پیرمرد آهنگری سه دختر داشت.چون پسری نداشت، بهشون اهنگری یاد داده بود ،چطور چکش دست بگیرن و دنیا رو…
انتشار: 2026/06/21 07:52 UTC
پیرمرد آهنگری سه دختر داشت.چون پسری نداشت، بهشون اهنگری یاد داده بود ،چطور چکش دست بگیرن و دنیا رو از دل فلز بسازن.بعد فوت مادرشون، پیرمرد هر روز گوشهی کارگاه مینشست و فقط نگاه میکرد، دخترا همه کارو انجام میدادن، چهرهشون پر از خاک و عرق، ولی چشماشون برق میزد.پیرمرد دوست داشت دختراش ازدواج کنن، دلش میخواست شادی رو توی زندگیشون ببینه، اما گوشه قلبش پر از نگرانی بود؛ کی میتونه با این دخترای سرسخت کنار بیاد؟یه روز، مردی خیلی ثروتمند و خوشتیپ سر و کلهاش پیدا شد. لباساش تمیز، چهرهاش جذاب، نگاهش پر از اعتماد به نفس. اومده بود خواستگاری یکی از دخترا.وقتی جلسه خواستگاری داشت به اوج خودش میرسید، پیر مرد، یه خواسته عجیب و غیرمنتظره مطرح کرد که همه رو شوکه کرد…نه خواستگار، نه دخترها، هیچکس فکرشو نمیکرد…😳😱ادامه داستان جذاب ☝️

