مردی که از عشق، تبعید ساخت راسکولنیکف، دانشجویی فقیر و مغرور، به خود میگوید بعضی آدمها حق دارند ق…
انتشار: 2026/08/21 15:49 UTCدریافت: 2026/08/21 16:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/21 16:35 UTC
مردی که از عشق، تبعید ساخت راسکولنیکف، دانشجویی فقیر و مغرور، به خود میگوید بعضی آدمها حق دارند قوانین را بشکنند. او خود را فراتر از اخلاق معمولی میبیند؛ مثل کسی که فکر میکند برای نجات جهان، میتواند از خون عبور کند. پس پیرزنی رباخوار را میکشد. اما مشکل…عشقی که خودِ فنا بودورتر، نامههایی برای دوستش مینوشت که نه برای اطلاعرسانی، بلکه برای ریختنِ ویرانههایِ درونش روی کاغذ بود. او عاشقِ زنی شده بود که دستیافتنی نبود؛ زنی که در چارچوبِ قراردادهایِ اجتماعی، سهمِ دیگری بود.صحنهای که ورتر، لُته را هنگام نواختن پیانو تماشا میکند، اوجِ این فروپاشی است. موسیقی در فضا میپیچد و ورتر، که مرز میانِ «خواستن» و «بودن» را گم کرده، در آن نتها غرق میشود. او نمیخواهد لُته را داشته باشد؛ او میخواهد در این عشق حل شود.گوته این کتاب را در جوانی نوشت و تمامِ نسلِ زمانهی خودش را با «سندرومِ ورتر» درگیر کرد.گاهی عشق، نه پیوندِ دو نفر، که فروپاشیِ تدریجیِ یک نفر در آینهیِ دیگری است..-«رنجهای ورتر جوان»؛ یوهان ولفگانگ فون گوته🕊@kadiha ✅



