تا اینکه گشتن دور دنیا و تجربه کردن آدمهایش، دستهای آدم را بلند میکند و میگذارد روی آن حس. مرد…
انتشار: 2026/07/06 18:26 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
تا اینکه گشتن دور دنیا و تجربه کردن آدمهایش، دستهای آدم را بلند میکند و میگذارد روی آن حس. مرد هم باشی آن آبستنی را حس میکنی و بعد میبینی اگر حتی معنی هم نداشته باشد، چیزی به مراتب بالاتر از معنی دارد. به همین دلیل، ناگهان فواره میزند. خودت را ده بار کوچکتر میکنی، شصت ساله که هستی، شش ساله میشوی در سال ۱۳۲۰، و ناگهان اسب گاری پدر َدرِ اصطبل خانهی وقفی را با پوزه و سرِ توی توبرهاش باز میکند و میزند بیرون و چون در حیاط بسته است دور حیاط وقفی «گود» دیوانهوار میدود و آخر سر میرود کنج حیاط، کنار دیوار باغِ «میرزا رفیع» میایستد و ما از روی کاغذ پنجرهی جِرخورده، تنبان به پا و ترسزده، اسب بیچاره را تماشا میکنیم و دو عبارتِ «قبیستان حَیَطی» ]حیاط قبرستان[ که همان خانهی وقفی مسکونی توست و «پنجرهی کاغاذی» ]کاغذ کاهی و روزنامه که موقع شکستن شیشهی پنجره با سریشم روی پنجره را با آن میگرفتند] در ذهن حک میشود. و بعد مادربزرگ، عین یک مادرسالار ابتداییِ خودگماشته همه را از حیاط میبرد بیرون. اسب همانجا میماند. مادر بزرگ همه را هدایت میکند به داخل چشمهی سی چهل پلهای و همسایهها را میبرد آن تو و در را میبندد تا اسب آسمان غرمبهی تبریزِ جنگ دوم را به تنهایی بشنود. و بعد هیچ سروصدایی نیست. درِ آب انبار را باز میکنند و همه میآیند بیرون؛ و بعدها که تابلوهای «ریورا»ی مکزیکی را میبینی، در کتابها و موزههای آمریکا و اروپا، دوباره به یاد میآوری، چرا که پدر و پدرهای دیگر از بالای گود، کنار هم، با دستهای حلقهشده در جلو یا عقب، با آن کپیهای کارگری که بعداً دو نسل کارگر و روشنفکر سرشان میگذارند، پایین میآیند و بعد معلوم میشود «صلح» شده و هفتههاست که افسرها و سربازها با لباس مبدل از کورهراهها درمیرفتهاند. و همه میروند پشت بام، که از پشت سپیدارهای سر به فلک کشیدهی باغ بزرگ کناری میتوان آن اسبهای چاق و بلند «مجار» را دید که «یلینکا» [گاری روسی] های بزرگ را میکشند که چند برابر «داشقا» [گاری به ترکی تبریز]های تبریزند. و همینطور میآیند و بعد همه جرأت میکنند و تو هم کنار دیگران از گود میزنی بیرون تا سرِ چهارراه «قره آغاج» و «منجم» شاهد ورود ارتش خارجی باشی. بعضیها عین آدمهای خود شهر هستند، چرا که هنوز نام رنگ چشمشان را نمیدانی، ولی بعضیهای دیگر صورتهای شیت و ویر دارند با چشمهای منتظر و مبهوت و کمی ترسزده، و بعضیها دندانهای طلا دارند که از زیر سبیل کلفت برق برق میزنند و تانکها که میآیند. این همان شهریور بیست معروف است. و همگی یک پدر هم دارند که چشم و ابرو و گیس و سبیل مشکی دارد که عکساش را با احترام تمام میآورند، و تو صدای قلب پدرت را میشنوی که دستت را گرفته، کپی به سر دارد و تماشا میکند و روز از نو و روزی از نو، و برمیگردی به همان گود مردهشوخانه و خانهی وقفی، همانطور که چند سال بعد برمیگردی و بعد در سالهای بعد هر کجا که رفتی به آنجا برمیگردی، و حتی حالا داری پس از مرگ مادر در سال ۷۴ برمیگردی و میبینی که پدر با چند سالدات [سرباز] روس وارد حیاط وقفی شدهاند و مادربزرگ عجله دارد که متکای تو را زیر شلیته و تنبان مادرت بچپاند و یل رنگ و رو رفتهی خودش را هم از روی آن تنش کند و چادر را بیندازد روی سرش و تا سالداتها برسند به هشتی و سرک بکشند به اتاق، مادربزرگ چنان زن حاملهای از مادر ساخته که بیزن ماندهترین مرد دنیا هم رغبت نمیکند نگاهی به سویش بیندازد، و بعدها وقتی که تو «سیمیشکا» [تخمهی آفتابگردان به روسی و ترکی] میشکنی یاد آن کلمهی عوضی «ماتیشکا» میافتی و یاد کاسهی آب چشمهای که از حیاط رد میشود و پدر آن کاسه را میدهد دست سرباز روسی که آن کلمه را گفته، و روسه خندهاش میگیرد و دندانهای طلایش میزند بیرون و پدر آب متعفن را میگیرد جلو دهان او تا بنوشد و وانمود میکند که معنی کلمه را ملتفت نشده است. نشریهی معروف «ایسکرا»ی سوسیال دموکراتهای روس از راه مخفی تبریز به روسیه میرفته، هم در آن زمان که ستارخان به کنسول روس میگفت من زیر پرچم روس نمیروم و میخواهم هفت هشت کشور بیایند زیر پرچم ایران. و تبریز، زن و مرد بزرگ فراوان دیده ولی از ستارخان بزرگتر ندیده. مسئله این است: چگونه یک غیرت فردی سراسر پرچم یک کشور را در حساسترین لحظه به تن و روح خود میپیچد. و چرا آدم نمیتواند بی ستّار از کوی و برزن تبریز، حتی در خیال و حافظه بگذرد؟از گود که بیرون میآمدیم از آن سویش میرفتیم به کوی «ویجویه» که بخشی از تاریخ مشروطیت است و از این سویش میآمدیم طرف «گَجیل قاپوسی» [دروازهی گجیل]، که در نسل ما و نسل بعدی، تبریزیِ واقعی کسی است که از «دانشگاه» گجیل فارغالتحصیل شده باشد. پس از فارغالتحصیلی دیگر از هیچ غول و هیولا نخواهد ترسید. میوهفروشیها و سبزیفروشیها این جا هستند.

