سال ۵۴ قیمت اجاره مسکن رشد سرسام آوری یافت ، صاحبخانه حاجی زاده که مدعی بود اگر او اتاق را تخلیه کن…
انتشار: 2026/06/22 21:03 UTC
سال ۵۴ قیمت اجاره مسکن رشد سرسام آوری یافت ، صاحبخانه حاجی زاده که مدعی بود اگر او اتاق را تخلیه کند آنرا به سیصد تومان اجاره خواهد داد هر روز به آزار و اذیت مستاجرش میفزود و او را که جایی و کسی را نداشت با نیش زبان و سرکوفت تحقیر میکرد تا اینکه یک شب سرد زمستان که برف هم شروع به باریدن کرده بود با یکتا پیراهن و زیرشلواری از خانه بیرون کرد. حاجی زاده که مریض احوال بود نیمه جان از سرما به مطب دندانسازی اکبر آقا پناه برد . اکبر آقا سر و تن او را پوشاند و کمی نصیحتش کرد و سپس از او خواست تا کمی جلوی درِ مطب منتظر باشد تا او در و پنجره را بسته و او را به خانه سالمندان برساند.حاجی زاده که نمیخواست آخر عمرش به سالمندان برود تا چشم اکبرآقا را دور دید از آن محل دور شد و در تاریکی و سرمای شدیدی که تا مغز استخوان را میسوخت زیر برف به سوی سرنوشت نامعلوم راه افتاد دو ساعتی در کوچه و خیابانها راه رفت....تقریبا از نفس افتاده بود که صدای آشنایی شنید: حاجی زاده خودتی ؟ اینجا چکار میکنی ؟حاجی زاده نگاه کرد ، اتوبوسی ایستاده و راننده ی آشنایی " ممد آقا " سرش را از شیشه پنحره بیرون آورده و او را نگاه میکرد ! جواب داد :خودمم ممدآقا ، صاحبخانه بیرونم کرده آواره خیابانها شده ام ! راننده پرسید : پس در این سرما کجا میروی؟ جواب داد : " گئدیره م اوله م ( میروم بمیرم ) راننده گفت : ما راهیِ تبریز هستیم اگر میخواهی سوار شو برسانمت تبریز.......حاجی زاده از خدا خواسته سوار شد و اتوبوس به راه افتاد، ساعت ۵ صبح بود که حاجی زاده نرسیده به ترمینال تبریز که آن موقع در مرکز شهر بود جلوی پاساژ از اتوبوس پیاده شد . از شب گذشته تا صبح در تبریز برف باریده و همه شهر را زیر لایه سفید خودش پوشانده بود و سرمای هوا تا مغز استخوان را میسوزاندحاجی زاده نگاه کرد هیچ موجود زنده ای در خیابان و پاساژ به چشم نمیخورد فقط از دور صدای عوعوی سگها میامد اینجا پاساژ قاباغی بود ، پاتوق همیشگی او ، او از اینجا شروع کرده بود مثل خیلیهای دیگر.... و آمده بود تا اینجا هم به پایان برسد ! نه جایی ونه کسی را داشت که پیشش برود تمام بدنش درد میکرد و در تب میسوخت و طاقت ایستادن نداشت به هر سختی بود چند قدم داخل پاساژ برداشت و خودش را به جلوی دربِ بستهِ میخانه ووا کشاند چادرِ بازِ آنجا سکوی جلوی در را از برف محفوظ نگاهداشته بود حاجی زاده روی سکو نشست چشمهایش سیاهی میرفت به ذهنش چنان رسید که در روی سکوی تماشاخانه ارک ایستاده است و سالن پر از تماشاگر به احترام او از صدای ممتد کف زدنِ مردم در حال انفجار است ! برای قدردانی از مردم تعظیم کرد و سرش را پایین آورد و خم شد و روی سکوی سرد میخانه ووا افتاد و چند قطره اشک که از چشمانش جاری بود روی گونه اش یخ بست.....هوا که کمی روشن شد اولین نفری که از آنجا میگذشت جنازه حاجی زاده ( این هنرمند برجسته و پیشکسوت تئاتر تبریز و آذربایجان) را دید و به پاسبان اطلاع داد و یکساعت بعد جنازه یخ بسته او در محل پزشک قانونی تبریز قرار داشت.....چند روز جنازه در سردخانه ماند نه کسی او را شناخت و نه کسی سراغی از او گرفت. بعد از آن جنازه این هنرمند فقید با عنوان " مجهول الهویه" به گورستان طوبائیه منتقل شد تا بدون هیچ تشییع کننده ای دفن شود . در آنجا بود که کارگر طوبائیه میرزا باقر حاجی زاده را شناخت : ای داد ، این جنازه حاجی زاده است. حاجی زاده ، حاجی مامانی ، برادرزاده حاج علی آقا کمپانی ..... اِی ی..کار دنیا را ببین ، با همه شوخی میکرد ، همه را میخنداند...او از سال۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ از جمله معروفترین اهالی تبریز بودآنچه را هر کسی قادر نبود ببیند میدید ، آنچه کسی جرئت نداشت بگوید میگفت ، او صدای مردم بود او هنرمند مردم بود........تذکر : شش سال قبل با استفاده از کتاب زندگینامه میرزا باقر حاجی زاده نوشته سعید منیری و نوشته " میرزا باقر حاجی زاده نین سون گونلری؛ نوشته بابک مینقی مجله بان شماره ۹ نوشته شد

