صدای سوختن است این...... سکوت شهر به هم ریخت ناگهان ساقیچه رفت بر نفس خوب عاشقان ساقیزمانهایست که…
انتشار: 2026/06/26 12:34 UTC
صدای سوختن است این...... سکوت شهر به هم ریخت ناگهان ساقیچه رفت بر نفس خوب عاشقان ساقیزمانهایست که آیینهها کم آوردندیقین ما شده همرنگ با گمان ساقیوجود اینهمه دجّال در زمانهی مانشانهایست که شد آخرِ زمان ساقیپُر از امیدی و در لحظههای شیداییبه یاد من غزل تازهای بخوان ساقیبه جام من می گلرنگ را بریز آرامکه پیر میشود از برکتش جوان ساقیچقدر حال جهان بد شدهست، میبینیمرا از اینهمه بد، زود وارهان ساقیبرای آنکه جهان سهم عاشقان بشودهزار جور نوشتند داستان ساقییکی میانهی صحرای بیقراری خویشپیِ کجاوه روان است همچنان ساقییکی نشسته چو فرهاد با غمی شیرینیکی نشانده غمی تازه را به جان ساقیکنار پنجره در روشنایی دیدارجنون من شده با عشق توأمان ساقیصدای سوختن است این، صدای سوختن استدل من است در این آتش روان ساقیبیا و آب بر این آتش مدام بریزکه جام توست شفابخش حالمان ساقیمیان زمزمههای خودش رهاست دلمچقدر خالیام از عشقِ مهربان ساقیچو ابر در مِهِ جنگل ادامهدار شدمچو اشک ریختم از چشم آسمان ساقیمن و تو خاطرهای کهنه و فراموشیمدلم نمیکشد این را کنم بیان ساقیبه هیچ و پوچ رسیدیم و این حکایت ماستنماند از من و تو ذرّهای نشان ساقیبه زرد رویی ما در زمانه کیست؟ بگوبهار ماست پُر از لعنت خزان ساقیسکوت میوزد آرام از در و دیواردوباره حرف بزن از زمین، زمان ساقیسکوت میشکند، جام را بگردان بازمیان اینهمه دست اینهمه دهان ساقیفقط تویی که در این روزگار وانفسابه عاشقان خودت میدهی امان ساقیزبانه میکشد از دور دستها آتشصدای سوختن کیست همچنان ساقیشعبان کرمدختتیر ۱۴٠۵بابلسرکانال شعر من@karamdokht


