#شعر_شبنه میدانم چرا بار سفر بستم که بگشایمنه میدانم کجایم تا ز راه رفته بازآیممرا از نیستی دعوت…
انتشار: 2026/08/19 18:35 UTCدریافت: 2026/08/21 05:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 05:05 UTC
#شعر_شبنه میدانم چرا بار سفر بستم که بگشایمنه میدانم کجایم تا ز راه رفته بازآیممرا از نیستی دعوت به هستی کرد نجواییپذیرفتم ولی ای کاش میگفتم نمیآیمچه خیری دیده بودی از وجود ای مهربان مادرکه بردی رنج هستی را و آوردی به دنیایمگرفتم در بهشت آدم خطایی کرد، حرفی نیستچرا من جای او در خاک روحم را بفرسایمنیاوردم به این زندان کسی را با خودم گفتم گر از رنجی نمیکاهم به رنجی هم نیفزایمتو تنها اتفاق خوب دنیای منی اما تو هم ای عشق با تنهاییام بگذار تنهایمبه هرجا پر زدم با سر زمین خوردم، نفهمیدم که سقفی شیشهای بین من است و آرزوهایممن از خاطر نبردم هرگز اقیانوس بودن را کنون شاید کویر اما هنوز از دور دریایمز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم که با این خستهجانی تا ابد باید بیاسایم#فاضل_نظری🔹کانال تاریخی فرهنگی جوزقان در #تلگرام👇👇🆔 @jozeghan🔹کانال تاریخی فرهنگی جوزقان در #روبیکا👇👇🆔 Rubika.ir/jozeghaan
