ناگهان، چه زود دیر میشودما گمان میکنیم هنوز وقت هست؛برای گفتنِ آنچه نگفتیم، برای ماندنِ آنچه نماندیم، برای دوستداشتنی که به فردا حوالهاش کردیم.و شاید بزرگترین فریبِ زمان همین باشد:آنقدر آرام میگذرد که خیال میکنیم ایستاده است، و آنگاه که به پشت سر مینگریم، میبینیم آنچه ایستاده بود، زمان نبود؛ ما بودیم.زندگی هیچگاه اعلام نمیکند که این، آخرین دیدار است.آخرین خنده، لباسِ آخرین خنده را نمیپوشد؛آخرین آغوش، هنگام رفتن نمیگوید که دیگر تکرار نخواهد شد.پایانها اغلب چنان عادی از کنار ما عبور میکنند که تنها پس از رفتنشان درمییابیم چیزی تمام شده است.و این شاید لطیفترین بیرحمیِ زندگی باشد:لحظه، هنگامی که هست، معمولیست؛و هنگامی که دیگر نیست، مقدس میشود.ما ارزشِ اکنون را با فقدانش میسنجیم؛گویی باید چیزی از دست برود تا دریابیم در دستمان بوده است.اما شاید حسرت از کوتاهیِ فرصت نمیآید؛از این میآید که ما زندگی را به کاری برای «تمامکردن» بدل کردهایم.میخواهیم حرفی را به پایان برسانیم، رابطهای را به سرانجام برسانیم، خود را کامل کنیم، به جایی برسیم که دیگر چیزی ناتمام نمانده باشد.حال آنکه زندگی درست از همانجایی زنده است که ناتمام است.آهنگی که آخرین نتش نواخته شده، دیگر موسیقی نیست؛ سکوت است.رودی که به مقصد رسیده، دیگر رود نیست؛ دریاست.و انسانی که دیگر هیچ پرسشی، هیچ شگفتی و هیچ ناتمامی در او نمانده باشد، شاید به کمال رسیده باشد؛اما دیگر در حالِ شدن نیست.پس شاید هنرِ زیستن، تمامکردنِ زندگی نیست؛زیبا ناتمام ماندن در آن است.چنان سخن بگویی که اگر جمله نیمهکاره ماند، مهرش گفته شده باشد؛چنان دوست بداری که اگر فردایی نبود، امروز بدهکار نمانده باشد؛و چنان در لحظه حاضر باشی که رفتن، چیزی را از تو نرباید جز امکانِ ادامهدادن.عجیب است؛هرچه بیشتر میکوشیم چیزی را نگه داریم، بیشتر از اکنون غایب میشویم؛و هرگاه میپذیریم که هیچ چیز برای ماندن نیامده است، برای نخستین بار حقیقتاً با آن میمانیم.شاید رهایی همین باشد:نه آنکه از رفتن نترسی،بلکه آنقدر با آمدن حاضر باشی که رفتن، حسرتی برایت باقی نگذارد.زیرا زندگی قرار نبود داستانی باشد که روزی آن را ببریم و ببندیم و با رضایت بگوییم: «تمام شد.»زندگی تا آن هنگام که زنده است، راهیست که از دلِ هر پایان، امکان دیگری میگشاید؛و ما نه برای رسیدن به آخرین صفحه، که برای ادامهدادنِ شگفتی در آن حضور داریم.پس شاید اندوهِ حقیقی این نیست که روزی وقتِ رفتن میرسد.اندوه آنجاست که وقتِ رفتن برسدو تازه بفهمیمتمام مدتی که زندگی جریان داشت،ما منتظرِ زندگیکردن بودهایم.و آنگاه است که رازِ تلخ زمان آشکار میشود:هیچگاه زود دیر نمیشود؛این ماییم که دیر، متوجهِ زود میشویم.T.me/KanoonTaiChi