و شبها، شبچره و شنیدن رستمنامه و اسکندرنامه و مختارنامه در منزل همسایه که سواد داشت، به ترکی این…
انتشار: 2026/07/06 18:27 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
و شبها، شبچره و شنیدن رستمنامه و اسکندرنامه و مختارنامه در منزل همسایه که سواد داشت، به ترکی اینها را میخواند، و برای پدر و پدران و پسران دیگر که سواد نداشتند. و در روز لذت بردن از کوچهی نجبای تبریز و دیدن خانههای تجّار دیگر که خانواده به آنها رفتوآمد میکرد و بیشتر برای کار. و ناگهان بازگشت حاجی غلامعلی همان و بازگشت ما به گود مردهشوخانه همان. تا اینکه دری به تخته بخورد، پدر خود پول و پلهای جمع کند و خانهی محقری در کوی «سنجران» در همان راسته کوچه بخرد. و از این بابت احساس دین به پدر، که جوان شانزدهسالهی تازه «هدایت» خوانده، در بازارچهی «راسته کوچه» شاهدانه میخرید و میریخت توی جیبش و درمیآورد و میریخت روی زبانش، و بعدازظهر کنار مغازهی حاجی صمد، زنی زیبا را در کنار سرگردی شیک در درشکه تماشا میکرد، و نمیدانست که زمانی از دختر کوچولوموچولویی که بین آن دو نشسته صاحب سه پسر خواهد شد. حالا نصف آن خیابان راسته کوچه، حتی مسجد آقا میرزا کاظم شبستری را هم کوبیدهاند تا خیابان را وسیعتر کنند. و این اواخر، هر وقت از آنجا رد شدهام، فقط نیمی از سرم با من بوده.و «ایکی قالا» دور دنیا در خانهها، گاهی پا روی فرشهایی گذاشتهام که خالهها و داییهای بیشمارم گرههای آنها را انداختهاند. «ایکی قالا»، در فاصلهی گود مردهشوخانه و راسته کوچه، از جنوب هممرز «چوخولار» و «گجیل»، از شمال، نزدیک به «قوری چای» مرکز قالیبافها، آوازخوانها، تار زنها، و نمایشهای ارتجالی و نقالی. مرکز اولین تولدها، اولین عیدیها، اولین مرگها، اولین چشمهای عاشق و منتظر، و عربدهکشیها و چاقو زدنها و افسانهها. در سال ۶۶، پس از چاپ رازهای سرزمین من، موقعی که یکی در حضور مادرم گفت آن هجده بچهی «نایب محمد» در ایکی قالا از صد سال تنهایی «مارکز» برداشت شده، و من جملهی او را برای مادرم ترجمه کردم، گفت: «تو بیخود هجده تا نوشتی، بیست و چهار تا بودند.» اتهامزننده نمیدانست که پیش از پیدایش چیزی به نام «رئالیسم جادویی» در پشت خاکریز تمدن در دنیای سوم، در عصر پیش از علم در گجیل، باغ گلستان، ایکی قالا، در گود مردهشوخانه زندگی همین جادو بود. مثلاً ما به بقعهی صاحبالامر به این خاطر نمیرفتیم که ببینیم آنجا چه می گذرد، و یا همانطور که در تواریخ نوشتهاند در زمان امیرکبیر گاوی از دست قصابی در رفت و به بقعه پناه برد و قصاب جان به جان آفرین تسلیم کرد و گاو را اهل شهر تقدیس کردند. نه، من سیاح خارجی شهر خودم نیستم که اینها برایم اهمیت داشته باشند. بین آن رفتن به غرفههای اطراف آن بقعه، و مثلاً پیش قره سید، که آسمان و ریسمان تخیلاش را به هم میبافت و در واقع ترکیب بدیعی از خضر نبی و فروید و یونگ، پزشک و بیطار و روانپزشک بود، و آن نقش چلیپای فرش، و یا «ماندالا»ی وسط ماهیِ پنج، هفت، نه یا یازده متن، و شعر هجایی بومیِ پنج هجایی، هفت هجایی، نه هجایی و یازده هجایی یک رابطه بود که بر آن حاکمیت «سوژه» این سو و «ابژه»ی آن سو وارد نبود. بین صدور نفت و صدور قالیِ تبریز یک فرق اساسی هست. دومی صدور نقشهی روح آدمی است. درچنین دنیایی، جهان به «سوژه» و «ابژه» ی «دکارتی» قسمت نشده. انگشتهای خالهی شصت سالهی من شاهد این است. حضور در مسجد جامع در بچگی با پدربزرگ و پدر و داییها و برادر بزرگ برای تمرین عربی و یا تمرین خط نبود. نوجوان نمیخواست خوشنویس شود. خوشنویسی افادهی ذهنی و سوبژکتیو بعدی است، بلکه آن «یای» علی به آن درازی و به آن زیبایی در مسجد یا علی و یا آن حروف فیروزهای مسجد کبود طراوتی داشتند که با آسمان میخواند، مثل لوح وسط ماهی پنج متن. در پشت سر همان مسجد جامع بود که من گذاشتم حسین میرزای رازها... سرش را روی شانهی آن مرد کمی مسنتر از خود بگذارد. بین آنها و زنی که از گوشهای مخفی آنها را در آن لحظه تماشا میکرد، فاصلهای نبود. پدیده را بیفاصله با خود داشتن یعنی جادو، و حرکات انقلابی شهر هم در همان بیفاصلگی واقع میشد، و تبریز انقلابیترین شهر کشور است.فاصلهی انتقادی مال بعدهاست. دوست دارم شما را با بزرگترین مظهر شهر به صورت دیگر آشنا کنم. اول باید آن پدیده را از روند خاص «غریبگردانیِ» مخصوص آن رد کنم. همهجا عکس ارک را دیدهاید. پدرم از عشق اولش میگفت: «آلوده [عاشق ]بودم، از این کوچه به آن کوچه میرفتیم. یواش یواش، همهچیز یواش یواش. چشمها درشت و سبز، آلوده بودم. شب و روز هم اگر خودش نبود، فکرش بود. ولی چهار ماه بعد یکی دستم را گرفت، سوار درشکه کرد، از دوهچی [شتربان ]رفتیم باغ ملی، پای ارک و بعد پرده را از روی چشمم برداشت. سه میز آن ورتر با یک قزاق نشسته بود. عرق میخورد.

