امروز وقتی با این فیلم مواجه شدم، آنچنان بر من اثر گذاشت که تا ساعتها ذهنم از آن رها نمیشد. مردی…
انتشار: 2026/08/19 14:00 UTCدریافت: 2026/08/19 23:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/19 23:35 UTC
امروز وقتی با این فیلم مواجه شدم، آنچنان بر من اثر گذاشت که تا ساعتها ذهنم از آن رها نمیشد. مردی که در سکوت، رو به افق و موج بلند دریا می نشیند؛ گویی میداند چیزی تا پایان راه نمانده، اما به جای آنکه با سرنوشتش بستیزد، آخرین لحظههای جهان را با آرامش تماشا میکند. او پایان را انکار نمیکند؛ فقط میکوشد آخرین تصویر جهان، اندکی زیباتر از حقیقتش باشد. نمیدانم این عمل، تسلیم است یا آخرین شکل مقاومت. ناخوداگاه مرا پیوند داد به استوری که چند روز پیش از «زن و جنوب» گذاشته بودم. فضای عاطفی که ما از جنگ می سازیم، آیا به قول دکتر شعیری، تنها یک فضای اعتباری می سازد؟ یا این فضا، در بحبوحه جنگ، راهی است برای تاراندن دردها و رنجهای انسان؟ اینکه بر پشت کودکان کشتهشده بال میکشیم، کنار جوی خون گل سرخی میگذاریم، یا جنوب را همچون زنی زیبا و دردکشیده تصویر میکنیم؛ برای زیبا کردن جنگ است یا برای آنکه بتوانیم به آن نگاه کنیم، بیآنکه روحمان فروبپاشد؟ چراکه هنر، پیش از آنکه زبان زیبایی باشد، زبان تاب آوردن است. اما پرسشی که رهایم نمی کند این است ما با این تصویرها در کدام سوى ماجرا ایستاده ایم؟ آیا ناخواسته به جنگ ویرانی و مرگ اعتباری تازه می بخشیم یا این تصويرها آخرين سنگر انسان در برابر هجوم واقعیتی هستند که تحملش ممکن نیست. آیا آن مرد با ایستادن و خیره شدن به افق پایان فیلم را زیبا میکند یا فقط می کوشد آخرین لحظه زندگی را از چنگ پوچی نجات دهد؟ نمی دانم شاید هنر همیشه بر مرزی باریک قدم میزند؛ مرز میان زیبا کردن فاجعه و انسانیتر کردن مواجهه با آن هنوز پاسخی برای این پرسش ندارم؛ اما از وقتی این فیلم را دیده ام احساس میکنم گاهی انسان درست در لحظه ای که دیگر هیچ کاری از دستش برنمی آید، تنها یک انتخاب دارد اینکه چگونه به آخرین تصویر جهان نگاه کند.🕊@kadiha ✅


