پرندهفروشیها، نه دو تا و سه تا بلکه دهها، با مهمانان همیشگیشان پرندهها و پرندهبازها و رنگ مو…
انتشار: 2026/07/06 18:26 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
پرندهفروشیها، نه دو تا و سه تا بلکه دهها، با مهمانان همیشگیشان پرندهها و پرندهبازها و رنگ مو و آواز پرنده و اسامی پرنده و حریر نرم و تصادفی کلمات، همه زنانه و کودکانه؛ و من برای نوشتن صفحاتی از آواز کشتگان، اول خود را به شاگردی این رنگ و بو و صدا مُباهی کردم، و بعد از دوستم «مجید سیفالدینی» کمک خواستم. گجیل، یک بوی منتشر ویرانی، ترکیبی از شهری «پدروپاراما»یی و «ماکوندو»یی، ولی از هر دو جالبتر، و پیرمردها همه شکل «بورخس». فضای تقسیم زمان و زندگی با چاقوها و انحرافها، عشقها، جنایتها، خیانتها، و افسانههای منتشر از جیببریها و شیرهکشیدنها و اشیای عتیقه و هنزر پنزر کهنه و نو و معرکهگیرها و مرکز فروش اموال مسروقه و محل نمایش همهی اعتیادها. و چیزهای غریب چنان فت و فراوان، و مرکز چنان قطّامههایی که زبان آپاردی و پاچه ورمالیدهی هیچ محل دیگری به گرد پای زبانشان نمیرسد. و کاروانسراهایی با پیرترین بوقلمونها، همسن «بورخس»های بیرون کاروانسراها؛ و پیچیده و پرهیجان؛ پاتوق پاتیلها و لوطیها و نوچههایی که ایستاده یا نشسته دوره میبینند تا دور دستشان بیفتد؛ و همه دنبال شکار یابو- از تحصیلکرده و شهری، تا دهاتی و سرباز، و تا بومی و بیگانه، و فکرش را بکنید که برای رسیدن از آن گود «مردهشوخانه» به مدرسهی «پرورش» در خیابان «تربیت»، بچه مدرسه باید از این مجموع رد میشد. و در «پرورش»، همه تر و تمیز و تیتیش مامانی بودند و ما بُر خورده بودیم و زجر میکشیدیم. علت این بود که ما را پسر «حاج محمد علی بادامچی» فرستاده بود به این مدرسه، که از یک سو خویش پولدار پدر بیپول ما بود و از سوی دیگر پسر نزدیکترین رفیق خیابانی. و حالا، تو، بزمجهی گود مردهشوخانه همکلاسی پسر استاندار، پسر فرماندهی لشگر و پسر رئیس دادگستری و پسر رئیس شهربانی و بچه پولدارهای دیگر بودی. و هم معلمها میزدندت و هم بچه پولدارها، تو هم می زدیشان. البته جای بدی نبود. از «گود» تا «پرورش»، مثل از «پاریز تا پاریس» بود. و کینه نسبت به سرمایه، نه مال خواندن «مارکس» و «انگلس» و «لنین» بود، نه میراث «ملکم ایکس» و «کاسترو» و «چه گوارا»، بلکه پس از اینکه اینها را خواندی میفهمی که محصول همان مدرسه بود. ساعت دوازده به سرعت از مدرسه میرفتیم وسط بازار به یکی از تیمچهها که در آن پدر چای را غربال، وزن و بستهبندی میکرد، در کارخانهی «حاجی قنادان». دوباره به مدرسه برمیگشتی و ساعت چهار دوباره برمیگشتی به همان تیمچه یا تیمچهی دیگر. و تجربهی من از بازار برمیگردد به آن سالها، و چون در جاهای مختلفش کار کرده بودم، روح آن سنت مکالمه، کار، و به دنبال آن کینه نسبت به خرید و فروش، داد و ستد، تجارت و بورژوازی، از همان دهنهی بازار «امیر» تا کنار «قوری چای» و یا «مهران رود»، با من ماند.بازاری که جالب بود و همهی ساعات تفریح َمنِ نوجوان را با شکنجهی کار طاقتفرسا از من میگرفت. ولی حقیقت این است که آدم باید احمق باشد تا همیشه در آن بازار بماند. همه گذشته بودند. من هم باید میگذشتم. از جایی به آن پیچیدگی و عظمت. «مارکوپولو»، «حمدالله مستوفی»، «تاورنیه»، «شاردن»، کشیشهای «یسوعی» و «مسیو فلاندن» فرانسوی و روسها و «هدایت» خاطرات و خطرات، انگلیسیها و مستشارهای نظامی آمریکا. از دهها دهنهی کوچک و بزرگ و سوراخسنبههای مخفی کوچههای باریک و تاریک و پیچاپیچ میشد وارد بازار شد و از آن بیرون آمد. و روزهای عزاداری شلوغترین دورهی بازار بود و من رنگ و بو و حالت جمعی جماعات بزرگ را نخست در آن تیمچههای سقف بلند فرشفروشیها دیدم که زنجیر و اشک و سینهی برهنه و سرخشدهی مردها با ماهیهای پنج و هفت و نه متن قالیهای خوی و تبریز، اُختی و انطباقی متقابل مییافت و تا چشم کار میکرد چشم دودوزن و نفس خستگیناپذیر بود و بعدها که بخش «صفا» و «مروه»ی خسی در میقات جلال آل احمد را خواندم، نوشته را زیبا یافتم، ولی غریب نیافتم، چرا که آن چشمها را پیش از آن به چشم خود در زیر آن سقفهای بلند دیده بودم.لِمِ تند رفتن از بازار «امیر» و «دله زن» و «صفی» و یا از دور و بر «مسجد جامع» را هم خوب یاد گرفته بودم تا سریعتر خود را به محل کار و یا به «پرورش» و بعد به «لقمان» برسانم. نوشتهاند که بازار شرقی هوای خفهای دارد، ولی باید آنجا کار کنی تا بفهمی خفه یعنی چه. تا روح این بازار را نفهمی، قلم شرقی نمیتوانی بزنی. البته دبیرستان لقمان به بازار نزدیکتر بود، آن ور میدان استانداری بود و در سال ۲۵، هنوز مدرسهی لقمان نبود، ولی یک بار همهی شاگردان مدارس را به استانداری بردند، برای دیدن پیشهوری. ولی از اواخرِ «لقمان» و در «فردوسی»، دیگر جز برای خرید به بازار نمیروی. پدر در بازار کار نمیکند.

