خانم جان بعد فوت آقاجان تمامش، بغض شده بودو صدای سکوت اختیار کرد.عادتش شده بود هر صبح بنشیند کنار پ…
انتشار: 2026/07/10 20:29 UTC
خانم جان بعد فوت آقاجان تمامش، بغض شده بودو صدای سکوت اختیار کرد.عادتش شده بود هر صبح بنشیند کنار پنجره و زل بزند به گلدان های آقاجان در حیاط.هر صبح از گوشه ی لحاف زیر نظر داشتمشو او خیال می کرد در خواب عمیق سیالم.یک قاب دستمال دست می گرفتو با خودش می گفت: امان از باران بهاری،پنجره پشت لک قطره های باران گم شده... و می افتاد به جان پنجره ها.حواسش نبود که چشمانش پشت اشک های فرونریخته اش گم شده نه پنجره ها.بعد هم پشت دستش را می گذاشت روی لبهایشکه مبادا صدای گریه اش سکوت خانه ی محاصره شده در محنت را بشکند.امان از دلتنگی خانم جان، امان...