پدر در «وازال» در کارخانهی چای کار میکرد و از طرف مدیر کارخانه مأموریت بسیار مشمئزکنندهای هم داش…
انتشار: 2026/07/06 18:26 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
پدر در «وازال» در کارخانهی چای کار میکرد و از طرف مدیر کارخانه مأموریت بسیار مشمئزکنندهای هم داشت و به حالتی عذرخواه موقع تعطیلی کارخانه دم در میایستاد و دست به جیب کارگرها میزد تا مبادا آنها چای دزدیده باشند. و از آنجا که بیرون میآمدیم دشت گسترده بود که میرفت تا «لاله» و «راواسان»، که بعدها زیبایی همهشان، هم برکهها و هم آن درختهای بادام و زردآلو و امرود و سیب رفتند توی شکم راه کمربندی و یا شکم قبرستان تازهی «وادی رحمت» که حالا اگر از بالای قبر پدر زنم در همان وسطهای ردیف چهارده قبرها نگاه کنید آن پایین، تقریباً بقایای همان کارخانهی چای مخلوطکنی ۱۳۲۰ را میبینید و بعد ماشینسازی و تراکتورسازی و آن دورترها، خیلی دورتر، خانههای سازمانی و شاید حتی جادهی دوطرفه و سراسر «نصف راه» هم آن دوره و هم این دوره را، و از همین راه بود که شخصیتهای رازهای سرزمین من برای رساندن خود به پایان رمان، راه «کندوان» را در پیش گرفتند، برای رسیدن به سرخاک «تهمینۀ ناصری» اسفندیار و سهراب و ناصر ازدستداده، که در پای آن کلبههای عمودی و خوفناک و طبیعی که درست از سینهی کوه روییدهاند، در آخرین صفحات آن رمان خفته است؛ و بعدها، همین چند سال پیش، شنیدم که مردم واقعاً به زیارت تربت «تهمینه» ــ گمان کردهاند واقعیت داشته است ــ به زیر پای آن مجسمههای معجزهی کوه میروند؛ در حالی که انتقال تهمینهی «سمنگان» شاهنامهی هزار سال پیش، آن هم فقط بر روی کاغذ، صورت گرفته است. در اینجا هم انگار مردم دنبال مخفیگاههای کهن میگردند. ولی «نصف راه» هست، از همان جا، و درست از بیخ گوش «لاله» و «راواسان» [ده زادگاه مادرم ] حالا هم جادهی بزرگ به طرف «اُسکو»ی «سردرود» کج میشود و ناگهان «باغهای اطراف، آن پایینها، و آن بالاها، همه رنگ طلا...این جاها پائیز زودتر میرسد. انگور را میچینند و پائیز میرسد، و گاهی هنوز نچیدهاند که میرسد. حالا بادی که در میان شاخههای درختها [میپیچد]، انگار گوشوارههای طلا را زیر هزاران گوش نامرئی تکان [میدهد]. دورتر، دریای لیرههای طلاست. آسمان، آبی روشن...، تکه ابرها، بیشکل و بیقواره...».[1]البته در آن زمان که ما به آن کارخانهی چای مخلوطکنی میرفتیم و چند سال بعدش که کارخانه به علت اشغال روسها دیگر تعطیل شده بود، و حتی گاهی پس از سقوط فرقه، از بالاخانهی آن خانهی زادگاه مادر در «راواسان» هم صدای گرگ را در شب از اطراف ده میشنیدی، هم برکههای خفته در حصار سپیدارهای خنک را به شهود حس میکردی، و هم صدای خرناسهی کشدار کامیون را میشنیدی که از جنوب میاندوآب، مراغه یا مهاباد کوبیده بود و آمده بود و چون دیر کرده بود دهات اطراف را بیدار میکرد و میرفت. در سال ۱۳۲۸، یک بار هم به صورت یک خرّازِ دورهگرد به «راواسان» رفتم، با مقداری عطر و پودر و کِرِم، که همه را در برابر هشت تومان سرمایهی اهدایی پدر خریده بودم. خاله و مادربزرگ مادر هرچه میتوانستند از این خرتوپرتها خریدند. بعد از ظهر به طرف شهر راه افتادم. تابستان بود. فکر کردم وسط راه سوار گاری یا الاغ کسی میشوم. نشد. یکی از آن کامیونها خرناسهکشان میآمد. ایستادم، اول توقف نکرد. ولی بعد صد قدم دورتر نگه داشت. دویدم که سوار شوم. دو نفری توی کامیون نشسته بودند. سیوپنج شش ساله، میخندیدند. گفتند بیا بالا. چهار تومان پول نقد داشتم با آن صندوقچهمانند که به دور گردنم آویزان بود. دور و بر را نگاه کردم. دویست قدم آن ورتر، همان کارخانهی متروکهی چای بود. سوار نشدم. هنوز هم نمیدانم چرا. مرداد تبریز و اطرافش بسیار گرم است. از آنجا تا «گود مردهشوخانه» پیاده و گاهی با گاری آمدم. وقتی به خانه رسیدم و سر دستگاه خرازیام را باز کردم، غوغای غریبی از عطر و کِرِم آبشده و رنگهای مخصوص بزک زنانه که همه را از دم بازار با حوصله و دقت انتخاب کرده و خریده بودم، از توی صندوق بیرون زد. عشق واقعی من به عطر از آن غوغای سحرآمیز آغاز شد ولی پروندهی آن خرّاز نوجوان برای ابد بسته شد.«شمس تبریزی» حرفی زده است که دربارهی من صادقتر است تا خود او: «برای آن تا یک چشم دوست بینم صد چشم دشمن میباید دید.» دهها کتاب تاریخ و رمان و شعر مربوط به جنگ دوم جهانی خواندهام و صدها فیلم دیدهام، اما حقیقت این است که وقتی درستتر فکر میکنم میبینم که جنگ دوم جهانی از همان «گود مردهشوخانه»ی تبریز شروع شد، ولی برای درک حقیقتی به این روشنی دور دنیا را باید میگشتم و «صد چشم دشمن» باید میدیدم. دور دنیا را گشتهام تا تبریز را بهتر بفهمم. مسئلهی تعصب نیست. کسی که به زادگاه خود برنگردد، دنیا ندیده؛ یا بهتر، از مادر نزاده. ولی این را در آن روزهای اول نمیتوان فهمید. نه اینکه آدم شعورش قد ندهد، نه! حسی میرود در پایین قلب و بالای معده کمین میکند و میماند. انتظار میکشد و میماند.

