ولی در سالهای قبل از گود که میآمدی بیرون، از گجیل رد میشدی، میآمدی بالاتر و بالاتر تا میرسیدی…
انتشار: 2026/07/06 18:27 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
ولی در سالهای قبل از گود که میآمدی بیرون، از گجیل رد میشدی، میآمدی بالاتر و بالاتر تا میرسیدی به «دیگباشی» و بعد میرفتی توی بازار «صفی» و یا میرفتی پایین و از جلو دبیرستان «سعدی» که راه میافتادی کوچهی پستخانه که یک طرفش میخورد به کوچهای که خانهی تیمسار «مهرداد» در آن بود و بعد ادامه میدادی و اگر دست راست میپیچیدی میخوردی به «ناچره لر» [ناچارها] که مرکز زنان بیچارهی شهر بود که از سرناچاری به آن محله راه یافته بودند؛ و یا مستقیم میرفتی که «پاساژ» بود و بعد خیابان «پهلوی» که چون در سال ۲۴-۲۵ آسفالتاش کردند، ترجمهی ترکی «آسفالت» ماند روی خیابان: «قرقم» [ قیر- شن] و باز اگر از مدرسهی سعدی میرفتی، میخوردی به «تربیت» که اگر مستقیم میرفتی، باز وارد «پهلوی» میشدی که دست چپت «میدان شهرداری» یا «میدان ساعت» بود و در دوران بچگی و نوجوانی تو آنجا میرفتی به تماشای اعدامشدهها، و شاه هم که تبریز میآمد از بالکن شهرداری خود را به تماشا میگذاشت. اگر از کنار شهرداری به طرف جنوب میرفتی سر از پادگان درمیآوردی و اگر به طرف شرق میرفتی، میآمدی و میرسیدی به یک مدرسهی بزرگ دیگر تبریز، دبیرستان منصور، که ساعدیها و فرج صبا آنجا درس خوانده بودند ولی اگر از میدان ساعت به طرف شمال میرفتی، میخوردی به همان استانداری و از دست راست میرفتی میدانی که دانشسرا بود و بعد «ششگلان» و «حیدر تکیه سی» و در همین آخری بود که «حیدر خان عمو اوغلی» مینشست و قلیان چاق میکرد. ولی اگر همان اول «تربیت» میپیچیدی توی بازار، خود را در بازار شیشهگرخانه مییافتی، که همهی کتابفروشیهای تبریز اول آنجا بودند و کتابفروشی «سروش» همهی کتابهای تو و برادرت را مفت و مجانی میداد، به سفارش همان پسر بادامچی، و گاهی توی کتابفروشیها یک جفت چشم درشت و جذاب میدیدی در زیر ابروهای پرپشت و صورتی لاغر و کشیده. «شهریار» را یا اینجا میدیدی و یا رو به روی استخر اول «باغ گلستان»، که همان چهرهاش با شمعدانیهای اطراف استخر با هم در استخر منعکس میشدند. استخر جان میداد برای آبتنی، شاعری و خودکشی. و تو آن ور استخر مینشستی و زیر چشمی آن چهرهی معکوس میان شمعدانیهای معکوس را میپاییدی. و شاید میگفتی کی نوبت من میرسد! در بازار «شیشهگرخانه» شهریار نشسته دست میداد و تو میرفتی بازار «امیر»، و یا باز میرفتی طرف شهربانی با آن شیرهای بدریختاش و یا نرسیده میپیچیدی دست چپ و میرفتی توی بازار زرگرها و یا بازار کفاشها که تهش میخورد به «دله زن» و «امیر». و در اینجا همه به هم تنه میزدند و ناگهان زنی دستش را بلند میکرد و محکم میزد توی سر مردی که از فرصت سوءاستفاده کرده بود و سروصدا به پا میشد، و یا میدیدی که فروشندهای بومی دنبال قالب کردن چیزی بدل به جای اصل به زن و مردی خارجی است، و گوش میخواباندی ببینی زبانشان را میفهمی، و ناگهان میدیدی که داری ترجمه میکنی. در آن زمان که ما بچه بودیم تقریباً یک چهارم کل شهر را بازار تشکیل میداد. صنعتیشدن، امر بازار را از بازار بیرون کشید و به مرکز خیابانهای شهر رساند، با سینماها و مغازهها و دانشگاه که میرفتیم سر «سهراه شهناز» میایستادیم. و چشم از تماشا سیر نمیشد. نسل من این را خوب میداند. خیابانهای بزرگ و میدانهای وسیع مال بعدهاست و واقعاً آیا لازم است که یک تبریزی، برای هزارمین بار، از ششگلان و سرخاب و شتربان و ویجویه و راسته کوچه و میارمیار و منجم و امامیه و طوبانیه و باغ گلستان و شنبه غاران و ارک صحبت کند؟ کسروی در این مراکز و محلات دهها عکس از آدمها چاپ کرده، و بعد عکسهای رضاخان و محمدرضا شاه آمده و بعد عکسهای انقلاب و بعد از انقلاب. هر محلهاش تاریخ است. ولی خوانندهی تاریخ، تصویر غریبی از تبریزیها دارد: تفنگ به دست و یا قطار فشنگ حمایل دوشها، و یا بالای دار، تنها و دستهجمعی. تاریخ هجده ساله را که به یاد میآورید؟ولی گفتم که تاریخ بعداً بود. اگر به «راسته کوچه» رفتیم، برای این بود که پدر که امین همه بود، قرار بود همهی اهل خانه را در منزل حاجی غلامعلی سکونت دهد. و من اولین نگاهم را به زندگی درونی نجبای بورژوازی تجاری تبریز انداختم. سه خانهی تودرتو. طرف از ترس دموکراتها در رفته بود، و پدر، نگهدار این مجموعه. و چه عیشی کردیم من و برادر بزرگم در آن سه حیاط تودرتو. یکی مال مرغ و خروس و بره و بزغاله و طویله، دیگری با حوض بزرگ و تلمبه و هزاران پروانه و خوشههای انگور توی کیسهها و زنبورها و انواع پرندهها، و آدم احساس میکرد که اگر فرشتگان در آن رفتوآمد میکردند دوران پیش از تبعید بشر به روی زمین همین جا میشد. و سومی بازهم پُر از دار و درخت، ولی محل سکونت.

