حیف بود درهایش بسته بماند و خاک بخورد. مدتی تقلا کرد. بارها به مسئولین شیروخورشید سرخ تبریز مراجعه…
انتشار: 2026/06/22 21:03 UTC
حیف بود درهایش بسته بماند و خاک بخورد. مدتی تقلا کرد. بارها به مسئولین شیروخورشید سرخ تبریز مراجعه کرد و سماجت به خرج داد تا بلاخره توانست اجازه نمایش در سالن شیروخورشید را بگیرد. او بلافاصله یک گروه تئاتری به راه انداخت آنها نمایش " شیخ صنعان " اثر " حسین جاوید " را برای کار برگزیدند ولی بعد از چند ماه زحمت و تمرین یک شب قبل از آنکه نمایش به صحنه برود به خاطر اینکه زبان نمایش ترکی بود از اجرای آن توسط نظمیه تبریز و بازرس آن " علی اکبر مالک "جلوگیری به عمل آمد...سالهای ۱۳۲۰ به بعد که عواقب جنگ جهانی دوم به پایان دیکتاتوری رضا شاه و آغار دوران نسبتا آزاد اوایل حکومت محمد رضا پهلوی منجر شد و در ادامه آن حاکمیت فرقه دموکرات در آذربایجان ، دوران شکوفایی هنر تئاتر در تبریز بود. در این سالها حاجی زاده نمایش " آیدین " اثر جعفر جبارلی و اپرای" شاه عباس و خورشید بانو" اثر اوزئییر حاحی بَیکوف و چند نمایشنامه دیگر را به روی صحنه برد . دوران آزادی کوتاه بود حاجی زاده در سال ۱۳۲۶ به زندان افتاد و از آن به بعد دوران مکرر آزادی و زندان را تجربه کرد .آخرین دوران زندانی میر باقر حاجی زاده در سال ۱۳۴۰ به پایان رسید . از سال ۱۳۴۰ به بعد، مدت ۱۴ سال، زندگی حاجیزاده، در تنهایی و خاموشی گذشت. هیچ حادثه مهمی در زندگیش، رخ نداد. نه بازداشت شد و نه زندان رفت و نه هیچ کار نمایشی و تئاتری کرد حاجی زاده و امثال حاجی زادهها - دوستان و همدوره هایش که اکثرا پیر و از کار افتاده شده بودند با دیدن فشارهای حکومت و وجود خبرچین ها و ماموران و نبود هیچ روزنه ای برای کار هنری مستقل از فعالیتهای خود دست کشیده و به کنج انزوا خزیده بودند حاجی زاده، زندگی یکنواخت و خستهکننده داشت. او زندگی اش را با یکصد و شصت تومان مقرری ماهیانه که از اداره اوقاف بابت اموال وقفی عمویش دریافت میکرد میگذراند. اتاقی را در خیابان هاشمی تهران اجاره کرده بود. ماهی شصت تومان کرایه آنجا را میداد و صدتومان بقیه را هم صرف غذای بخورونمیر میکردآثار پیری و از کارافتادگی، روز بروز در قیافهاش نمودار میشد. مخصوصا در اثر کمبود مواد غذایی، بیماریهای گوناگون در وجودش ریشه دوانیده بود. بیماری کبد و کمخونی و زردی پوست، تاب و توانش را گرفته بود. تنهائی ونداشتن مونس در روزهای پیری و بیماری بیش از هر چیز دیگر، آزارش میداد.اغلب روزها از منزلش بیرون میآمد. سری به مطب دندان سازی اکبرآقا دوست قدیمیاش که در آن حوالی بود میزد ساعتی در آنجا می نشست وگپ میزد. بعضی وقتها، ناهار مهمان ایشان بود. عصر به اتاق اجارهای خود می رفت. تنها و بیکس مینشست وبر عمر و جوانی وهنر و استعداد برباد رفتهاش فکر میکرد.تابستانها هم – وقتی هوای تهران گرم میشد – سری به تبریز میزد. دوسه ماه در آنجا میماند. کسی کاری به کار او نداشت. حتی نظمیه چی هایی که روزگاری مشتری شان بود و هر چند مدت یکبار کارش به نظمیه میفتاد دیگر به او اعتنایی نمیکردند نسل جدیدی در تبریز روی کار آمده بود. دوروبر پاساژ ، از آدمهای جدید، عرقخورهای تازه بدوران رسیده، جاهلها و عربدهکشهای تازه کار پر شده بود. آنها حاجیزاده و شیرینکاریهای او را نمیشناختند و توجهی به او نداشتند. حاجیزاده، ساعتها روی چهارپایه دکه روزنامهفروش مینشست. تا اینکه سروکله یکی از آدمهای نسل قدیم پیدا شود ،آدمهائی که خاطرههائی از دوران گذشته حاجیزاده و طنزهای او به یاد داشته باشند ،و حال و احوال اورا بپرسند و او هم با طنزهای خود آنها را بخنداند.تبریز شلوغ شده بود. آدمهائی که دستشان به دهنشان میرسید، از تبریز کوچ کرده بودند. بعضیها هم به ناچار از ترس پلیس و سازمان امنیت به تهران مهاجرت کرده بودند و به جای آنان، دهقانان در اثر اجرای غلط اصلاحات ارضی و رشد «سرمایه داری وابسته» خانه و زمین خود را در روستا ها رها کرده و برای کار در کارخانهها و عملگی در کارهای ساختمانی، به شهر تبریز هجوم آورده بودند. مردم شهر عوض شده بودند. کمتر آشنائی به چشم میخورد. تبریز دیگر آن تبریز سابق نبود . پاساژ قاباغی، دیگر آن رونق سابق را نداشت مرکز تجمع مردم به چهارراه شهناز منتقل شده بودوقتی تابستان به پایان میرسید، با اولین سوز سرما، حاجی زاده هم سوار اتوبوس میشد و به تهران میآمد.اغلب رانندگان اتوبوسها را میشناختند ومجانی سوارش میکردند او هم در فاصله تبریز تا تهران، راننده و مسافران را از خنده رودهبر میکرد.زندگی حاجیزاده در تهران ، اغلب در همان اتاق کوچک اجارهای میگذشت.اوایل، هرچندگاه یکبار، سری هم به چهارراه اسلامبول – لالهزار به قهوهخانه ترکها، در پاساژ روبروی سینما متروپل میزد و اگر آشنائی گیر میآورد دیداری تازه میکرد .ولی در این اواخر، بیماری وکهولت، دیگر نفسش را بریده و قدرت حرکت را از او گرفته بود.تنهائی بیشتر زجرش میداد.

