#ادبیات#سوزان_سانتاگسانتاگ زمانی را به خاطر میآورد که هشت ساله بود و به کتابخانهاش مینگریست: "چنان بود که گویی به ۵۰ تا دوست نگاه میکردم. کتاب برای من گامنهادن درون آینه بود. کتاب مرا با خود به جای دیگری میبرد و هر کتاب دری به سرزمینی دیگر میگشود."در ۱۴ سالگی کوه جادو را خواند "تمام کتاب را یکجا خواندم. بعد از اتمام آخرین صفحه اصلاً نمیتوانستم از آن دست بکشم به همین دلیل دوباره و این بار آنگونه که در شان اثر باشد هر شب یک فصل را با صدای بلند خواندم."فوئنتس در موردش میگوید: "از همان لحظهای که او را در ۱۹۶۲ دیدم دریافتم که دربرابر زنی با هوش خیرهکننده و شور بیهمتای ادبی ایستادهام. من زندگی و آثار او را بیچون و چرا میستایم."سانتاگ خود را مسحور زیبایی و محصور در اخلاقیات مینامید و بر آن بود تفکر مرسوم را به چالش بکشاند.سانتاگ در ۴۳ سالگی متوجه سرطان پیشرفته در سینه، سیستم لنفاوی و پای خود شد.با آنکه شانس او برای بقای پنجساله، یک چهارم بود ولی پس از عمل جراحی و گذراندن دورهی سخت شیمی درمانی نجات یافت.او در اینباره میگوید: " اولین عکسالعملم ترس و حسرت بود. اما خبرداشتن از زمان مرگ هم تجربهی بدی نیست. مهمتر از هر چیزی این است که دلمان برای خودمان نسوزد."تا توانست دربارهی بیماریاش آموخت و بعدها مقالهی تاثیرگذار "بیماری به مثابه استعاره" را نگاشت که در آن استفاده استعارهای از بیماریهایی چون سل و سرطان و القاکردن این موضوع به مبتلایان که بیماریشان خودخواسته است را نکوهش و بر این نکته اصرار کرد که بیماری سرنوشت انسان نیست.سانتاگ در مقام یک شورشگر همیشگی، چپ و راست را به یک اندازه به ستوه میآورد.در مورد رمان میگفت: "رمانی ارزش خواندن دارد که درون را بپروراند و توان درک قابلیتهای انسانی و فهم ذات بشر را وسعت دهد. رمان ارزشمند آفرینندهی جان است."سانتاگ همواره حرف تازهای برای گفتن داشت.🔘@Jouissance_me