داشت در یک عصر پاییزی زمان میایستادداشت باران در مسیر ناودان میایستادبا لبی که کاربرد اصلیاش بوس…
انتشار: 2026/08/04 17:26 UTCدریافت: 2026/08/09 19:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 19:10 UTC
داشت در یک عصر پاییزی زمان میایستادداشت باران در مسیر ناودان میایستادبا لبی که کاربرد اصلیاش بوسیدن استچای مینوشید و قلب استکان میایستاددر وفاداری اگر با خلق میسنجیدمشروی سکوی نخست این جهان میایستادیک شقایق بود بین خارها و سبزههاگاه اگر یک لحظه پیش دوستان میایستاددر حیاط خانه گلها محو عطرش میشدندابر، بالای سرش در آسمان میایستادموقع رفتن که میشد من سلاحم گریه بودهر زمان که دست میبردم بر آن، میایستادموقع رفتن که میشد طاقت دوری نبودجسممان میرفت اما روحمان میایستاداز حساب عمر کم کردیم خود را، بعد ماساعت آن کافه یک شب در میان میایستادقانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیلباز با این حال میگفتم بمان، میایستادساربان آهسته ران کارام جانم می رودنه چرا آهسته، باید ساربان میایستادباید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفتباید اصلا در همان کافه زمان میایستاد_کاظم بهمنی✳ @karikalamator51