم چه درست است و چه نیست. ملتمسانه دعا کردم که خداوند حقیقت را برایم روشن کند، حتی اگر آن حقیقت برایم دلپذیر نباشد.....
