دانش آموختگان دبیرستان فردوسی تبریز ......( ۳۹)دکتر رضا براهنی ، نویسنده . شاعر و منتقد ادبیرضا برا…
انتشار: 2026/07/06 18:26 UTC
دانش آموختگان دبیرستان فردوسی تبریز ......( ۳۹)دکتر رضا براهنی ، نویسنده . شاعر و منتقد ادبیرضا براهنی در ۲۱ آذر سال ۱۳۱۴ در یکی از حاشیه های غربی شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش کارگر ساده کارخانه چای خشک کنی بود که در ناحیه واغزال تبریز فعالیت میکرد و مادرش زنی خانه دار اهل روستای رواسان اسکو بود آنها مدتی بعد به محله ویجویه نقل مکان کردند و چند سال بعد خانه ای در راسته کوچه خریدند رضا براهنی و برادر بزرگترش تحصیلات ابتدایی را در تبریز گذراندند و برای تحصیل در دبیرستان پای پیاده چند کیلومتر از حاشیه غربی شهر تا خیابان تربیت تبریز راه میرفتند تا به دبیرستان پرورش برسند در ساعات فراغت بین صبح و عصرِ مدرسه دو برادر خودشان را به بازار گجیل میرساندند تا در تقسیم و توزین بسته های چای خشک پدر را کمک کنند و اینکار را بعد از اتمام عصرگاهی مدرسه تکرار میکردند آنها بعدا مدرسه شان را تغییر داده و به دبیرستان لقمان رفتند که در نزدیکی میدان دانشسرا و همسایگی استانداری بود و سپس دوره متوسطه را در دبیرستان فردوسی پِی گرفتند رضا براهنی بعد از گرفتن دیپلم وارد دانشگاه تبریز شد و در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفت، سپس به ترکیه رفت و پس از دریافت درجهٔ دکتری در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به ایران بازگشت.او از آبان ۱۳۴۳ با سمت استادیاری در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران به تدریس مشغول شد و در اردیبهشت ۱۳۴۷ به سمت دانشیاری ارتقا یافت. دکتر براهنی در آن روزها جزو هئیت موسس کانون نویسندگان ایران بود و فعالیتهای باعث شد در سال ۱۳۵۱ چند ماه به زندندان بیفتد . بعد از آزادی روایتهایش از زندان جنجال برانگیز شد . او در سال ۱۳۵۳ به آمریکا عزیمت نمود و در سالهای پیروزی انقلاب به ایران برگشت ولی برای بار دوم از کشور مهاجرت کرد و به کانادا رفت و در همان کشور رئیس انجمن قلم کانادا شد و تا پایان عمر در تورنتوی کانادا زندگی کرد و در ۵ فروردین ۱۴۰۱ همانجا درگذشت.... آثار دکتر رضا براهنی:اشعارآهوان باغ (۱۳۴۱)جنگل و شهر (۱۳۴۳)شبی از نیمروز(۱۳۴۴)مصیبتی زیر آفتاب(۱۳۴۹)گل بر گسترده ماه(۱۳۴۹)ظل الله(۱۳۵۸)نقابها و بندها (انگلیسی)(۱۳۵۶)غمهای بزرگ(۱۳۶۳)بیا کنار پنجره(۱۳۶۷)خطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟اسماعیل(۱۳۶۶)رمانآواز کشتگان رازهای سرزمین منآزاده خانم و نویسندهاش، ناشر: انتشارات کاروانالیاس در نیویورکروزگار دوزخی آقای ایازچاه به چاه بعد از عروسی چه گذشتنقد ادبیطلا در مسقصهنویسیکیمیا و خاک تاریخ مذکردر انقلاب ایرانخطاب به پروانهها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟گزارش به نسل بی سن فردا....................................................................................نوشته ای از رضا براهنی ( تبریز ، بعد از دنیا ) ضمیمه زندگینامه مختصر دکتر براهنی]] در نسل ما و نسل بعدی، تبریزی واقعی کسی است که از دانشگاه گجیل فارغ التحصیل شده باشد ]]عزیزی در اقصای تبریز بودکه همواره بیدار و شبخیز بود (بوستان سعدی)آنهایی که مرا خوب نمیشناسند گمان میکنند که من یک نفرم، و به تبع آن فکر میکنند که تبریز من هم یک شهر است.آن اوایل نزدیکتر از آن بود که ببینمش. بخشی از خودم بود و نه هنوز به صورت تجزیهشده به دو بخش محیط و من. البته بادهای پائیزیاش بود که خاک را بیرحمانه توی چشم میپاشید و برف زمستانهای سختش که وقتی درِ خانه را باز میکردی سینه به سینهات ایستاده بود. یا تو خیلی کوتاه بودی یا برف سرکش و بلند. و بعد یکی راه میافتاد با پارو و راهی باز میکرد تا تو از درِ خانه و کوچهی باریک میرسیدی به بازارچه؛ و از مدرسه که برمیگشتی نور چشم نداشتی، که آفتاب روی برف نگاه تو را از تو ربوده بود. اما فاصلهای در کار نبود تا آدم بتواند فاصله بگیرد و ببیند و بگوید: این ارک علیشاه، این مسجد کبود، این باغ گلستان، این گجیل، این شنبه غازان، این سید حمزه، این صاحب الامر، این عون ابن علی (آینالی) و الی آخر.بعدها فهمیدم که چه ظلمی به شهر میکردهام. فقط بوها بودند، و بعضی حرکتها. مثلاً موقعی که ایستاده بودم بالای گود، صبح زود، جلو مغازهی پسرخالهی پدرم، علی اکبر، که هم رضایتنامه برای مدرسهی ما مینوشت و هم کفنهای مردههایی را که روانهی قبرستان «شاوا» بودند، تحویل صاحبان مرده میداد. خب! احساسی که من داشتم این بود که اینها یعنی همین. و یا مثلاً وقتی که کوچولوی کوچولو بودم، اندازهی میخچهی کف پای پدر، و همانقدر هم موذی، که از «قونقاباشی» تا «وازال» صبح زود با برادر بزرگم و پدرم میرفتم.

