میرزا باقر حاجی زاده ( هنرمند برجسته تئاتر تبریز ، که از فقر و تنهایی ، در یک زمستان سرد ، در کوچه…
انتشار: 2026/06/22 21:03 UTC
میرزا باقر حاجی زاده ( هنرمند برجسته تئاتر تبریز ، که از فقر و تنهایی ، در یک زمستان سرد ، در کوچه ی پاساژ تبریز یخ بست و درگذشت)حاجی زاده در سالهای پایانی سده قبل هجری در یک خانواده متمول در تبریز به دنیا آمد . وضع مالی پدرش از اول خوب بود و آنها یک سر وگردن از اطرافیان شان بیشتر داشتند و در رفاه نسبتاً خوبی زندگی میکردند پدرش تاجر معتبری بود و در سرای شیخ کاظم تبریز حجره داشت و با برادرش حاجی علی شریک بود.آن روزها کمتر خانواده ای می توانست فرزند خود را برای تحصیل به خارج بفرستد. ولی پدر او مقدمات این کار را خیلی زود شروع نمود و هنوز پسرش میرزا باقر بیست سالش تمام نشده بود که او را روانه خارج کرد تا برود تحصیل کند و پزشک شود. پدر ذوق و استعداد و هنر را در وجود پسرش میدید و برای موفقیت او برنامه میریخت اما از همین جا بود که زندگی حاجی زاده از مسیر عادی خود خارج شد و به بیراهه کشید. آن روزها هنوز دیکتاتوری رضاشاه در خاک کشورمان مستقر نشده بود و لذا مرزهای شمالی باز و رفت و آمدها در سوی مرز صورت می گرفت واز همان طریق میرزا باقر روانه تفلیس شد تا در دانشکده پزشکی آن شهر تحصیل کند.اما پیروزی انقلاب اکتبر جامعه آنروز را دچار تغییرات کرده بود ۰ یکی از مواهب عینی همین انقلاب این بود که هنرمندان در جامعه قرب و منزلتی پیدا کرده بودند و مردم برایشان سر و دست می شکستند. میرزا باقر که استعداد عجیبی در هنر پیشگی و تقلید این و آن داشت تصمیم گرفت علی رغم نظر پدرش – به جای تحصیل در علم پزشکی – دنبال هنرپیشگی و تئاتر برود لذا یکراست رفت در کنسرواتوار تفلیس برای آموزش کارگردانی و هنرپیشگی اسم نوشت. استادانش استعداد او را می ستودند. او هم خیلی زحمت کشید و چند سال از عمر و جوانی خود را روی این کار گذاشت و موفق به اخذ دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی از دانشکده هنرهای زیبای تفلیس شد.بارها در سن باشکوه تئاتر دولتی شهر تفلیس، هنرنمایی کرد. و با استقبال گرم و تشویق تماشاچیان مواجه شد. دو سال نیز دردانشکده زبان تحصیل کرد. دیپلم زبان روسی گرفت و به استخدام دولت درآمد و معلم دانشگاه گردید و با دختری بنام ماریا – که او هم معلم دانشگاه بود – ازدواج کرد. زندگی راحتی داشت. راضی بود. روزها تدریس می کرد. شبها روی سن میرفت. با همسرش توافق داشت.... روزگار خوشی داشتند تا اینکه روزی ناگهان نامه ایِ از پدرش دریافت کرد پدرش به سختی بیمار بود. در نامه خود آرزو کرده بود قبل از اینکه از دنیا برود پسرش را ببیند. گرفتن اجازه خروج ساده و آسان نبود – مخصوصاً که همسرش تبعه ایران نبود…چند ماهی این در و آن در زد تا توانست مقدمات عزیمت خود را به ایران فراهم کند و اجازه خروج بگیرد. منتها فقط برای خودش.همسرش مایل نبود از خانواده اش دور باشد و با او به ایران بیاید. تازه اخذ اجازه برای او خیلی مشکل بود.ناچار از هم جدا شدند.روزی که حاجی زاده با دیپلم هنرپیشگی و کارگردانی به وطن خود بازگشت کله اش سوت کشید و قلبش گر گرفت. در اینجا ، در میهن اش نفس ها در سینه ها حبس بود. سایه دیکتاتوریِ مستقر ،همه جا سنگینی می کرد. در تبریز ، درِ تماشاخانه ها قفل بود. گرد و خاک و تارهای عنکبوت ، سالن های تئاتر شهر تبریز مخصوصاً سالن زیبای تماشاخانه باغ ارک را فرا گرفته بود پدر و مادرش یکی پس از دیگری فوت کرده و او تنها و بی یارو یاور مانده بود و از فامیل هم جز یک عموی ناکس ، کس دیگری را نداشت. عمویش نیز از آن بازاریهای به ظاهر مقدس بود که همیشه جانماز آب می کشند. روزی که برادر زاده اش از سفر خارج بازگشت قدغن کرده بود که به هیچ وجه حق ورود به منزل یا حجره را ندارد. به قول خود ، او اساساً از جماعت آرتیست و دلقک بازی خوشش نمی آمد و این جور آدمها را مرتد و نجس می دانست.حاجی زاده سراغ خانه و املاک و ثروت پدری اش را گرفت. ولی چیزی نیافت. عمویش همه را بالا کشیده و مال خود کرده بود. حاجی زاده یالقوز ، بیکار، ویلان و سرگردان ، توی شهر تبریز می گشت. چه کار کند؟ کجا برود؟ نه تماشاخانه ای بود که برود روی سن ، و در آنجا هنرنمائی کند و نه گروه نمایشی که کارگردانی آنرا به عهده بگیرد. هنرپیشه های انگشت شمار شهر هم ، هشتشان گروی نه بود ، همه شان به فلاکت و پیسی افتاده بودند ، توی قهوه خانه ها , میخانه ها ، شیره کش خانه ها می لولیدند. ولی حاجی زاده هنوز ، جوان و تازه نفس بود. نمی خواست به این زودیها ناامید شود و از میدان بدر رود. تئاتر و طنز و نمایش در خون او بود. باید کاری می کرد. مخصوصاً که سالن نمایش باشکوه و مجهزی در چند قدمی ارک علیشاه قرار داشت و زیر نظر جمعیت شیر و خورشید سرخ تبریز اداره میشد.

