✍امثال و حکم حکایت: لاکپشت و دو مرغابیدو مرغابی هر روز با لاکپشتی دانا در کنار برکهای همنشین بود…
انتشار: 2026/07/04 19:14 UTC
✍امثال و حکم حکایت: لاکپشت و دو مرغابیدو مرغابی هر روز با لاکپشتی دانا در کنار برکهای همنشین بودند. سالی خشکسالی فرا رسید و آب برکه رو به پایان رفت. مرغابیها تصمیم گرفتند به برکهای دوردست کوچ کنند.آنها گفتند: «چوبی میآوریم. تو با دهانت وسط آن را محکم بگیر و ما دو سر چوب را به منقار میگیریم و پرواز میکنیم؛ اما یک شرط دارد: در تمام مسیر، هیچ سخنی نگویی. اگر دهانت را باز کنی، سقوط خواهی کرد.»لاکپشت پذیرفت.هنگامی که از فراز آبادیها میگذشتند، مردم با تعجب به این صحنه مینگریستند و سخن میگفتند. لاکپشت طاقت نیاورد و خواست پاسخ آنان را بدهد. همین که دهان گشود، چوب از دهانش رها شد و از آسمان بر زمین افتاد و جان باخت.نتیجه حکایت: بسیاری از زیانها نه از نادانی، بلکه از ناتوانی در نگه داشتن زبان پدید میآید. کسی که در جای سخن، سکوت را فراموش کند، گاه فرصت نجات خود را از دست میدهد.منبع: کلیله و دمنه. این حکایت از متن اصیل کلیله و دمنه است و در نسخههای معتبر فارسی آمده است.


