خب، ارک به آن بزرگی را کوبیدند تو سرم.» با شنیدن این فاجعه که یک سال پیش از ازدواج پدرم با مادرم پی…
انتشار: 2026/07/06 18:27 UTCدریافت: 2026/08/01 00:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:01 UTC
خب، ارک به آن بزرگی را کوبیدند تو سرم.» با شنیدن این فاجعه که یک سال پیش از ازدواج پدرم با مادرم پیش آمده بود، با همین شکست عشق اول او، که در شانزدهسالگیام برای من تعریف کرد، من به ارگ معرفی شدم. یک روز بعد از ظهر رفتم. صاف و پاک و حجیم بود. چطور امکان داشت در اینجا خیانتی صورت گرفته باشد؟ بعد رفتم توی تئاتری و همان جا بود که عاشق تئاتر شدم. تئاتری دیدم که بعدها در هیچ جای دنیا ندیدم. از تئاتر بیرون آمدم. از یک نفر پرسیدم چطور میتوانم خود را به بالای ارک برسانم. سرازپانشناس بالا رفتم. سراسر شهر زیر پایم بود. کوه با برق خورشید بر سینهی سرخش و آن بالا مسجد «عون بن علی» که مردم به آن «عینالی» یا «آینالی» میگویند. حس پرتابشدگیِ غریبی پیدا کردم. سالها بعد نمیدانم چرا در آواز گشتگان، «ماهنیِ» زیبای دیوانه و عاشق را از بالای ارک به پای ارک انداختم. بعدها وقتی که کتاب شهرهای نامرئی را خواندم که زیباترین و رؤیاییترین کتابی است که دربارهی شهرهای جهان و غیر جهان از زبان دو رؤیاگر بزرگ، یکی «مارکوپولو» و دیگری «قوبیلای قاآن» نوشته شده است، گریهام گرفت، چرا که روح نویسندهاش «ایتالو کالوینو» را در زیر ارک علیشاه دفن کردهاند که به نظر من او تنها پس از دیدن ارک «تاجالدین علیشاه»، وزیر «غازان خان»، خویشِ آن «قوبیلای قاآن»، و شاید شنیدن این خبر که ذیلاً نقل خواهم کرد رؤیای شهرهای زیرزمینیاش را در آن مشافههی طولانی دو رؤیاگر افسانهای نوشته است: در زیر ارک سه نقب طولانی در عمق زمین کندهاند که یکی به سوی شرق میرود که «باغمیشه» است و از باغها و عمارات قدیمی شهر است؛ دیگری به «شنبه غازان» میرود که برج و بارو و قلعهای منهدم شده است که «غازان» آن را ساخته بوده و حالا تنها نام محلهاش باقی مانده است؛ و سومی از وسط بازار، از اعماق زمین رد میشود، حتی در «میدانچایی» [مهران رود] که در شمال بازار است، رو نشان نمیدهد و ادامه مییابد تا از زیر «آجی چای» [تلخه رود]بگذرد و از جایی که اکنون «پایگاه» است سر در آورد. شهری زیر شهر با این نقبها جان میگیرد تا اگر دشمنی از بیرون حمله کرد، قشون از زیر زمین برود و از سه سو بیرون بیاید و بر آن شبیخون زند. هیچ شهر کهنی، بدون شهر زیرزمینی نبوده است. تهران نیز نمونهی دیگر است. در مورد تبریز ممکن است این افسانهای بیش نباشد و شاید برخاسته از آن همه زلزله باشد که از زمانهای کهن، از زمان «زبیده» زن هارون الرشید، که میگویند یکی از چند سازندهی احتمالی شهر بوده، تا سال ۱۳۱۳، یعنی یک سال پیش از تولد من، شهر را تکان داده و بر آن گاهی تا حد نابودی مطلق خسارت وارد کرده است. ولی این افسانه از یک سو ضمیر ناخودآگاه مشترک مردم را نشان میدهد که برای دفاع از جان خود، حتی اعماق زمین شهرشان را به صورت اعماق ناخودآگاه جمعی خود شکل دادهاند. و از سوی دیگر، قورخانهای دفاعی را از زیر زمین جهان احضار کردهاند تا سلامت و بقای تن و روانشان را تضمین کند. چنین باشد «داوریژ» ــ «تاوریز» ــ «توریز» ــ «نوریز» ــ «نورژ» ــ «دوروژ» و «تربیز» و در جایی خواندم که «Taurus» که لاتین و یونانیِ تبریز است، معرّبش «ثور» است: «گاو نر، بقر ]گاو فلک- گاو گردون. یکی از صور دوازدهگانهی منطقة البروج میان حمل و جوزا و آن چون نیم گاوی تخیل شده که روی سوی مشرق و پشت به مغرب دارد و یکصد و چهل و یک ستاره بر آن رصد کردهاند و ثریا و عین الثور در این صورت باشد و بودن آفتاب در این برج به اردیبهشت (نیسان سریانی) باشد.[2][ و به تقریب سال ۶۶۱، سال مرگ بزرگترین شخصیت فرهنگی تبریز است. بیش از هفت قرن پیش غوغا بر او شوریدند، چرا که او جان مولای روم و بلخ و قونیه را از جهان به نام خود مصادره کرده بود. همیشه گمان ما این بود که اهانت به مردمان یک شهر سوغات فرنگ و ملیتبازی و عصبیت نژادی و قومی است و برخاسته از نژادپرستی قرون اخیر. ولی به نظر میرسد که چنین نیست. نمیدانم جاهلان و بیخبران عصر شمس و مولوی با شمس که به قول مولوی از «انوارحق» بود چه کرده بودند که او در صفحات مقالاتش به این صورت فریاد به آسمان برداشت: «آن از خریِ خود گفته است که تبریزیان را خر گفته است. او چه دیده است؟ چیزی که ندیده است و خبر ندارد چگونه این سخن میگوید؟ آنجا کسانی بوده اند که من کمترینِ ایشانم، که بحر مرا برون انداخته است، همچنانکه خاشاک از دریا به گوشهای افتد، چنینام، تا آنها چون باشند.»[3] ۱۸ تیرماه ۷۵- تهران[1] برگرفته با تغییرات جزئی از رازهای سرزمین من به همین قلم (تهران، نشر مغان، سال ۱۳۶۶) ص ۱۲۶۴.[2] لغتنامهی دهخدا، جلد پنجم، ص ۶۴۰۵[3] شمسالدین محمد تبریزی، مقالات شمس تبریزی، تصحیح و تعلیق محمد علی موحد، (تهران، خوارزمی، ۱۳۶۹)، دفتر دوم، ص ۴۳

