دیشب گوشیش افتاد روی مبل صفحه گوشی روشن شد.اسم یه آقا اومد بالاکنارش فقط نوشته بود مرسی بابت امروز…
انتشار: 2026/07/08 09:54 UTC
دیشب گوشیش افتاد روی مبل صفحه گوشی روشن شد.اسم یه آقا اومد بالاکنارش فقط نوشته بود مرسی بابت امروز🙏نمیدونم چرا یه چیزی تو دلم فرو ریختگوشی رو برنداشتمفقط همون چند کلمه رو دیده بودمتمام شب ذهنم داشت داستان میساختکیه؟امروز با هم بودن؟چرا تا حالا اسمشو نشنیده بودم؟صبح که بیدار شد، گفت چرا اینقدر ساکتی؟گفتم هیچی...نگام کرد و گفت هیچی نیست ،همه چیزو براش تعریف کردم منتظر بودم بگه تو زیادی حساسی...یا...به تو چه اما فقط گوش کردوقتی حرفم تموم شد گوشیشو آوردگفت ببین پیام برای پدر یکی از بچههای کلاسش بود دیروز رفته بودن برای بچهها کتاب بخرن.آخر خرید اون آقا هزینه یه بسته کتاب رو حساب کرده بود و بعد پیام داده بودمرسی بابت امروزگوشی رو از دستش گرفتم.گفتم ببخشید...لبخند زد.نه... یه چیزی ازت میخوامگفتم چی؟گفت از این به بعدهر وقت ذهنت یه داستان ترسناک ساخت.قبل از اینکه باورش کنی یه بار از خودم بپرس همون لحظه فهمیدمخیلی از رابطهها را دروغ خراب نمیکنه داستانهایی خراب میکنه که ذهنمون مینویسه و هیچوقت از طرف مقابلمون نمیپرسیم واقعیتش چی بود.💬Amir@Kafiha


